یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

ساقی بیا که وقتِ صفاست، ای صنم، بیا

ساقی بیا که وقتِ صفاست، ای صنم، بیا
باران آمده‌ست و وقتِ سماع است،بیا
بگذر ز عقلِ سرد، که امشب نه جای اوست
آتش به جانِ خشک بزن، محتشم بیا
زان باده‌ای که پردهٔ پرهیز می‌دَرَد
یک جرعه در قدح بفشان، بیش و کم بیا
امشب حسابِ کارِ جهان را رها کنیم
کز «ما» و «من» گذشته‌ست، ای محترم بیا
دیدی که باغِ وعده چه بی‌بار و بی‌ثمر؟
بر شاخِ حال، میوهٔ اکنون به هم بیا
باران اگر به رقص درآورد خاک را
تو نیز پای‌کوب، به آیینِ نم بیا
ساقی! دمی ز چشمِ زمان پرده برگشا
تا جان دهد ز شوق، به مستی، قلم بیا


ابوفاضل اکبری

در میانۀِ این همه اندوه

در میانۀِ این همه اندوه
صدایِ عشق را شنیده ای ؟
صدایِ عشق را درکوچه هایِ شمالیِ باران
ساعتِ / چهار وُ / سی وُ دو گُلوله / به تنهاییِ ماه
یا / آه درآینه به ایستد
شب کنارِ ماه تمام شود
وَ / خاطره ای درشرقِ گل مینا
این سکوت را / ازمن گرفته قاب کند
قاب کند / به سینۀ /کبودِ نیلوفر وُ صبحِ هراس ...

شنیده ای ؟ ...
که ، اندوهِ این جهان
مُچاله می شود ، وَ خیره می ماند ، به نازک خیالیِ عطرِ لیمو
که این جهان ، زبانِ چل (جهل ) کهکشان می داند وُ
باکسی حرف نمی زند

شنیده ای ؟
پیراهنی رنگ باخته ، تنگ وُ چروک
خرقۀِ عاشقانه یِ ، گُلی باشد
عاشقانه یِ ... گُلی باشد ...


فریدون ناصرخانی کرمانشاهی

چشمانت همچون آسمان شب

چشمانت همچون آسمان شب
می درخشد
باران ستاره از هر سو
بر چهره دلربایت می چکد
در قاب خیس چشمانت
شوق عاشقی نمایان است
لبخند مستانه ات
گویا از می ناب اشک‌هایت
سیراب شده

نمیدانم چرا
نگاهت آشناست
انگار در همین حوالی
پرسه می زند
حتماً در گروی نظر معشوق
آواره گشته

در قاب خیس چشمانت
رازی نهفته
غم و شادی با هم آمیخته
درک نمیکنم
غم فراق معشوق است
یا شادی یافتن انگیزه عاشقی

هر نظری انداختم
بر رخ سرخ فام تو
شعله نیاز جان افروز تو
زبانه می کشید
در عحبم ، خجل از نظر معشوق
یا غافل از نیاز تو بود
آن بی خبر از آتش درونت

در قاب خیس چشمانت
دریای مهر
حلقه زده
آن محبت نگاهت
هزینه کدام دل ریش توست؟
که چنین شتابان
بر گونه هایت
غلطان و ریزان گشته ؟

می شناسمت
در همین حوالی بود
که یکبار چشمانم خیس شد
همان غریبی
همان غربت تلخ
همان بی خبری معشوق
منم با تو
درد مشترک دارم

بیا چشمان خودمان را بشوییم
شاید بهای سنگینی
داده باشیم
و باید به آسمان دلمان
فرصتی دیگر دهیم
تا در لحظه دیدن دلبر
دیگه آسان خیس نشود
چشمان منتظر باران ستاره
دیگر به کار کسی نمی آید


حسین رسومی

در دلم نور تو چون صبح سحر می‌تابد

در دلم نور تو چون صبح سحر می‌تابد
نام تو در دل من، مثل دعا می‌ماند

سایه‌ات بر سر من، سایه‌ی آرامش بود
بی‌تو این خانه فقط خاطره‌ها می‌ماند

نه به دیوار، نه در، تکیه‌گه من تویی
پشت هر خستگی‌ام، پشت‌پناهی،ابد

دست تو قصه‌ی رنج است و صبوری و وقار
وقت آن است که لبخند به لب بنشاند

سال‌ها رفت و فقط بغض زمان نوشیدم
کاش لبخند تو یک لحظه به ما رو می کرد

گرچه عمرم همه‌اش وقف تو باشد، کم نیست
تو بمان، تا دل من باز نفس برگیرد

سفره را باز بکن، چای بریز از دل مهر
حرف‌ها مانده هنوز تا تو بگویی آمد

بازوانت وطنم، قلعه‌ی بی‌مرز من است
هر کجا خسته شوم، باز به آن برگردد


قصه‌ام بی‌تو نماند، تو بمان تا آخر
تا نفس هست، تویی شعر تویی دولت مرد

محمد مهدی آشناگر

دوست دارم که خودم را به تو تقدیم کنم

دوست دارم که خودم را به تو تقدیم کنم
بنواز روح مرا تا به تو تاکید کنم

تو اگر دست نوازش بکشی بر سر من
تو اگرر ذکر ستایش بکنی بر تن من

گر به اغراق و جداییست مرانجان و برو
گر به گمان و خیالیست مرانجان و برو

عاشقی بی‌سخنِ راست، خطا می‌پندم
راست‌گو باش، که در عشق جفا می‌پندم

دل اگر رنگ دو‌رویی بپذیرد، مرده‌ست
عشق بی‌راستی و مهر، دروغی سرد است

عشق یعنی که درونت، سخن و روی یکی‌ست
بی‌نقاب آمدن از جان، هنرِ عاشقی‌ست


آتنا حسینی

به آخر میرسانم بی تو من دنیای فانی را

به آخر میرسانم بی تو من دنیای فانی را
برایت میدهم سرمایه‌ی خوب جوانی را
تمام شادی ام را خیره در چشمان تو دیدم
به چشمان تو دلبستم رها کردم جهانی را
و من با عطر تو مجنون ترین عاشقان گشتم
درون آینه دیدم نگاه یک روانی را
میان خنده هایت لحظه ای با گوشه‌ی چشمی
نگاهی کن من افتاده در فصل خزانی را
بیا حالا که من بی تو شدم پیر چروکیده
بیا حالا ببین پایان شعر نیمه جانی را


محمد صادق اسفندیاری

کمانم شد حمایل، در گلویم استخوان افتاد

کمانم شد حمایل، در گلویم استخوان افتاد
به فتحِ قلعه می‌رفتم که حکمِ این امان افتاد

من آن صیدم که در دامت به شوقِ پر زدن آمد
ولیکن تا پرم وا شد، به جانم سایه‌بان افتاد

شرابی در گلو داشتم، رازی بر لبم جاری
دریغا تا دهان وا شد، گره در این زبان افتاد

هزاران تیرِ غم را بر دلِ خونبارِ من بستند
دریغا پنجه‌ام لرزید و تیرم از کمان افتاد

سراغِ خانه‌ات را از غبارِ جاده می‌جستم
که سنگی بر سبویِ طاقتِ این کاروان افتاد

اگرچه ریشه‌ی من در سکوتِ خاک پنهان بود
به جانم لرزه‌ای از هیبتِ فصلِ خزان افتاد

شبیه شعله‌ای بودم که در آغوشِ شب می‌سوخت
ببین از تندیِ حرفت چه لرزی بر دهان افتاد

من آن توسن که در میدان نَفَس را هدیه آوردم
به پایانِ مسیرم نارسیده، پهلوان افتاد

ببین آیینه‌ی روحم پر از خط‌های تردید است
که راهِ من به ظلمت خانه‌یِ وهم و گمان افتاد

نمی‌دانم چه رازی بود در لبخندِ پنهانت
که لرزه بر ستونِ باورِ پیر و جوان افتاد

قلم بر صفحه می‌لرزید و بغضم وا نمی‌شد،حیف
دوباره قرعه‌یِ این غم، به نامِ من میان افتاد


مهرداد خردمند