| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
دل من نغمه ای سر داد تو را خواست نجُست
دل من تو را طلب کرد از انجا که تو رُست
غم تو زد به جهانم، دگر بار چرا ؟
غم تو دوباره بشکست دلم را چرا؟
همه ادم که مرا خواست، بدیدم تورا
هرکه امد به جلو ،دل من خواست تورا
من دگر بار شکستم به وصالت برسم
ز جهان خود برستم به جهانت برسم
آتنا حسینی
بوی باران ، دشت برف
قامت بشکسته در بوران حرف
دامن تا خوردهِ ناموس شب
شاهد میهمانی جان است به کف
دست خالی از درون گرماپذیر
میخراشد آسمان را با شعف
نامها در بی نامی درهم شده
جمله مروارید ، درون یک صدف
لب بدوزان سرای یخ زده
می نشانندخشم خود رابر هدف
میشکانند دُر پنهان را به تَف
باغ مروارید صدف ، غلطان به کف
گردن آویزی به صبح گرم و ژرف
احمدرضاآزاد
یاد تو به مثل ِ قرص ِ خواباست مرا
آرام ِ شب ِ پرالتهاب است مرا
هر صبح که باز میکنم پنجره را
تکرار ِ سلام ِ آفتاباست مرا
نعمت الله احسانی بنافتی
زندگی برای من
هنوز تمام نشده است
من به دوست داشتنت
دارم ادامه می دهم
بهمن نوری قاضی کند
من دست خالی آمدم ، دست من و دامان تو
سرتا به پا درد و غمم، درد من و درمان تو
تو هر چه خوبی من بدم ، بیهوده بر هر در زدم
آخر به این در آمدم ،باشم کنار خوان تو
من از هر در رانده ام ، من رانده ی وامانده ام
یا خوانده یا نا خوانده ام ،اکنون منم مهمان تو
پای من از ره خسته شد، بال و پرم بشکسته شد
هر در به رویم بسته شد، جز درگه احسان تو
گفتم منم در می زنم ،گفتی به تو سر می زنم
من هم مکرر می زنم ،کو عهد و کو پیمان تو؟
سوی تو رو آورده ام، ای خم سبو آورده ام
من آبرو آورده ام، کو لطف بی پایان تو؟
حال من گوشه نشین، با گوشه ی چشمی ببین
جز سایه ی پر مهرتان، جایی ندارم جان تو
من خدمتی ننموده ام، دانم بسی آلوده ام
اما به عمری بوده ام، چون خار در بستان تو
"حاج علی انسانی"
خیلی مسخره است
شب به خانه رفتن
و صبح از آن بیرون زدن
ما باید
با خورشید فرق داشته باشیم!
"رسول یونان"
قصّه ی عشق غم انگیز، نمی فهمیدیم!
وسعت حادثه را نیز نمی فهمیدیم
زرد بودیم همه عمر ، ولی تا گفتند:
علّتِ زردیِ پاییز؟ نمی فهمیدیم!
نه ، نشد غارت "یک دل" بکنیم ، انگاری
ما به اندازه ی چنگیز نمی فهمیدیم!
سالها دربدرِ درک حقیقت بودیم
"شمس" را گوشه ی "تبریز" نمی فهمیدیم
فرقِ بین هوس و عشق کمی مبهم بود
از دو چشم دغل و هیز نمی فهمیدیم!
ما مترسک شده بودیم وَ چیزی غیر از
اتّفاق ِ سرِ جالیز نمی فهمیدیم
"زندگی قصّه ی تلخیست" وَ مشکل این بود
قصّه ی تلخ و غم انگیز نمی فهمیدیم
"امید صباغ نو"
