| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
جمله شاعرانِ دنیا اگر شعر سرایند
سخنوران و نویسندگان اگر گرد هم آیند
اگر نوازندگان بنوازند
و باران بی وقفه ببارد ؛
نمیتوانند عشق را
آنطور که زنی عاشق
تنها با یک نگاه بیان میکند ،
در واژه بگنجانند ……
خطاب به تمام شاعران ،
که شما با کلماتتان
با چینش جملاتتان
با قلم و کاغذتان
با تراوش ذهن باز و پرمهرتان
در برابر یک نگاه ،
یک لمس و یک بوسه حتی
خلع سلاح هستید !
ریحانه فراهانی
شعر و سیگار و خیابان و کمی هم نور ماه
نم نم باران، سکوت و گاه یاد یک نگاه
امشب از بیتابی حال و هوایم رد شدی
در سرم آغوش تو ، بوسه و دنیایی گناه
خاطرات سبز تو در لابه لای خاطرم
می برد گاهی مرا تا لحظه های دلبخواه
یاد آن شب ها که در ذهنم تداعی می شود
رنگ چشمت را مجسم می کنم با اشک و آه
فصل تنهایی، نم باران، هوایت در سرم
جای خالی تو کرده روزگارم را سیاه
مینا مدیر صانعی
امروز چندم است
در صورت کدام برج فلکی
به مبدا کدام نوروز و
بر مدار چندمین اختر سَقَفی
طالعیم با کمان افق
بد اقبال و بخت مان کجکی
معاصر شاعری مدفون
بی منطق عشق های صدفی
کدام روز و شب مدام هنوز
همان زمین و آدم و گناه الکی
محمدرضا پورآقابالا
عشق با تو شاعری آورده است
زندگی را معنی تازه به بار آورده است
من که بی جان و رمق بودم بسی
عشق تو، ما را حیاتی جاودان آورده است
من که افسرده و غمگین بودمی
عشق تو شوق و طرب آورده است
خانه تاریک و مرا شمعی نبود
عشق تو شمس و قمر آورده است
این تن رنجور و بیمارم ببین
عشق تو مرهم ، طبیب آورده است
از جدایی حسرتی بر جان ما
عشق تو وصل و رضا آورده است
حال کز چشمم تو دور افتاده ای
عشق تو در قلب من جشن حضور آورده است
گرچه شاید وصل ناید این زمان
عشق تو امید وصل در آخرت آورده است
...
سیدا برخیز بساطت جمع کن!
عشق از بهر تو، مالیخولیا آورده است!
سید محسن اندامی
بازم فکند مهرِ تو در بزمِ می مرا
بگسست بندِ هوش و ببرد آگهی مرا
گفتم: «گریزم از تو و راهِ خرد گزم»
فرمان رسید: «بازآی و منه رهی مرا»
دل چون سپاهِ خسته فتاد از پیِ تو زار
بنشست گردِ غم به سرِ لشکری مرا
نه وعده سود داشت و نه پندِ خرد مرا
چون حکمِ تو برفت، نماند اختیاری مرا
عقل آمد و گفت: «این رهِ تباهی است»
گفتم: «چه سود عقل، چو بردی سری مرا»
ساقی، نه کارِ امروز و نه پیمانِ دی بود
این باده ریختهست ز پیش از بنی مرا
سیاوش دریابار
در هوایت عشق بازی می کنم
صورتت را در ذهنم تداعی می کنم
گر چه دورم از نگاهت ای نگار
از خداوند ،گله زین جدایی می کنم
یاد تو چشمان مرا تَر می کند
فرصت غم خوردن را میسر می کند
این همه دوری مرا ،عاشق تراز قبل می کند
کشتی عشقمان رابه دریا شناور می کند
ساحل عشق نزدیک ُنزدیک تر شود
کلبه احزان من گویی منور می شود
نکند این آرزوها تبدیل به سرابی بشود
بخدا جوانیم به پیری مبدل می شود.
مجید کاظمی زاهد
من عاشق ، بی دست و پا ، بی فکر!
با این دلِ نیمه جان چه می کنی؟
با سواری که از این اسب افتاده
زیر دست و پای رقیبان چه می کنی؟
شمرده ای که چقدر ناله می زدم !
غریب نمان، با منِ انسان چه می کنی؟
شده ایم نُقل و نباتِ مجلس آدم ها
شده ایم رسوا،بامنِ ویران چه می کنی؟
غزل به غزل سروده ام برای این روزها
تو با سخاوت یک جان چه میکنی ؟
مرا بگیر به عشق،به محبت،در آغوشت
تو جنگلی !، میانه ی گلدان چه می کنی؟
ببار و بِشوی هر چه زشتی ست ای دوست
کویر شود، بوستان و گلستان چه می کنی؟
قرارهِ بی قراریِ این بی قرار بعد از من
به زیر نور ماه، تو حیران چه می کنی ؟
چقدر گفتمت زیادهِ نبین ، نرو ، نخواه
تمام شد،رسید وقت عصیان،چه می کنی؟
یاسر منیری
