| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
با تو این قصهی ویرانهی من آباد است
شاعرت از دلِ زندانِ غمت آزاد است
غرقِ اشعارم و با عطر تو شعرم زیباست
باش وقتی غزلم بی تو پر از فریاد است
لحظهای تا به ابد با تو دلم غمگین نیست
با تو آرامم و عمریست وجودم شاد است
بس فرو ریخت دلم بعد تو اینجا، انگار
در نبودت دلِ من خانهی بی بنیاد است
اینکه حیرانِ نگاهت نشوم آسان نیست
چشم زیبای تو در بُردنِ دل استاد است
مهدی ملکی
سعادت آنجاست، که دل با دگران یار شود،
که انسان، آیینهی انسانِ بیدار شود.
نه به انبوهِ زر و قدرت است آن نیکبخت،
به نگاهیست که در مهر، سزاوار شود.
خانه آباد نگردد، چو دل و جان و خرد،
در صفا با همه، همخانه و همکار شود.
دستِ یاریست کلیدِ درِ آرامشِ ما،
دلِ تنها، به حضورِ دگران، یار شود.
شادمانی چو نسیمیست که آید از جمع،
هرکه تنها طلبد، در خودِ دیوار شود.
محمد قاسمی
نیمهبرهنهای،
نیمهپنهان،
چون رازی که تنها
در آینه اعتراف میشود.
چادرِ سیاه،
بادبزنِ قرمزت
برای پوشاندن آتشیست
که در شانههایت میرقصد.
روی میز،
عطرها،
رژها،
بطریهایِ دروغ…
اما حقیقت،
در انحنایِ تنت
نوشته شده است.
تو زنی،
نه برای تماشا
برای فروپاشیدنِ جهان
در یک نگاه.
شیوا فدائی
به هوای دیدار
به تمنای وصال
شوق جان خواهی هست
عمر خود دادیم در راه نگار
در این ورطه رنج، نگاهی هست
تو بیا برگردیم
خاک دنیا شده جولانگاه
در این بازار دلسرد، نمی بینم صفا،
بیا برگردیم به عشق ترس از حصار
فقط رنگ قلب های بی ریا در فسا می بینم
گوش کن
بیا زین را که آمده ایم
تا نرسیده تنگ غروب بگردیم
صفای دل به پشیمانی گناه است بخدا
بیا برگردیم به خانه عشق صفا
منوچهر فتیان پور
کمانک ماه
بر گونه ی شب
لبخند نازکی
هدیه کرد
بستگیِ را
از پنجره بر دار
به سوی عروس یاس سپید
زیر تورینه ی قطرات باران
به هلهله ی این بزم
نفس را بیارای
بیا باغبان!
بیا تا به دلربایی رنگ ها
گل بکاریم
دور یاس،
سنگ چینی
از نو بسازیم
تیرهای پرچین را
محکم بر زمین بکوبیم
عطر دامادی یوسف می آید
میترا کریمیان
یک کام از لبانت کافی ست
تا دود شوم میان برهنگی بازوانت...
صدای نبودت طنین انداز ست
در خلوت خانه،
وقتی
کبوتری آرام نمیگیرد کنار تنهایی دریچه!
هر روز جای خالیِ نگاهت را
میان اهالی شهر جستجو میکنم
حسرت شنیدن صدایت
اشک شد و از چشم ابر بر گونه های
تنهاییم می بارد
نگاهِ آشنایی
دستِ سرگردانیِ نگاهم را در دستانِ گرمش
نمی گیرد!
تو نیستی و تمام مردم شهر غریبه اند!
آرزو هدایتی
هرچه قلاب ماهیگیری ام را به دریا انداختم
آشغال های کف دریا نصیبم شد
نمیدونم ایراد از قلاب من بود یا دریا
هنوز یک ماهی هم نگرفته ام
بهمن نوری قاضی کند
