یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

عطر اصالت

عطر  اصالت
و حرمتی
چون
تاجئ بر سرم
گاه نقش
شکوفه های بهاری
را
بر حریر سفیدت
میرقصانی
گاه درخشانی مهتاب را
بر حریر شب
تو از منی
من از توام
حجابم
دوستت دارم
چادر زیبای من...


صبا حاجی بابایی

نقش دلم یک فرش

نقش دلم یک فرش
پدر نشسته بر عرش
می نوشد چای
فصل کاه در باد
ذهنم اسیر لحظه ها
گره می زنم
یک ایل را
به آخرین تبار
من از سلاله ی آفتاب
بافته ام خودم را
سالهاست تنها


مینا لطفی

تو مهربانِ من ای روشنای محفل من

تو مهربانِ من ای روشنای محفل من
که هست لطف حضورت صفای منزل من

تو موج بودی و دست از کنار من شستی
ببخش بوسه به لبهای خشک ساحل من

به عکس آینه ای که دچار نسیان است
نرفته یاد تو از کنج ذهن غافل من

من و تو مثل الفبای ساز می‌مانیم
منم شبیه نُت و تو،خطوط حامل من

چهارگاه دلم را به نغمه ای نَبَری ....
نفیرِ جامه دران است و مویه حاصل من

دوباره با نفست جان تازه می گیرم
نفس شبیه مسیحا بکش مقابل من


رضا رادمهر

ما چله نشین شب یلدای ظهوریم

ما چله نشین شب یلدای ظهوریم
ما شیعه ی مهدی و به دل غرق غروریم
شد نیمه شعبان و فلک فخر فروشد
میلاد ولی شد که چنین غرق سروریم
عالم همه خشنود ز روی خوش موعود
ما منتظر مهدی و آن منشا نوریم
چون مادر خود ساقی کوثر به قیامت
ما تشنه به ان کوثر و ان آب طهوریم
غایب ز نظر گشته و ما منتظر او

خون شد به دل ازغیبت مهدی و صبوریم
هر صبح و سحر دست دعا بر فرج او
مائیم که به تعجیل فرج منشاء شوریم
ما مفتخر مذهب شیعه به دل هستیم
در لشکر مهدی به یقین عین حضوریم
ما لشکر آماده مهدی همه هستیم
ما فوج سپاهش همه در حد کروریم
جان بر کف و آماده به فرمان ولی ایم
جانباز و فدائی به رهش ما به وفوریم
دردیست ز هجر فرجش بر دل شیعه
ما جمله ز تاخیر فرج مات و فکوریم
هر چند که آزرده شد از ما دل مهدی
ما معترف خبط و خطائیم و قصوریم
فوجی که بپاخیزدش از سمت خراسان
ایرانی و از خیل زن و مرد غیوریم
زین شعر؛ نکوئی به سرا پرده ی دل گفت
ما عاشق موعود و؛ به دل شور و شعوریم

عباس نکویی

کهنه باغی، چو کویر

کهنه باغی، چو کویر
که درآن
سروی آکنده ز اندوه

باصدایی به عرض برهوت
فریادکرد:

چاره در مرگ من است ؟
اندیشه کنیم
که مداوا ،
کمی شخم زدن است

چون که این ،باغ کهن
تشنه تر از تشنه تر است.

زیر این خاک عجایب سخن است‌
آب ها بلعیده
ریشه ها پوسیده

و بدانید که در این
وادی یآس
حرف آخر تبر است؟؟


معصومه داداش بهمنی

تو به کردم نَدَهَم دل به یکی یار دگر

تو به کردم نَدَهَم دل به یکی یار دگر
که به عُمرم نَشَوَم باز گرفتار دگر

رخِ زیبایِ تو بشکست مرا تو به چنان
که شدم عاشق شیدای تو یک بار دگر

به تو وابسته شدم یارِ وفادارِ تو اَم
دِلِ خود را نَسَپارم که به دلدار دگر

سَرِهرعهدکه بستم به توهستم همه عُمر
نَشَوَم بهر کسی یار وفا دار دگر

غمِ دل با تو بگویم که تو دمساز منی
چو ندارم به جهان غیر تو غمخوار دگر

سَرِ لطفت به دلم یار مدارا بَنَما
که ندارد دِلِ من جز تو پَرَستار دگر

تو شدی همدَمِ من در همه عمرم صنما
به جهان نیست مرا محرَمِِ اسرار دگر

دِلِ شیدایِ (خزان) می طلبد یار ترا
نَشَوَد در همه بازار خریدار دگر


علی اصغر تقی پور تمیجانی

رفته ای ، من مانده‌ام با سایه‌ای با یک پیام

رفته ای ، من مانده‌ام با سایه‌ای با یک پیام
در سکوتِ کوچه‌ها گم کرده‌ام فریادِ نام

هر شب، از داغِ تو می‌سوزد دلم بی مرهمی
اشک می‌ریزد نگاهم، می‌تپد بی‌احترام

با خیالت زنده‌ام، بی‌تو نفس سنگین شده
در دلِ شب‌های تارم نیست جز اندوه و شام

بوسه‌ات را خواب دیدم، در دلم غوغای تو
صبح شد، اما نماندی، مانده‌ام با یک سلام

چشمِ تو ، در خاطرم چون آتشی خاموش نیست
هر چه کردم تا فراموشت کنم، شد ناتمام

با تو بودم ، پادشاهی در دلِ این روزگار
بی‌تو اما خاکم و بی‌تاج و تخت و بی‌مرام

در دلم ، طوفانِ شوقی مانده از آن لحظه‌ها
رفته‌ای، اما هنوزم در دلم جاری‌ست جام

هر که پرسید از دلم، گفتم که دل را برده است
لیک در سینه هزاران شعله دارم، بی‌کلام

سایه‌ات ، افتاده بر دیوارِ شب‌های دلم
با همان سایه هزاران قصه دارم، بی‌مرام

رفته ای ، دنیای من بی‌نور شد، ای جان من
با غمِ تو هر چه بود از عشق، شد بی‌احترام

بازگرد ای ماهِ من، ای روشنی‌بخشِ دلم
بی‌تو تارم، بی‌تو سردم، بی‌تو بی‌دل، بی‌نظام

تا تویی در جانِ من، امید باقی‌ هست هنوز
ورنه بی‌تو نیستم جز سایه‌ای بی‌التزام


حمیدرضا خواجه