| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
دلبری ها میکند بویِ نمِ باران هنوز
چشم هایم روشن است و دائما در فکرِ روز
این شب تاریک هم آخر به پایان میرسد
زنده باشم تا ببینم شادمانی را بُروز
فکر رفتن از دلِ پروانه ها پَر میکشد
باغ سبزم عاری از نامردمانِ کینه توز
خرّمی ها میرسد رقصان به آغوشِ همه
میرود پژمردگی حتی ز دستِ پینه دوز
خواب و رویا میشود تعبیر در دستانِ لمس
جامه ی رنگین بپوشد خاطراتِ سینه سوز
مهدی مشرقی
قسم به حرمتِ قرآن بیا بیا آقا
به آیه آیهی رحمان بیا بیا آقا
که ظلم، عابرِ ولگردِ این خیابانهاست
که بسته راهِ نفس، نان بیا بیا آقا
جهان اسیرِ هوسهای حرصِ بیپایان
به عدلِ عاطفهباران بیا بیا آقا
که در نگاهِ زمین خون و اشک میجوشد
از آهِ و رنجِ فراوان بیا بیا آقا
در این غبارِ فراموشیِ تبآلودش
نشسته غربتِ انسان بیا بیا آقا
کسی ندید یتیمانِ زخمیِ شب را
که غم گرفته به دندان بیا بیا آقا
لباسِ دین شده بازارِ زر، ریا، تزویر
شعار مانده از ایمان بیا بیا آقا
ثواب را به ربا دادهاند میبینی
نمازِ سود و زیان، هان بیا بیا آقا
به نامِ حق، سرِ آزادگان بُریده شده
به استغاثهی یاران بیا بیا آقا
خدا فروشی وتسبیحِ سکّه را گفتند
درونِ مجلسِ عرفان بیا بیا آقا
حدیثِ فقر و غم از غیبَتت نشان دارد
که شیعیان شده حیران بیا بیا آقا
بیا که مرغِ امید از هوای شهر پرید
قرارِ قلبِ پریشان بیا بیا آقا
خزانِ عمرِ بشر بیبهارِ دیدار است
بهارِ وعدهی رضوان بیا بیا آقا
مریم کاسیانی
مرزهای تو هرگز برای من باز نشد
تنها امیدوار بودم شاید در قهوه روزگارم شکر بریزی
امیدوار بودم قایق ها به یونان قلبت برسد و من در اروپای چشمانت پناهنده شوم
هیچ کس نجاتم نخواهد داد
من در مرزبانی عمیق نهانت تنها
با امید سفارت همیشه بسته چهارچوب هایت
دست بسته چشم بسته در واکاوی طرز نگاهم اصرار
صفیران درد در باد در گوشم
هیچ کس به کشتنم نمیدهد جز دوست داشتنت
به مرزهای تو رسیده ام
کوله ای بر دوش
بی هیچ توشه جانی در پیش
با پوتین های خیس
و موهای مجعد از من فراری
و یک جلد قمارباز که هنوز بلیط برگشتنم بود به تو
آخرین حلقه اتصال
با یادداشتی روی مقدمه
و دست خطی شکننده
به تاریخ هرگز نرسیده
و نشانی کافه تو گوشه یادم
الان در شهر من دهم آبان است
در سرزمین بی تقویم تو هر شب عید پاک
مرزهای تو برای خودت
مستردم می کند زمهریر شهر خفته در سینه ات
رجعتی مایوس و گداخته به سرزمینم
اوج قله تنهایی
قایق های آرزو همچنان بر دریای سرخ چشمانت غرق
در خواب هم بازداشت میشوم
در خواب هم میترسم قهوه ام سرد شود
نگاهت گم شود
صدایت نادیدنی
صندلی ها پر شود از دوستان قدیمی ات
جای نشستن نباشد
و مرا در بازداشتی ابدی خفه کند ندیدن های تو از آن سوی خیابان
موسیقی هم تکرار شود در التهاب شب کافه ات
* مرا ببوس برای آخرین بار *
و من بی طلب بوسه از خواب بپرم
و ببینم هنوز پشت مرزهای تو ایستاده ام
و آنچه در سینه دارم از تو قندیل بسته
از زمستان حرف هایت
و برای همیشه نامم مهاجر غیر قانونی قلب تو خواهد بود
پشت سیم های خار دار رویا
و هر روز به مردن از تو ادامه خواهم داد
نرگس غلامحسینی
بعد من دنیای تو، دیگر دچارِ عشق نیست
در باغِ پاییزیِ تو، راهِ بهارِ عشق نیست
هر که گوید دوستت دارم ،تو میخندی به او
چون در طنینِ صحبت اش، آن اعتبارِ عشق نیست
یک عمر میگردی ولی، پیدا نخواهی کرد، نه...
در هیچ تقویمی دگر، روزِ قرارِ عشق نیست
حتی اگر عالم سراسر، سجده بر پایت کنند
در محراب سردِ تو، پروردگارِ عشق نیست
بنشین و عمری با خودت، این جمله را تکرار کن
بعد از فلانی در دلم، دیگر گُذارِ عشق نیست...
محمد علیخانی آزاد
دلتنگی هایم یکی دوتا نیست
بال می خواهم برای رها شدن
من در کوچه پس کوچه های سکوت
در پی صدایی آشنا می دوم
صدای پای مرا
فقط پنجره های بسته می شنوند!
تنها در غریبترین روز بی کسی
چشم به آسمان دوخته ام
شاید انتظارم به سر آید
و آن آشنا مرا در یابد!
میدیا جادری
ما شادی دل ز دولت غمها کشانده ایم
سر بر آستانۀ جانان به وفا نشانده ایم
آواره به کوه وصحرا شدیم مجنون وار
تلخ کامی هجران ز فرقت لیلا ستانده ایم
عبدالمجید پرهیز کار
دست ستبر روزگار آخر مرا سرباز کرد
زخم کهنه از دوری تو روو تَنِ من سر باز کرد
یاد تو همچو مرغ عشق در قفس دل من است
دیدی چطور این مرغ عشق از توو قفس پرواز کرد؟
در سفرش با من که از جان و دلش، خسته بود
همسفر رقیب شد ، با جان و دل آغاز کرد
ساز دلش ناکوک شد، آهنگی دل سوز مینواخت
دیدم چطور با دیگری نغمه ی شادی ساز کرد
با مَنَش همواره سربسته سخن میگفت و گُنگ
با رقیبم تا سحر، سَر از چه صحبتها، که باز کرد
نوازش موهای تو، تکلیف شبهای من است
بعد تو این دستانِ من، موی زیادی ناز کرد
علی ساجدی
رمضان آمد
صدای پای عشق
چیدم از ماه
سیب قرمز را
آسمان بی قرار
ایمان تپش پَرواز
باران رحمت
آغوشش باز باز
دگر می توان گفت
بیشتر از دیروز
هر کجا می شود
دید نَفس خدا را.
احساس می شود
گرمای عشق
نوازش زمان
نسیمی از بهشت
از عمق اذان می نشیند
صدای ربّنا در دل
چقدر زیبا می شود
عشق را با طعم دیگری نوشیدن
و نَفْس را
آبی و آفتابی نقاشی کرد
دست کشیدن با عشق
بر گیسوان سجده و دعا .
عابد عارفی