| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
من
به اندازهً تصویرِ تو
درآینه
یک نقش
زِ یک قطرهً باران
دارم
که به اندازهً مهتاب
شبی تیره
به مهمانیِ
تنهاییِ من
می آید
و دران لحظهً موعود
که یک دایره
در محبسِ پرگار
کمی
می چرخد
نقطه ای می شکفد
درمهتاب
نه به اندازهً تصویرِ تو
در آینه
اندازهً من
در قفسِ ژرفِ زمان
نا محدود
ودرآن لحظه
خروسی
به خیالِ سحری
می خواند
و کسی
در پسِ در
بی گمان
ناغافل
به درِ خانهِ من
می کوبد
نیمه شب
لحظهً خواب
شاپرک ها
رفتند
و خطّی
از دلِ تاریکیِ شب
نا محدود
می آمد
پرده را
پس می زد
و در آیینه
به مهتاب
نگاهی
می کرد
من
به اندازهً تصویرِ تو
در آینه
یک نقش
کشیدم
در آب
جمشید أحیا
نشین پهلو به پهلویم تو ای ساغی
من آن شیدای رسوایم من آن یاقی
من آن گم کرده راهم به صد راهی؟
زپا افتاده ام ساقی ز فرداها چه میدانی؟
از آن ویرانه در کابوس تنهایی
از آن تاریکی مطلق ز گمراهی
بر این خسته ز تقدیر ده نشانی
بر این پیمان شکسته ده عنانی
تو ای ساقی بگو از یار چه میدانی؟
مرا بر پیک مشتاقان نمیخوانی؟
من آن مهمان بریز از رسم میزبانی
تو پیکی را بر این جا مانده از نیکی
پیاپی سازه برپا کن به ویرانی
بیاموزم سیاهی و سیاه مستی
کنون بینم به تاریکی عجب راهی
از این لحظه نبر بیرون نزن دستی
که بینم من کنون آن ماه و ماهی
نه ویرانی دگر بینم نه آن رنج و پریشانی
کنون نادیده را بینم به هوشیاری
چه زیبا میشود در اوج مستی
ببینی هست هست و هست هستی
چه شیرین بر این سایه تابیده ای
ز یک مهر تو نور هم گرما داده ای
بر این لحظه گر جان سپارم دمی
چه خوش نوش باشد آن مرحمی
که پیدا شود گنج پنهان بر این بندگی
جان سپردن شود لحظه وصل با دلبری
هادی رمضانی
آفریده ایی خواندی برای دفتر سلطان سخن
نغمه هایت ریشه می زد در باغ بی بنیان سخن
ما هر دو همدم شدیم اما موقت ای ریحان نما
آیه ای خواندی به نام دفتر شیراز عریان سخن
عشق تو افتاده در این سینه ی سوزان من
در سکوت غم شنیدم نغمه شبنم و باران سخن
وصل ما چون حباب آخر آه چه بی راه بود
چون که با تو بودنم تحمیل بود با نازدان سخن
منوچهر فتیان پور
پیراهن چرکی مرا چاک کنید
هر باور کهنه از تنم پاک کنید
گر زندگی ایناست که من میبینم !
بهتر که مرا نمرده در خاک کنید
نعمت الله احسانی بنافتی
لحظه،
هم درمانده
سریالِ خاطرههایت
تمامی که ندارد، مدام…
آخرین بار
که مهمانِ دلم بودی، چند
خواندی این ترانه:
«باز کنید پنجرهها را
که دلم باز شود…»
بعد پرواز،
از این پنجرهی درد،
دل مُرد
و بسته شد.
حال
که برمیگردم به خانه،
پنجرهها
قدِّ دیدنِ تو
بازِ باز است.
به خودم که میآیم،
اشک نمی دهد امان؛
و من
خیسِ ترانه…
مهدی عارفخانی
صبح بخیر
ای نسیمِ شعرهای ناتمام
که در سکوتِ مهآلودِ پنجرههایمان نفس میکشی
صبح بخیر به دستهایت
که هنوز نبضِ کلمهها را لمس نکردهاند
اما من از پشتِ پردههای شب
صدای قلبِ مهربانت را میشنوم
که شعری را با نام من آغاز میکند
زمستان است و برفِ صبح
بر شاخههای بیبرگِ فاصلههایمان نشسته است
اما من تشنهام
تشنهتر از زمینِ سردی که منتظر باران است
تشنهی گرمای نفسهایی که هنوز گفته نشدهاند
و در گلویم
یک دنیا دوستت دارم یخ زده است
مثل رودی که زیر قندیلهای صبر خوابیده است
صبح بخیر
ای شاعرِ مهربانِ من......
بگذار این زمستان
فصلِ رویشِ رازهایمان باشد
بگذار برفها آب شوند
تا سبزینهی عشق از دلِ زمینِ ترس بروید
و من بتوانم
در نخستین نسیمِ بهارِ اعتراف
تمام یخهای نگفته را ذوب کنم
و فریاد بزنم
دوستت دارم
دوستت دارم
آن سان که زمستان را به تابستانی بیپایان بدل کند
صبحت بخیر
و مهربانیهایت همیشه سبز باد
حسین گودرزی
گر چه این شهر شبیه ایستگاهِ بیقطار بی تو
ساعتش تنظیمِ وهم و انتظارِ بیقرار بی تو
راه میرفتم در این پیادهروهای شلوغ
اسم تو میریخت آرام از لبم مثل غبار بی تو
عشق اگر آتش نبود، اینگونه روشن میشدم؟
پس چرا افتادهام در التهابِ بیشمار بی تو
گفته بودی منطقی باشم، ولی ممکن نشد
قلب وقتی در تو گیر افتد ندارد اختیار بی تو
چای سردِ روی میزم شاهدِ شبهای من
دودِ سیگارم فقط پیچیده دورِ فکرِ یار بی تو
هی نوشتم، خط زدم، از نو نوشتم باز هم
تا بفهمم عشق یعنی اعترافِ آشکار بی تو
دل اگر ویران شود از عشق، عیبی نیست، چون
میرسد فریادِ «ناصری» از این آوارِ بیتو
محمد ناصری
