| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
داغِ دلم را چه بگویم که تازهست،
یادِ تو را در ذهنم چه بگویم زندهست.
گله از چه کنم؟
شکوه را نزدِ که برم؟
دردِ دل را با چه توصیف کنم؟
از سالهای دوری بگویم یا از وصال؟
از ذوقِ دقایقِ دیدنت بگویم
یا از غمِ هجران؟
گویند غمِ هجرانِ ما
گویی قصهٔ یعقوب و یوسف بود؛
امّا نه…
آخرِ قصهٔ یعقوب آن بود
که رسید به دیدارِ یار.
چه بگویم از قصهٔ ما
که غمانگیزتر است؟
یعقوب یوسف را در آغوش کشید و آرام گرفت،
من چه بگویم
که سرگشتهٔ دیدارِ توام.
تا به کی از این سنگ به آن سنگ
به دنبالت باشم؟
تا به کی در خواب
آدرسِ منزلت را گیرم؟
نمیدانم برادر جان،
روزگار چرا غم نوشت،
چرا برای ما
از اول ماتم نوشت.
کاش روزی منزلت را یابم،
بنشینیم تا سحر زاری کنم؛
شاید لحظهای
چهرهٔ نابت را دیدار کنم.
گلِ شمشادم…
به اشکِ دو دیده قسم،
زود به دیدارِ تو
پرواز کنم.
مهدیه کوچک زائی
رفــت از دسـتـم، دلـم دیـدار می خواهد فقط
از بـــرای فـرصـتی گـفـتـار مـی خــواهـد فقط
مــن بـــرای بـودنـت دنـیـا کـنـارم نـیـسـت و
طـاقـت بـودن بـرم کــردار مـی خـواهــد فقط
قهوه آن بس تلخ و گس شیرین برایم گشته و
جـای گـریه مـن دلـم سیــگار مـی خواهد فقط
بــردمـت بـــالا ز آن بـــالا مــرا کــم دیــدی و
یـاد تـو بـیـرون نـه و تـکـرار مـی خـواهد فقط
از مـحـبـت بـس که سیــرابت نـمودم جـا زدی
جـای بــودن مـن دلـم رفتــار مـی خواهد فقط
پـشـت مـن هر چه توهــم دیده ای را گفته ای
وهــم تـو بـاشـد دلـی بیــمار مـی خواهد فقط
خــنجـر از تـیــزی فــرو کــردی به قـلـب نـازکم
مـن چـه کردم که دلـت کـفتار می خواهد فقط
بغـض من چون ظـرف بـسته در گلو وا مانده و
جـای گـریـه مـن دلـم ســیـگار می خواهد فقط
سعید مصیبی
تو هم شبیه من از این عذاب خسته شدی
از انتظار پر از اضطراب خسته شدی
از اشک نیمه شب و خنده های مصنوعی
بگو، بگو تو هم از این نقاب خسته شدی
دویدن و نرسیدن سزای عاشق نیست
تو هم دویدی و از این سراب خسته شدی
از التماس نگاهی، از آرزوی محال
تو هم از این ستم بی حساب خسته شدی
میان سینه ی او جا برای من هم هست؟
از این سؤال بدون جواب خسته شدی
پس از شکستن بغضت چه حرف ها داری...
بمیرم ای دل خونم، بخواب خسته شدی
امیرحسین بادنوا
بیا تا گردِ اندوه از دلِ ایّام بیفشانیم
غبارِ کهنهی تردید را از جام بیفشانیم
بیا تا لحظه را از حبسِ فرداها رها سازیم
زنجیرِ اگر، اما را ز هر گام بیفشانیم
جهان یک برقِ کوتاه است در تاریکنایِ مرگ
بیا تا سایه را از وسعتِ اندام بیفشانیم
نه آغاز از تو میماند، نه پایان از من و از ما
بیا این وهمِ «مالک بودن» از نام بیفشانیم
کسی فردا نیامد تا خبر آرد ز فردایی
بیا تا ترس را از ساحتِ اوهام بیفشانیم
اگر سهمِ تنِ ما مشتِ خاکی سرد خواهد شد
چه بهتر شعلهای اکنون بر این بام بیفشانیم
مبادا عمر بگذارد و ما در بندِ دیروزیم
بیا تا خنده را بر چهرهی ابهام بیفشانیم
نه از مستی، که از بیداریِ نابِ درون باشد
شرابی از یقین در جانِ خود رام بیفشانیم
چو برقِ لحظهای هستیم در تاریکنایِ هستی
بیا تا خویش را چون آفتابِ تام بیفشانیم
سارینا رضوانی
فانوس در دست
می نهم گام تا شام
هم نوا با مُرغکِ خوشخوانِ غار
چک چکُ...قطره
قطره وُ .....چک چک
فانوس در دست چون کاوشگری تنها،
در درونِ غارهای خُفته وُ...سردو نمورِ
ذهن خاموشم!
و جدالی بس میانِ جهل و بیداری
در میان سایه های شوم و لرزان
و نبردِ نور با تاریکیِ محض!
انعکاس دلنشینِ
چک چکه قطره
در دل کوهی خموشُ رام
و شکستِ ذهن خواب آلود!
فانوس بر دست
همنوا با مرغکِ خوشخوان غار!
منیر غلامی
نگاهم مبتلای چشمهایت
جنونم ردِّ پای چشمهایت
تمامِ هستی و جانم، فدای
حیای دلربای چشمهایت
غزلخوانِ تپشهای امید است
صفای جانفزای چشمهایت
تمنّای دلِ اندوهبارم
لبِ لبخندزای چشمهایت
دوای نبضِ بیتابِ قرارم
فقط دارالشفای چشمهایت
قلم میراثدارِ واژههای
طلسمِ کیمیای چشمهایت
غرورِ شعر را از غم تکانده
حدیثِ بیریای چشمهایت
به آرامش رسیده قلبِ باور
در آغوشِ وفای چشمهایت
مریم کاسیانی
درد را در وقتِ رنجوری دوا کردن خوش ست
همنوایی ، با نوایِ بینـوا کردن خوش ست
تا در اقلیمِ قناعت سایه ی تـردید نیست
اجتناب از سایه ی وهمِ هُما کردن خوش ست
لب نیالودم اگر اینجا به جامِ سر به مُهر
روزِ محشر شیشه ی سر بسته وا کردن خوش ست
قصه ی شب های هجران را نگفتم با کسی
این سرِ طومار را با عشق تاکردن خوش ست
مثلِ شبنم ، چشمِ ما چون لایقِ دیدار نیست
دل از آن گلشن به بویِ آشنا کردن خوش ست
آنچه از ، آب و گِلِ مُـلکِ سخن بر ما گذشت
گردِ خـاموشی برای توتیـــا کردن خوش ست
دین و دل دادیم اگر در راهِ آن زلــفِ دراز
تا قیامت پس به عهدِ خود وفا کردن خوش ست
چون نمازِ عشق در فصلِ بهاران فوت شد
در خزانِ زرد رو آن را قضا کردن خوش ست
جواد مهدی پور
