| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
با نسیمی، ترسِ طوفان، در دلِم افتاده است
پا به ساحل، دل به گردابی ز غم افتاده است
راز عشقی کرده ام پنهان نیفتد در بیان
گشته ام رسوایِ دوران، بیش و کم افتاده است
ناظمی بر ضربِ قلبم، بی تو قلبم مضطرب
سازِ ناکوک اَر نوازم، زیر و بم افتاده است
با صبا گفتم، ز یارم کی رسانی یک برات؟
نور امّیدی ز ماهَش، در حرم افتاده است
قاصدک رقصان بیامد، شاهدی نامت بگفت
پا دَوان، سودایِ وصلت بر سرم افتاده است
روی تو آمد به یادم، دل امانی تازه یافت
پیچشی از گیسوَت در جام جم افتاده است
هر بلا با تو، به شادی می رسد، بود و نبود
در جدایی، غصّه بر من، از عدم افتاده است
محمدجواد مقصودی
با ما چه کرده ثانیه های خیال تو
حال و هوای خاطره های محال تو
در کافه های دنج خیابان ساحلی
گیرایی دو قهوه چشم غزال تو
وقتیکه عطر پیرهنت را چشیده است
هر کس که جانفدای تو گردد حلال تو
در انعکاس برق لبت غبطه می خورد
جانی که بی خبر شود از اتصال تو
مدفون نموده هر مژه ات یاس خفته را
در سایسار گونه ی گلگون و چال تو
ای شانه های خرمن انبوه زنبقت
باغ انار و رایحه ی سیب کال تو
از انحنای پیکره ات دل نمی کَند
روحیکه توشه می برد از عطر شال تو
علی معصومی
بـیتـابـت شـدهام؛
ای
آنکـه آرامـش،
تـبـعـیـدیِ جـغـرافـیـایِ نـگـاهِ
تـوسـت.
سیدمجتبی حسینی
هـر کـلـمـه،
خـشـتـیسـت بـرایِ
عـمـارتِ بـلـندی
کـه آوازهیِ نـامـت را
در بـاد مـانـدگـار مـیکـنـد.
سیدمجتبی حسینی
چو شمع گداخته، بسوزد دل ز فراق یار
ولی چه سود؟ که ویرانه شد این حصار
در ژرفای شب زمستان، آمد گرگی رهگذر
ز نهادِ خاموشی سر داد، زوزهای مرگ بار
زمین ز غم آه او، چنان به خون گشت تر
که دریا بشد سرخ، همچو چشمانی افگار
مه گشت تباه، مهر گویی به رنگ خاکستر
ستارگان در هم شکستند، به سان ابر غبار
جهان نوای ماتم بنواخت ز این باد سحر
کز آن بماند، تنها نغمه ای ز معشوق یادگار
سیما دهقانی
شب
از دهانِ هر سخن
بازداشت میشود.
شعر
دهانِ اعتراف نیست،
زخمِ بازِ واژه است.
برای زخمِ بادخورده
پانسمانِ فلسفه نمیخواهد،
آتشِ نامها را میخواهد؛
اما تو
آغوش را
خراشیدهای.
طنینِ مگسها
بر جنازهی عسل
گزارشِ رسمیِ شیرینیست.
گلهای شقایق
پروندههای مختومهاند
با امضای تردید.
میانِ شب و شام
خارخاسک ها
نه میشکنند
نه میرویند،
فقط
بر پوست خاک
آرام
لِه میشوند.
چشم جهان
به شیههی مادیانی بسته است
که
پایِ رفتارِ ما
را
رجزخوانی میکند
تا
تاریخ
با
تازیانه
آواز بخواند.
درخت
رخت نیست،
ستونِ فقراتِ اتهام است.
و
مسیح
چند واژه باید خون بدهد
تا «خدا»
از گلوگاهِ چوب
به مادر
برگردد؟
شنوده از درخت چه بگوید
وقتی گوش
پیشتر
ناشنوا شده است؟
سکوت نخواه.
سکوت
ردِ پای کوچه ای بن بست است.
با هر که در شب
قدمدوش شدی
حواست باشد:
سایه
پناه نیست،
لاپوشیِ گلهای شقایق است...
سعید رضا لیریایی داودی
عشق را بردی و من ماندم و این ویرانه
سایهات رفت و فرو ریخت دلِ دیوانه
شمعِ جانم به نفسهای تو روشن میشد
بیتو خاموش شد این خانهی بیپروانه
رفتی و خاطرهات در دلِ شب میپیچد
مثل آوای اذانی وسطِ ویرانه
هرچه گفتم که بمان، گوش نکردی، رفتی
دل شد آن کشتیِ بیباد، پر از طوفانه
سایهات رفت، ولی سایهات افتاده به دل
مثل داغی که بمانَد به تنِ افسانه
من که در سوگِ تو هر شب به سحر میمیرم
تو کجا رفتهای ای ماهِ شبِ مردانه؟
کاش میشد که بمانی، نروی از دلِ من
لیک تقدیر مرا برد به در این خانه
چشم بستم به جهان، تا که تو را گم نکنم
تو شدی قبلهی من، جان منی جانانه
عشق اگر اینهمه ویرانگریاش زیبا نیست
پس چرا ماندهام اینگونه در این کاشانه
حمیدرضا خواجه
