یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

این کوچه‌ها بی عطر اندامت معطر نیست

این کوچه‌ها بی عطر اندامت معطر نیست
بعد از تو هرگز سهم من دنیای بهتر نیست

باید تماشایت کنم بس چهره‌ات زیباست
غیر از تو تصویری برایم ناب و محشر نیست

بوسیدنت از جان من تب را جدا می‌کرد
اینجا نباشی مرهمی بر دردِ پیکر نیست

دیگر چرا بر قلبِ سوزانم نمی‌باری؟
صحرای من بی ابرِ عشقت لحظه‌ای تَر نیست

معنای شعرم بار دیگر داغ و اندوه است
من شاعری پر حسرتم وقتی که دلبر نیست


مهدی ملکی

دریا چنان توفان

دریا
چنان توفان
که از خشمِ گرانبارش
میانِ موج هایش
کوهِ سنگین هم
به خود
می پیچد و
می لرزد از وحشت
شبی تاریک و بی فردا
که کس را نیست
با کس راه
نمی دانی چه خواهد شد
در این دریایِ بی آرام
صدایِ غرّش از هرسو
که شیرِ نر
به خود می لرزد از وحشت
تورا یارایِ جنگیدن
کجا
با کوهِ امواجش
به زیرت می کشد
ناگه
در آنگه
روبرویش
تیغ برداری
صدایت را
به رویش باز
بگشایی
تورا با تو
چنان پیچد
که دیگر سر
به رویِ خویش
هرگز نخواهی دید
سرِ آشفته ات دیگر
نفس را
می برد از یاد
تو در وهمِ پریشانی
نمی بینی
تو توفانش ؟
نمی خوانی
تورفتارش ؟
اگر صدها ، هزاران
مرغکان را
در شبی تاریک
کشتی
اگر ویرانه کردی
بیشهً سرسبز را
اگر هر گوشه از جنگل
میانِ دیگران
پخش و پلا کردی
آواره کردی
مرغکان را
از این توفانِ توفنده
نخواهی جست
میانِ موج هایش
تو چون کاهی
که هردم
می برد باخود تورا
این سوی
آن سوی
نمی دانی چه خواهد شد
به خود
هرگز
نمی مانی
میانِ موج
می مانی
چنان کز خویش
خویش را هم نمی بینی
در این توفان و امواجِ پر از خشمش
که می لرزد تنت
از درد
می میری


جمشید اَحیا

تو باید باشی بخندم

تو باید باشی بخندم
خنده پر بگیر تا عرش
تو باید باشی بخندم
خندهِ من با تو زیباست
با تو زیباست همه دنیا
با تنی در هم شکسته
قایقم رو ناخدا باش
در شب تاریک و ظلمت
صاحب خیال من باش
واسه آخرین مسیر
تا همیشه همسفر باش
تو زیبایی...
با تو زیباست همه دنیا


قاسم الماسی

و آن شبی خواهم سوخت

و آن شبی
خواهم سوخت
که پشت بوق‌های ممتد تلفن
کسی که
در دستانش
آرام می‌گیرم
جوابم را ندهد
و
تکه
تکه
خود دیروزم را می‌سوزانم
تا خود جدید
بهانه پروازی باشد
برای دستانی که
به هر ریسمانی چنگ می‌زند
تا زندگی را دور بزند
و آخرین شعله‌هایم
روی قلبِ خالی او بنشیند
تا بدانم
چه اندازه می‌توان سوخت
و باز هنوز نفس کشید.


لیلا مقدس

آخر زسرای محنت و غم

آخر زسرای محنت و غم
دل کندم و زین قفس پریدم
با شوق رسیدن به خداوند
دست از سر زندگی کشیدم
یک عمر ازین زمانه ی پست
خون خوردم و از کمر خمیدم
افسوس که رفت عمر از کف
بر باد فنا همه اُمیدم
یک لحظه به شادی و به لذت
بر باب دلم نیارمیدم
از حاصلِ عمر مانده بر جا
صد رشته به سر موی سپیدم
از جور زمانه کنج خلوت
ناچار به جبر بر گزیدم
هر ساز نواخت رقص کردم
هر نغمه که خواند من شنیدم
پوچ است هر آنچه خلق گوید
هر گفته به چشم خویش دیدم
این شد که ز مهر بد زمانه
با قلب شکسته دل بریدم

حسین خیشوند

شده از دستِ خودت خسته و بیزار شوی؟

شده از دستِ خودت خسته و بیزار شوی؟
همنشینِ غزل و دفتر و سیگار شوی؟

بزنی پرسه در آن کوچه‌یِ بن‌بستِ خیال
یا که با سیلیِ هر خاطره‌ بیدار شوی؟

شده در حسرتِ یک ذره رهایی از خویش
پشتِ صد واژه‌یِ بن‌بست، خودآزار شوی؟


بزنی مُهرِ سکوت، بر لبِ فریادِ خودت
تا که در خلوتِ خود، مخزنِ اسرار شوی؟

شده در محکمه‌ ای قاتل و مقتول شوی؟
حکم را صادر و خود، بر سرِ آن دار شوی؟

یا که از شدّتِ عشقت، به جفا رو بکنی
تا که در چشمِ عزیزانِ خودت خار شوی؟...

شده در نقطه‌یِ پایانِ همین شعر غریب
از خودت خسته و از قافیه بیزار شوی؟

پکِ آخر بزنی، شعر و سیگار به پایان برسد
در خودت دفن شوی،خیره به دیوار شوی؟

محمد علیخانی آزاد

به نازِ چشمِ تو ایمانِ عقل ویران شد

تو خنده کردی و آتش به جانِ شب افتاد
ستاره سوخت، مه از شرمِ آن لب افتاد

به نازِ چشمِ تو ایمانِ عقل ویران شد
خِرَد شکست و دل از بندِ هر سبب افتاد

به نامِ عشق قسم، نرسید گزندی به چشم
ولی نگاهِ تو آمد، تمام دیده تب افتاد

من و جنون و تمنای بوسه‌ای پنهان
که صبر، پیشِ تو ای نازنین، از حجب افتاد

اگر گناه تویی، راه گریزم چیست؟
بهشت دید و از این عشق، در عجب افتاد

نفس به سینه‌ام آویخت نبض چشمانت
هوس، میانِ من و عقل، منتخب افتاد

نگفتی «بیا»؛ ولی آن نازِ خاموشت
که راهِ فاصله کوتاه، بی‌طلب افتاد

تنم حریمِ تو شد، پیش از آن‌که دستت را
دلم بخواهد و این خواهش از ادب افتاد

دل به دام تو گشت و عقل دگر رها شد
فلک حکم عشق نوشت و جهان منقلب افتاد


محمدرضا علی پور