یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

گر چراغ عمر تو با مال دنیا روشن است

گر چراغ عمر تو با مال دنیا روشن است
من ندارم از نداری غم، روانم گلشن است

گر به جنگِ مشکل دیروز و فردای خودی
کن تلاش و کوششی، مِهر خدایت جوشن است

روزگار این مار هفت خط، می‌فریبد عقل ما
گر بدیدی گلشنی، هشدار که شاید گلخن است

ماهیِ جان را رها کردم به دریای روان
دیدمش در تُنگِ شادی قصه گوی برزن است

عشق و ایثار و گذشت و مهربانی کیمیاست
گر ندارد آدمی این کیمیا، چون ارزن است

فروغ قاسمی

گیسوانت نه…

گیسوانت
نه…
بگذار درست بگویم:
شب
از شانه‌هایت
آویزان است.
دستانم
به یادِ کمرت‌اند
حتی وقتی
نباید.
صورتت
آن‌قدر نزدیک است
که آفتاب
شرم می‌کند
و موهایت
بر شانه‌ی هوا
طلا می‌پاشند.
چشمانت
دریا
اما
در لحظه‌ای که
موج
تصمیم می‌گیرد.
لبانت
عناب نیست
نفس است
که راهِ سینه‌ام را
می‌بندد
وقتی
بر لبانم
لغزش می‌گیرد.
و من
در خیالِ آغوشت
شب را
بلندتر می‌کنم
یلدا
کوتاه می‌آید
و سپیده
جایی
میانِ نفس‌ها
جا می‌ماند.


سیدحسن نبی پور

برگ‌ریزان کرده‌اند درختانِ خسته

برگ‌ریزان کرده‌اند
درختانِ خسته

از خیانتِ بهاری
که با باد
هم‌نشین شد

با فصلِ سرما
با فصلِ تلخِ ناجوانمردی

و حالا در برابر زمستان
ایستاده است
عریان و بی پناه
تن شان

سمیه مهرجوئی

تو کیستی که من اینسان به خاطر عدمت

تو کیستی که من اینسان به خاطر عدمت
شده ام معتکف به آستانه ی حرمت


نگر چگونه گسستی طناب الفت را
هلا دلی که تو داری، خوشا به آن جنمت!...

منی که هرشب و هر روز دیدمت به وفور
چگونه چشم بدارم ز عارض صنمت؟

چرا جدا کنم این خاطر مکدر را
ز خنده های قشنگت نگاه معتصمت...

بیا که قصه ی مان را دوباره بنویسیم
و قصه را تو در آری به رشته ی قلمت

خوشا به روز وصالم که از در آیی تو
بیا که منتظرم من، فدای آن قدمت...


محمود گوهردهی بهروز

شب پرسید از دل من تاکی اسیر چرایی

شب پرسید از دل من تاکی اسیر چرایی
گفتم چون نام تو گفتم خود اصل روشنایی
یلدا نه دشمن نوراست نه خانه سیاهی
آنگاه که جان بیدارست شب نیز شد خدایی
درخویش اگر فرود آیی میبینی آفتابی
کزسوختن نمیترسدازماندن ورهایی
گم شد مرانشانم چون درتو محو گشتم
وقتی که من فروریخت پیداشد آشنایی
این راه بابقا رفت نه باحساب فردا
امروزاگر حق محضی فردا شود فدایی
اکنون بمان که یلدا آغاز دیدن آمد
شب رفتنی نخواهد مانداگر شدی تماشایی

فاطمه بهرام

تنها نیستم

تنها نیستم
چون یاد تو با من است
در این شب بلند
تشنه‌ی آن یاد
دوستت دارم
همیشه


حسین گودرزی

بعضی دلتنگی‌ها چاره دارند.

بعضی دلتنگی‌ها
چاره دارند.
راه که دور باشد
بالاخره
به دیدن می‌رسد.
بعضی
به ملاقات،
بعضی
به صدایی
آن‌سویِ سیم‌ها.
بعضی دلتنگی‌ها
را
مرگ
خاتمه می‌دهد؛
برای پدری
که دیگر
در این جهان
نامش
پاسخ نمی‌گیرد،
برای مادری
که نبودنش
از بودن
دردناک‌تر است.
می‌میری
و دلتنگی
با تو
تمام می‌شود.
اما
یک دلتنگی هست
که نه راه دارد
نه صدا
نه پایان.
دلتنگیِ خالق.
وقتی
روح
در تنگنایِ جسم
فرسوده می‌شود
و جسم
زیرِ وزنِ روح
آرام
ترک برمی‌دارد
و تو
محکومی
زندگی کنی
بی‌آن‌که
بدانی
به چه امیدی.
مثلِ
غرق شدن؛
نه با دست‌وپا زدن،
نه با فریاد.
آهسته.
در سکوت.
هوا را می‌خواهی
و
دیر می‌فهمی
که
هیچ‌وقت
قراری
برای نفس کشیدنت
گذاشته نشده بوده.
و ترس
نه از مرگ،
بلکه
از بعدِ آن
شروع می‌شود:
این‌که
بمیری
و
هیچ دری
باز نشود،
هیچ نوری
نامت را
صدا نزند،
و بفهمی
تمامِ عمر
دلتنگِ کسی بوده‌ای
که
شاید
اصلاً
منتظرت
نبوده است


لادن تجا