| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
مهربانی باید کرد
بر خویشتن
آن و این
هرچه که هست
اندر این دیر کهن
مهربانی
شاخه ای معرفت
در دست دختر آفتاب
که در آن تاریکی
می آید
می زند انگشت
پنجره خیال را...
ابوالفضل مقدم
ای مسافر، غم گرفته راه عشق
نم گرفته چشم من از آه عشق
تمام هستی جاده ، شب شده
شب شده در سایه ماه عشق
در خیال هر شب رویایی ام
پر شده از قصه های شاه عشق
ای هجوم فکر کهنه در سکوت
با ورودت کوه میشه کاه عشق
هدیه شهام
روی موهایش
گرد سپیدی نشسته
اما دست تقدیرش
را به حرمت نان نمکی که
از او خورده رد نکرده
پوران گشولی
زِ چشمِ تو شد آغاز، بهارِ عشقِ من
دمید از آن نفسِ پاک، کارِ عشقِ من
به هر نسیم که آمد، شکفت یادِ تو
شکوفه زد دلِ من با غبارِ عشقِ من
نسیمِ بوی تو آمد، جهان معطّر شد
که خاکِ کویِ تو شد برگ و بارِ عشقِ من
به خنده گفتی و خورشید در دلم تابید
طلوعِ صبحِ منی، ای بهارِ عشقِ من
بیا که عمرِ من از سردیِ خزان رَه یافت
زِ گرمیِ لبِ تو، در بهارِ عشقِ من
رامین احمدزاده
چتری بسر نبود و بارانِ بلا گرفت
اشکم روانه شد و رُخ رنگِ جلا گرفت
آن آشیان که حُسنش به خنده بود
برمدار کج فتاد که رنج، مبتلا گرفت
بر ما روا مدار، که از ارباب معرفت
روزی رسد سریرما وخاطر صلا گرفت
آهی زچله نشینیِ کوی دوست بود که
بر مراد رسید ودست برطلا گرفت
عبدالمجید پرهیز کار
اگر می خواهید پی به اصالت کسی ببرید
رفتار او را بسنجید
لباس های شیک و حرف های زیبا
هرچند زیبا هستند
ولی به مرور زمان تغییر می کنند
و قابل اعتماد نیستند
بهمن نوری قاضی کند
شبی در خلوت دل، آتشی افکند و دل بشکست،
به یک لبخندِ او، آیینهی جانم ز دل بشکست.
نهان کردم غمم را زیر لبخندی پر از حسرت،
ولی در نیمهشب، بغضم به یک آهِ خجل بشکست.
به هر سو رفتم و دیدم که بیتو راه بنبست است،
دلم در کوچههای بیکسی، همچون کتل بشکست.
به یادِ چشم مستت، شعر میگفتم شب و روزی،
قلم در وصفِ آن چشمِ سیه، در هر غزل بشکست.
به هر امید بستم دل، ولی بیتو نمیارزد،
که این دل با خیالِ وصلِ تو صد بار و دل بشکست.
بهار آمد، نسیم آورد بوی زلفِ تو، اما،
دل از حسرت، میانِ نسترنهای محل بشکست.
به هر سو چشم بستم، تا نبینم یادِ رویت را،
ولی تصویرِ تو در آینه، با صد حَیَل بشکست.
به هر سو نغمهای از عشق میآمد به گوشِ دل،
ولی آوازِ بیتو، در گلو چون زنگِ دل بشکست.
به هر سو بوی تو میآمد از خاکِ غریبیها،
که حتی خاکِ غربت، از غمِ باز دغل بشکست
به یادت ماندهام تنها، میانِ سایههای شب،
که حتی سایهام از بارِ این داغِ ازل بشکست.
نه دستی ماند در دستم، نه عهدی در دلِ دنیا،
که هر پیمانِ بیپایه، به آغوش و بغل بشکست.
به هر سو رفتم از خود، تا فراموشت کنم، اما،
دلِ دیوانهام در هر گذر، در هر محل بشکست.
به هر سو خندهای دیدم، به یادِ خندت افتادم،
که لبخندِ تو را یادم، به لب آورد و دل بشکست.
به هر شب قصهات را با ستارهها حکایت کرد،
ولی مهتاب هم از سوزِ دلِ این محفل بشکست.
به هر سو آتشی افروختم تا گرم باشم من،
ولی بیتو دلِ سرمازده، همچون عسل بشکست.
به هر سو آسمان را خواندم از شوقِ نگاه تو
جوابم را نداد و آسمانِ بیعمل بشکست.
به هر سو اشکِ من جاری شد از داغِ جدایی ها
جدل گشت در میان ما و در ما این جدل بشکست.
به هر سو ناز کردم، تا بیایی سوی آغوشم،
بنازم ناز شصتت را ، به تمثال و مثل بشکست.
حمیدرضا خواجه
