| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
انسانم و در حادثهها ریشه دارم و سود،
در زمینم، ولی دل به نور و ستارم و بود.
یک قطره ز دریای نهانم به تماشا میجود،
یک ذره ولی آینهدارِ همه معنا و خُود.
در سینهام آتش، به سرم وسوسهی نور بود،
در پنجهی تردید، ولی در طلبِ طور بود.
گاهی به یقینم، که جهان از من و من نبود،
گاهی به گمانم، که حقیقت جز تنم نبود.
ای عقل! بگو رازِ بقایم به چه بند بود؟
این آمدن و رفتنِ من از چه کمند بود؟
دیروز کجا رفت؟ چه شد فرصتِ فانی بود؟
فردا چه سرابیست در آیینهی ثانی بود؟
در آینه دیدم که خودم سایهی خویش بود،
هم قاضیِ خویشم، هم خود، مدعیِ خویش بود.
آغاز کجایم؟ به کدامین افق انجام بود؟
من نقطهی پرگارم یا دایرهی ایام بود؟
از خاک برآمدم و تا عرش دویدم و بود،
یک لحظه خدا را به تماشای خود دیدم و بود.
اما چه سبک بال پرید آن نفسِ ناب بود،
افتادم و گم گشتم در این معرکهی خواب بود.
ای مرگ! تو پایانِ منی یا درِ دیگر بود؟
خاموشی مطلق یا صدای سفری برتر بود؟
عشق آمد و گفتا که: «تو از جنسِ منی، مرد!
بیعشق، نه اندیشه بماند و نه همدرد بود.»
عقل آمد و خندید که: «اندازه نگهدار،
بیمرز، بسوزی و شوی خاکِ بیاسرار بود.»
من مانده میانِ دو صدا، شعله و باران بود،
نیمی ز یقینم، نیمی از شک و حیران بود.
در من ابدیت نفسِ گرم کشیده بود،
در من ازل از پنجرهی لحظه دمیده بود.
هر لحظه مرا مرگ به خاموشی خوانَد بود،
هر لحظه دلم زندگیِ تازه بداند بود.
این رنج، نشانِ نفسِ زندهی ما بود،
بیدرد، دل آیینهی آینده نمیبود.
پس میروم ای هستیِ پر رمز و معما بود،
با پرسشِ بیپایان، نه با پاسخِ تنها بود.
شاید که همین جستجو آیینِ بشر بود،
شاید که خدا در نفسِ پرسشِ ما بود.
انسانم و در گردشِ این چرخِ بیانتها بود،
میمیرم و میرویَم از خویش، دوباره، فردا بود.
یعقوب پایمرد
ماه نُور آمد و اَسرار گُشود
آتشِ «صُوم» بر آتشها فُزود
حُکمِ یزدان بر خَلیق آمد فرود
«کُتِبَ الصِّیَامُ» آنجا که بود
ای خِرد، آغوش بگشا در رَضا
تا شَوی مَفتونِ آن نُورِ بَقا
گر «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا» شنید
بَندهی دل، سویِ حقّ رَهِ گزید
صَوم، یعنی تَرکِ دَنیّات و حُطام
صعودِ جان به سویِ سَبعِ سَما مَقام
زین حُطامِ خاک، چون فَزْنا و رَست
سویِ دارُ النُّورِ حقّ پرواز کَست
تَشنهی عِشق است آن کَس کز لُباب
بَست مَأکول و مَشرَب را به خواب
تا کِی از مَخلوق جویی ای وِصال؟
بُگذر از این مَأکل و مَشرَب، بِشال
خیز و در نَفْسِ خِفاش خویش زن
تا رَسَد نورِ خدا بر این بَدَن
روزه آنگه خوش که در جانت نَمُوَد
سِرِّ «هُوَ الْأَوَّلُ» را بَهگُشود
آن کَسِ مَمدوح، نزدِ حقّ کیست؟
آن کزَ آتشِ اشتیاقش میزیست
صَبرِ او جُنْدُ اللهِ مُستَجاب
بر جَبینَش نورِ قُربِ آفتاب
ای دَمی با حق، دَمی با این سَراب
بگذر از این آب و نان، ای بی حِجاب
چون شبِ قَدر آید و تَجلیّهها
آن زمان بینیم مَقامِ نُورها
آن که در تسبیح و در تَهجید بود
بَردَمی با خالقِ خود پَیوند بود
آنکه زُهدش، مَظهرِ لُطفِ نَمیر
یافت در صومش، حَریمِ مُستَطیر
ای فرزان، این صیام است و سَیرِ ما
سویِ سلطانِ حقیقی، ای رِضا
بَگْذَرَ از وهمِ خُود در این مَهان
تا رَسی در قُدسِ یزدانِ جَهان
صَوم، آیینه است و جان، تِکوانَهاش
تَطهیرَش کُن زِ حُبِّ دانهاش
چون که پایان آید و عید است و فَوز
جانِ ما از قیدِ این دَنیّات مَوز
شَکرِ آن داریم کز فِطر و مَغفِرَت
ما رَهِ قربت نَهادیم از اَدَب
محیا اسدی
نیست انگار کس که لایق باشد الا پدر
آنکه دشمن را کرده همیشه در به در
راه حق گر با پدر باشد ما هم می رویم
آنکه می بخشد اطعام به مسکین پشت در
در سرای فانی راه اخروی بهتر است
آنکه یتیم نوازی می کند پر کند جای پدر
سال ما با وجودش یک بهار انگار هست
خوب خوش شکر خدا گوییم اسیر زد در
یک گذشتن از غذا در سه روز پی در پی
صورت انسان نورانی می کند نه مکدّر
آن که شب روز می کند روز شب می دهد عمر
وقت اگر طی می شود در رهش نمی رود در هَدر
یکی می گوید و یکی در حال کار و یکی می نویسد کرد
آن سخنور که کردارش با گفتارش یکیست در سر در
غریبه قلم صفر را صد نوشت کوتاه کن
حرف خوبت گر با عمل یکی شد می شوی حیدر
اعظم زارع
شکافی کعبه را دیدن ولی حقِ علی را نه
درونِ خانه را دیدن ولی حقِ علی را نه
اگر کور اند اشکالی ندارد ما نگفتیم
غمِ آن کوچه را دیدن ولی حقِ علی را نه
علی مردی هزاران جنگ بوده نه بزِ کوهی
دل مردانه را دیدن ولی حقِ علی را نه
نمی دانم خدایا این حسادت با علی چیست
دل بی کینه را دیدن ولی حقِ علی را نه
هزاران فتنه کردن ظلم کردن هر زمان از او
صبر شاهانه را دیدن ولی حقِ علی را نه
نه مشکلی کار چیزی دیگری بوده علی جان چون
شکافی کعبه را دیدن ولی حقِ علی را نه
شکافی کعبه را هر سال می بیند به چشمِ شان
همین افسانه را دیدن ولی حق علی را نه
سجاد اوسیانی
تو ماهی و من شاعر و حس و نگهم هیز
عریانی شعر و غزلم وسوسه انگیز
در غارت و ویرانگری ِ بیهق ِ تن ها
یاغی گری ام هست به اندازه ی چنگیز
ترسم که پس از دیدن ِ ادراک ِ حقیقت
گویند که شمس ِ تو گریخته ست ز تبریز
برگرد که شد کاسه ی صبر من و یک شهر
از دوری و هجران ِ رخ ِ ماه ِ تو لبریز
هر مرحله از خان ِ جنون را که گذشتم
با دیو، به عشق ِ تو شدم سخت گلاویز
شایع شده بین تو و خالق سر و سری است
این مسئله جدی است، چرا این همه تبعیض؟
بگریز زمحدوده ی عشقم که نسوزی
از هرم تنم راهبه ی کوچه ی پرهیز
محمد علی شیردل
در حسرت و ناباوری او را نگاه می کنم
با یک نگاه او ولی باز اشتباه می کنم
هر لحظه می میرم ولی جا ماندم اینجا در خودم
در ذهن خود با بوسهای با او گناه میکنم
در من خیال عشق و او با جنگ مطلق آمده
در جنگ با چشمان او فکر سپاه می کنم
عشقش درون سینه ی من قابل انکار نیست
با آرزوی ماندنش خود را تباه می کنم
چون واژه های خسته از تکرار عشقی باطلم
هر لحظه لعنت بر دل و بخت سیاه می کنم
مینا مدیر صانعی
