| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
بعد از این با غصه هایت بی تو نجوا میکنم
از تو بت می سازم و در سینه ام جا میکنم
می زند بر سر خیال خاطرات هر شبت
عقده ی دل را ،به پیش چشم تو و ا می کنم
من که گم کردم دلم را در میان چشم تو
در میان کوچه ی موی تو پیدا می کنم
نا زنینا گر نسازی با دلم امشب تو را
می کشانم بر سر ،بالین و رسوا می کنم
بیش از این با این دل دیوانه جانا بد مکن
ور نه اسرار تو ،را بی پرده افشا می کنم
ای جفا آیین بد عهد خمارین چشم من
با دلم تا کن که با چشم تو بد تا می کنم
کرده ای غوغا میان سینه ام با زلف خود
از لبت جامی بده بنگر که غوغا می کنم
ای پریشان زلف بد مست شراب ناب عشق
در دلم از شوق رویت فتنه بر پا می کنم
چشم من در انتظار جوشش لبخند توست
عشوه ای کن . جان . فدای تو فریبا می کنم
می نهم سر بر سر بالین عشقت تا سحر
در خیالم بوسه هایت را تمنا می کنم
نادر خدابنده لویی
بعد از این با خاطراتت من جوانی می کنم
می روم با غصه هایت زندگانی می کنم
می خزم در گوشه ای از درد و غم چون مرده ای
با دلی خونین ز چشمم خون فشانی می کنم
می کشم رنج فراقت را به دل ای بی وفا
در شب غربت به یادت پاسبانی می کنم
هر چه کردم حاصلم جز درد و محنتها نبود
لاجرم با یاد چشمت همزبانی می کنم
پیر شیدایی بسوزد با دل ما او ،چه کرد
بعد عمری در غمت آتشفشانی می کنم
رفته ای با کاروان بی وفایان یار من
کاروان غصه ات را ساربانی می کنم
گر چه پیرم در دلم عشق تو را دارم هنوز
با تو احساس طراوت . شادمانی می کنم
می کشد باز آن لبت دل را به سوی باده اش
می روم از خود هوای آنچنانی می کنم
گر شود قسمت ببینم بار دیگر آن رخت
با دل نا مهربا نت . مهربانی می کنم
می نشینم در برت مانند دوران شباب
با تو ای زیبای من بلبل زبانی می کنم
می کشم در سینه ی خود پیکر ماه تو را
با تو این پیمان دل را جاودانی می،کنم
نادر خدابنده لویی
یک کبوتر بودم و یک دل ز عاشق داشتم
در سرای بی ادیبان شعر ناطق داشتم
گشتمی صد کوچه حتی من درین بازار شام
دیدمش آخر خودم، آیینه صادق داشتم
در هوای بی نفس ها، من کشیدم این نفس
گرچه سیگاری که بعد از تو، چو سابق داشتم
تو بدانستی که من عاشق شدم در این هوا
گرچه صد باری که خنجر، از تو لایق داشتم
من تو را می بوسمت، امشب ، دگر خوابم نیا
گرچه صد باری دلم خواهد، که شایق داشتم
در سکوت این دلم تنها خدا دانسته است
من همان حسرتزدم که از تو قایق داشتم
"ای خدا" گفتم به یارانی که از او گفته اند
کلمه ام را غم ربوده ، چون تو طارق داشتم
در نفس هایم ، صدای بغض های از تو است
گاهگاهی یک ندایی ، از چه خالق داشتم؟!
دوستانم گفته اند از چه چنین بی منطقی
من خیالانی به ذهنم، این چو فاسق داشتم
گفته اند از تو ربوده شادی ات حالی بخیز
ایلگارم را ندزدیده ، آن که سارق داشتم
امیر رضا بهاری نوران
در غم عشق تو یک همدم، در این راه نجست
ناله دارد از غمت دل، دیده از خون شد درست
یاد من، بی تو جهانم همه رویا شده است
در هوایت سر به زیر، غرق تمنا شده است
جان من، این دل ز عشقت سخت شیدا شده است
در غمت، هر دم دلم، غرق نجوا شده است
یاد من، یاد تو در سینه باچه غوغا بردند
شور عشقت ز دلم، تا به ثریا بردند
یاد من، از دوری تو سخت اسیرت کردند
عشق پاکت نگسست، گرچه دو نیمت کردند
خم ابرو کمان و زه شده، از تار گیسوی تو بود
مهر رخسار تو خود، جلوه به هر خوی تو بود
یاد من، با رخ خود، نور به شب ها بزن
تو به شب نور امیدی، ماه من، به دل ها بزن
یاد من، ماه مهان، جان به لب از غم فتاد
آتش افکند به جان، زان غم و درد و فریاد
منوچهر فتیان پور
در دلم زخمیسـت از دیـروز، دور و بیقـــرار
مانـدهام با خــــــارِ کهــنه، در عبـــورِ روزگار
.
خار اگر در خــاک باشـد، مـیرود با بادِ وقت
لیک چون در مشـت گیری، زهـر گـردد آشکار
.
زنـدگی جاریست چــون رود از دلِ کوهِ امید
بگذر از دشت خزان، رو کن به این فصلِ بهـار
.
برگ خشکی نیــستی، تا با نسیــــمی بشکنی
ریشهات با عشق جـان گیرد، نه با زخـــمِ مزار
.
در دل تاریـک شـب، نور ســـــحر پنـهان بُوَد
لیک آن کس میرهد، کز خـویش برگـیرد غبار
.
خاطرات تـلخ دیـروزت، چـــو باری بر دلــــت
بر زمیـن بگذارشان، بگذر ز رنــــج بیشــــمار
.
ای که در زندان غم، با میلههای فـکر خویــش
خویــش را محبـوس کردی، بگذر از این روزگار
.
هر چـه از دیــروز داری، بوی مرگـــی کهنه داد
هر چه از فـردا بیابی، شد چــــــــراغ و اعـتبار
.
برگ خشـکی گر بمانی، با نسیــم افتی ز دست
لیک چون باشی درختی، میرسد صد برگ و بار
.
هر که با صبـر و پذیــــرش ره رود در وادیاش
میرسـد روزی به جایی کز دلش خــــیزد شرار
.
پس بگیر از رنـج معـنا، وانهــــــد در دل صفا
زانکه رنـج بیثــمر، گــــردد چو زنجیری حصار
.
دلــــــــگشا را زخمها تعــلیم داد از ابتــــــدا
همچو اشــکی در شب تاریـــــک، بر دلها ببار
علی حکمت اندیش
بعد از آن عشقی که درما اتفاق افتاده است
چشم هایت ظاهرا از اشتیاق افتاده است
فال لازم نیست حتی از خطوط دست هات
می توان فهمید بین ما فراق افتاده است
سوختم اما وجودم روشنی بخش تو شد
قدر یک هیزم که آغوش اجاق افتاده است
این در و آن در زدن چیزی برای من نداشت
مثل گنجشکی که در دام اتاق افتاده است
ترس از این "دوستت دارم" به ما محدود نیست
در تمام شهر انگار اختناق افتاده است
درد دارد نقش عاشق پیشه را بازی کنیم
بعد از آن عشقی که در بند نفاق افتاده است
"محمد نجفی نوکاشتی"
سمت چشمان تو یک پنجره باشد کافیست
چشم من خیره به آن منظره باشد کافیست
تو به من خیره شوی، من به تبسم هایت
خنده بر روی لبت یکسره باشد کافیست
فاصله دفتر تقدیر مرا پُر کردست
سهم من چند ورق خاطره باشد کافیست
گریه خوبست ولی فکر غرورم هستی؟
بغض دل پشت همین حنجره باشد کافیست
گفتی از فاصله ها خسته شدی درد بس است
خواستی بسته شود پنجره؟ باشد، کافیست
"حمید رضا دولتی"
