یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

بگذار طوفان بیاید، برود

بگذار طوفان بیاید، برود
مردیم از گفتنِ
خدایا این بشود، آن نشود...

بگذار
آنچه باید، بشود
و آنچه نباید، نشود.

بگذار
ایستاده بمیریم،
در لحظه‌ی دیدار،
اجل فکر کند:
آنچه گذشت،
هیچ نیاورد خم ، به ابروی ما.

گر در غم و اندوه ببیند ما را ،
کم شود از شأن ما .

بگذار
ایستاده بمیریم
در لحظه دیدار،
اجل فکر کند :
در این شب تاریک ،
هیچ نترسیده ایم‌.
یا
لحظه ای نومید شدن،
سایه نینداخت بر کالبد ما.

بگسل دل ز زنجیر اسارت،
رها کن ،
خویشتن خویش را .

اعظم بیگلری پناه

توپ

گرد و تیز
می چرخد
واهمه
چشم هایت
به رویِ صفحهً ساعت
و توپ
درزمین
محکم و سخت
بازیچه
به بازیش گرفته اند
دروازه
خالی
ساعت
بازیِ زمان
ناگزیر
و نگاهِ تو
نگران
لحظه ای درنگ
صحنه
محو می شود
فریاد
قیل و قال
چشم هایِ تو
گِرد
می چرخد
حیران
توپ
بازیکنان
برفک
و تو بر می خیزی
باید رفت
روحِ من
با تو
احساس
زندگی
نقطه هایِ گرد
قرمز
زرد
سبز ، آبی
تجسم
رنگ
ایجاد
تردید ها
من
در کنارِ تو
من ، ما ، تو
وکاغذ
بی نقش
تصوّر
روح
الهام
قلم
نقشی
به رویِ کاغذ
تولد
باز
آهنگی ملایم
صورتی
پیچیده در تصویر
چهره
زن
باز هم
تصویر
تردید
دیگر بس
نقش راباید زد
آنگاه
نه بی خود
از خود
وکاغذ
نقش می گیرد
آگاه ؟
نه
بی خود از خود
دستِ تو
می چرخد
وکاغذ
نقش می گیرد
یک خنده
نگاهت
گرم
روبرو
آماده
من
همراهِ تو
با تو
قلم
با ما
میانِ دست هایت
گلی زیبا
سحر
یک نور
سپید و پاک
و من دیدم زمین را
زیرِ پایت
سخت
و گرد و تیز
می چرخید

توپ

جمشید أحیا

اگر امروز با دل‌ها کنی بازی به نام مهر

مگو عشق، این لقب بر هر زبان جاری شود آسان
که دریا با تبسّم بر لب هر کس خروشان نیست
به لب نام وفا، در دل هوای دیگری داری
دو قبله در دل آیینه، طریق مؤمنان نیست
تو خندیدی و پنداشتی شکست آیینه پنهان است
کسی با خویش اگر صادق نباشد، در جهان نیست
عسل آوردی و پنهان نهادی نیش در کامش
چنین شهدی به جز تعبیر زهر دیگر نشان نیست
چراغ کعبه از دود ریا روشن نخواهد شد
که با نام خدا بازی، ره اهل امان نیست
وفا یک جان طلب دارد، نه صد نقش تماشا را
دل آشفته جای این همه نقش گران نیست
اگر امروز با دل‌ها کنی بازی به نام مهر
فردا جز داوری وجدان، تو را ایمن مکان نیست
سرو گفتی ولی بی‌ریشه بودی در زمین عهد
درختی کاین چنین باشد امید بوستان نیست
محبت آتشی بود از ازل در جان آدمی
هر آن کس سوختنش پیدا نشد، صاحب نشان نیست
به اشک خلق خندیدی و نامش عشق پنداشتی
ستم با جامهٔ رحمت، به جز مکر نهان نیست
تو با آیینهٔ احساس مردم کودکانه‌ای
چنین بازیگر آخر در صف صاحب‌دلان نیست
به دعوی گرم و در معنا چو یخ بستی دل خود را
در این بازار جز صدق و گداز ارزگان نیست
دل از یک سو نبندی، راه بر خورشید نگشایی
که در آیین روشن، سایه را قدر و توان نیست
اگر پاکی، گریزی از گداز خویش نتوان کرد
که شمع بی‌گداز آخر سزاوار شبان نیست
شنیدی این سخن، ای دل، اگر مرد ره عشقی
«شایان» گفت: بی‌سوز و وفا عشق جاودان نیست

شایان رضاخانی

حیف است انتظاری که به کوی فنا بگذشت

حیف است انتظاری که به کوی فنا بگذشت
حیف است افتخاری که بروی جفا بگذشت

درداست دل به راهی که به عشقت جستیم
حیف است دل به کاریکه بقصد عزابگذشت

شرح است اضطرابی که به کام جانم سوخت
حیف است اشتباهی که به نام دوا بگذشت


طرح است در دو کاری که صدا بر خواست
حیف است اختیاری که به دام نوا بگذشت

ننگ است اعتباری که به جان وفا بنوشت
حیف است انفجاری که بجان صفابگذشت

کیف است در گناهی که در او عشق هست
حیف است اجتماعی که بنام صلا بگذشت

علی جعفری

دشت لبریز از غزل بود، سراسر قافیه

دشت لبریز از غزل بود، سراسر قافیه
آن‌سوی دشت، لشکر اشرار، شر قافیه

از شرار خشم دشمن، دشت شد تاریک و تار
نیست دیگر واژه‌ای از نور و انور، قافیه

بیت بیت شعرم کم‌کم شهادت می‌دهد
می‌ریزد در عاقبت گل‌های پرپر، قافیه

مطلع شعر مرا سوز عطش آغاز کرد
اولی سیراب از تیراست و اصغر، قافیه

دوباره می‌سرایم شاه‌بیتی دیگر
قطعه قطعه شد غزل این بار اکبر، قافیه

چشم‌ها بر مشک آمد و باز مصراعی دگر
نوبت سقاست! عباس دلاور، قافیه

شاه ماند و تشنگی، ساعت به وقت عاشقی است
بوسه زد خنجر به حنجر، وصل دلبر، قافیه

خواهری در میانه، زارو و پریش
تا ببیند پیکر و تن‌های بی‌سر، قافیه

شعر پایان یافت اما در بلندایی دگر
ناله و غربت برپاست! مادر، قافیه

هیچ دانی از چه رو شد قافیه این‌جا ردّیف؟
چون جای دشت شد صحرای محشر، قافیه


محمدطاهاقیصری

گریه ها راه افتاده اند

گریه ها راه افتاده اند
وقتی خورشید صدایت
از خواب بیدارم می کند
وقتی پا به پای خیال خسته ام
در من قدم می زنی
و زخم هایم را نشتر
بالا می روی از کمر کش کوه
و نگاه نمی کنی
رد نگاهت خنج می زند
سنگ های درون این مرداب
روز بی اعتنا
هر روز از کنارمان عبور می کند
و شب ایستاده
تا نیامدنت را سرکوفت بزند
بی پدر دریا
منتظر نمی ماند
بی رحمانه ساحل را می بوسد
بی مرحمی بر زخم های ناسور کرانه
شتک می زند
صورت سرما خورده ی صخره ها را
سکوت کوه را می شنوی
گوش گذاشته
تابشنود دوست دارم هایت
بلقیس ندا نمیدهی
کوهِ آغوشت را
چقدر خستگی هایم بزرگ شده اند


غلامرضا تنها