یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

از آئینه بپرسید

از آئینه بپرسید

نشانِ نشاطِ امنِ ما کجاست ؟

در کدام قُله

سیمرغ ،

سفیرعشق"...

ندای ازلی را می سپرد در گوش؟...
رود مقدس

کابین وصال بود

مکرِ کلاغان را هِ زوال راگشود

معنویت ، تارومار شد

بیرق سبز

علم سرخ خون گردید

با محوِ مدارایِ جاری یِ در رگ ها

وداها ،

ماهواره یِ نمایشگرریشه اند هنوز
قدرت ،

مجال آرمانی نیست

درهرکجای باغ

خانه ی جدال و ستیز...
ذهن ، پُرتره هراسناکی ست

در گوشه ، ذبح می کند ، مرغابیان تنهارا
واکاوی حافظه

راهگشای توده هاست

انتهای آن

مقصد عقابها

دربرکه ی کتابها ، پی جویِ ملکه صبحدم مباش

ناظمی معزآبادی اصغر

مایعی، در میان رگ هایم، همچو رود رهایی شادی

مایعی، در میان رگ هایم، همچو رود رهایی شادی
تابشی، مثل نور خوشبختی بر اسیری به وقت آزادی

جامدی، همچو برگ نیلوفر روی جسم گرفته مرداب
یا شبیهی به قطعه ای الماس، در تب فقر و درد بی زادی

تک پری چون نجابت هلیوم، رقص پروانه گون بادکنکی
یا نئون در سیاه سرد زمان، همچو حلاجْ ضد الحادی

نغمه ساده ای چو لالایی، بین چادر سیاه قشقایی
یا قناتی عمیق و پرآواز، در دل خشکی گنابادی

ای شفق در دل شبی قطبی، ای پلاسمای آذرخش آذین
ای ندای بلند رابعه ها، در سکوت عمیق این وادی

یخ خشکی پلمپ گشته دلم، آب داغ است راه فریادم
در نگاه گرفته سردم، لحظه سبز باغ رخدادی

فضل الله روش مهر

بیدار شو

بیدار شو
عشق را تقسیم کنیم

باری
از شانه‌ هایم

جلوتر رفته

به شهر رسیده

طیبه ایرانیان

تو را به آب و آیینه سپرده ام ،به غیر آن

تو را به آب و آیینه سپرده ام ،به غیر آن
هر چه می شد برای تو مُردم ،به غیر آن

از آسمان برای تو هر چه که خیر بود
خریدم و در دلِ تو کاشتم ، به غیر آن

به ابر ها سپرده ام که نبارند امروز
تو را که پشت پنجره دیدم ، به غیره آن

تمام روز نشسته ام همان کنار
هر آنچه که خوب بود بافتم، به غیر آن

سکوت در سکوت گُم می شد اما من
نشستم و قصر تازه ساختم ،به غیر آن

به کوه ها گفته ام که تکان نخورند
خراب نشود قابی که ساختم ،به غیر آن

نفس به نفس با تو همراه گشتم و
به غیره تو هیچ نخواستم، به غیرآن

نکند که کم کم کنی فراموشم !
منی که دل به تو بستم،به غیر آن

دگر ز خدا هیچ نمی خواهم
به جز سلامتیت، به غیر آن

منم نسپارمت به هر کسی

تو هم نسپاریم به غیر آن

یاسر منیری

داری با من بودنت را دائم حاشا می‌کنی

داری با من بودنت را دائم حاشا می‌کنی
خلوتِ شب‌های ما را وقفِ فردا می‌کنی

پیشِ مردم سردی و با سایه‌ات بیگانه باز
در دلت اما چه غوغایی مهیا می‌کنی

گفتمت رسوا شویم و عشق را در صور دمیم
لب به دندان می‌گزی و باز «امّا» می‌کنی

آتشی در سینه‌ات داری و پنهان می‌کنی
قطره‌ای و خویش را همرنگِ دریا می‌کنی

سهمِ من شد لرزشِ دست و نگاهِ سرسری
سهمِ خود را کنجِ انکاری مجزا می‌کنی

حیف، این اقرارِ روشن را که در چشمانِ توست
با زبانی تلخ و بی‌احساس، حاشا می‌کنی

گرچه انکارم کنی در پیشِ رو، ای نازنین
عمقِ چشمانت گواهی داد، غوغا می‌کنی

آرزو بزن بیرانوند

گلبرگِ های یاسگون باغچه قلبت

گلبرگِ های  یاسگون  باغچه  قلبت
بوی خوش صداقت را بر اندام   سایه ها پاشید
خیالت  در ذهن ام  قداره بست و  شب   را درنوردید
و صبح
دستهای خورشید
نورانی تر
چشمهای جهان را  روشنی بخشید
وسپید ی  دستهایت
تا برف قله ها  وسعت ممتد خیال انگیز   شد
یک شیهه ی مست
یک تار مو
خیالم را به یال اسبی میدوزد
که  از نگاهت شعرم باز مهمیزی
بخورد


رضا اهورایی

چشم های تو خدا را نیز کافر می کند

چشم های تو خدا را نیز کافر می کند
رشته ی رنجیر را در پای باور می کند

حاجیان سرگرم حج اصغرند و غافل از
اینکه لبخندت ثواب حج اکبر می  کند

چشم تو آن کرده با قلبم که یک درصد از آن
با دل ابلیس گندم های نوبر می کند

مهره ی مارست در چشمان تو بانوی عشق
دارد این آیات،  مرتد را پیمبر می کند

بوی گیسوی تو شهری را روانی کرده است
شک ندارم با من از این هم فراتر می کند

پهنه ی آغوش گرم تو گدای عشق را
می برد تا کهکشان ، سرتر زقیصر می کند

آن دو چشم شرقی ات من را مهاجر کرده و
کم‌کمک آواره ام از خاک کشور می کند


محمد علی شیردل