| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
یا ذوالفقار
غافل اند این پریشانان
از حضور یکتا ایزدی
رسا نویسد قلمی
یا هو العالی و هوالأ علی
یا علی یا علی یاعلی
پوران گشولی
بگفتا خوش صبا با ما، که سختی یارِ آسانی
به شیرینیِ هر میوه، بباشد سعیِ پنهانی
وصالی گر همی خواهی، دو چشم از غیرِ او بر بند
نباشد یادِ نا محرم روا در خلوتی جانی
صدایی خوش ز هر بلبل، سکوتی محضُ می خواهد
اگر خواند کمی زاغی، چه حظ حاصل؟ که خسرانی
زلالی شرط نوشیدن و لذّت زآبِ پاکی خوش
به اندک رنگ و بو گردد، جدا از جامِ مهمانی
زِ سختی می رسد انسان، به والاییِ هر لذّت
صبا گفتا که با تقوا ، تو اکرم جمعِ انسانی
چو آسانی به شیرینی، به فطرت بر دلم آید
گَرَم سختی از او باشد، به جانم همچو آسانی
محمدجواد مقصودی
قسمتم کاش نسازی، شب تنهایی را
آرزویش نکنی، هر کس و هر جایی را
مثل طفلی که به شوق تو، براه افتاده
زهر مارم نکنی، لذت نو پایی را
حسرت آمدنت، نسل مرا شاعر کرد
درد دارد بسراییم؛ " نمی آیی " را
از زمستان بدلم حسرت خندیدن ماند
تو مگر باز کنی، روزه ی یلدایی را
آسمان،دست بجنبان،که نخواهی فهمید
راز مجنون شدن از، بوسه ی لیلایی را
کو بهاری که به اسمش دل من راضی بود
یک نفر گم کند این، بهمن هر جایی را
تا حواس همه ی شهر، به باران گرم ست
گرم کن، این تن یخ بسته ی سرمایی را
تو نباشی، منه از کرده پشیمان چه کند؟
با که آغاز کند، " خاطره افزایی " را
علی سلطانی نژاد
جمال روی تو را دیدم و خوابم نمی برد
برون ز حال خویش جام شرابم نمی برد
چنان فتادم از غمت به کنج حال خویش
که صد موج مرا به ساحل آبم نمی برد
آسوده است خاطرم از شاهدان شهر عشق
کسی جز تو از دلم . طاقت و تابم نمی برد
مانده ام در میان سیاهی شبهای موی تو
کسی جز تو مرا به پیش آفتابم نمی برد
نازنینا مهرت چنان در دل شیدا نموده جا
کین وا مانده حاجت جز در اربابم نمی برد
غلام حلقه به گوش توام . امید از تو می دارم
مرا ببر آنجا که بی گمان . مهتابم نمی برد
کرده ام خوش دل خود را به نسیم باد سحری
برد مرا به کوی ، سلامت او که اسبابم نمی برد
تظلم برم به درگاه کردگار بی همتا
ز دست ، او که مرا به سوی احبابم نمی برد
دانم که می رسد به فریاد من آن یار مهربان
همراه می شود مرا سوی مردابم نمی برد
نادر خدابنده لویی
خیابان
در غروبِ کشدارِ پاییز
به کوچهای خلوت ختم میشود
که نامش
هنوز «تو»ست
کلاغها
روی سیمهای تاریکی
با منقارهای خسته
انتظار را
قار میزنند
برگ
از شاخه دل میکند
و من
از چهارراهِ دلبخواهِ خاطرهها
رد میشوم
بیآنکه بدانم
کدام مسیر
به تو میرسد
گلِ یخ
روی شیشهی دلم نشسته
نه میشکند
نه آب میشود
فقط
سردیِ نبودنت را
واضحتر میکند
و من
در این کوچهی بیصدا
ایستادهام
میانِ تاریکی و انتظار
درست همانجا
که همیشه
تو نیامدی
محمد قاسمی
شعله هایی زشفق در شب تارم بودی
تو در این دار ِ جنون، دار و ندارم بودی
"توبه" نزد ِ دل ِ دیوانه ی من مسخرگی است
تو اگر ساقی چشمان خمارم بودی
ای غزالی که غزل می چکد از غمزه ی تو
کاش در تیر رس و صید و شکارم بودی
می شکستم زشعف آیینه ی بخت خودم
روزگاری تو اگر آیینه دارم بودی
شهریارم و غم عشق ثریا به دلم
کاشکی در سر پیری تو نگارم بودی
شور ِ شهناز اگر در شب ِ شعرم جاریست
دست ِ جادوگر " لطفی" به سه تارم بودی
دل و جان را به تو می باختم ای عشق،اگر
تو شبی آن طرف میز قمارم بودی
محمد علی شیردل
دو نیمه شدهام،
نیمی از من
با هزار دلیل
میگوید:
دیگر نمیتوانی.
نیم دیگرم
فقط
با یک
«شاید»
ایستاده است
مروت خیری
باران،
همسفرِ ابرهایِ دور،
از آسمان بگو
چرا
جامهیِ نارنجی اش
رنگِ غروب است؟
از چه غمگین شده
که چنین مینالد
و لبخند ندارد؛
میغُرد،
میبارد،
دمادم…
حالش
به حالم
چقدر
نزدیک است.
مهدی عارفخانی