| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
تا چند شوی ملعبه ی این کس و آن،
در کسری لبخند کنی آه و فغان،
این چرخ فلک رندتر از آن باشد،
کز پوچ رها کند تیری ز کمان،
باشی تو اگر هزار دستان به چمن،
بالای هزاران ه تو می نهد دوصد دست جهان!!!
گویند جلوی ضرر را تو هر جا گرفتی همی منفعت است
برخیز و هرچه سد و دیوار باشد بشکان!
گلنار معینی
روز قبل سنم رسید آخر به شصت
آنچنان عمری که باز ناید بدست
شد مقامم که کنم جشنی بپا
بره ای گیرم پزم آن را سوا
هر کسی را که بود پیشم عزیز
در شب موعود کنم دعوت به میز
محفل و جشنی که گردد خاطره
هم زری هم مریم وهم طاهره
پیش خود کردم حساب مهمان به چند
گرد بیارم با پیام اندر کمند
جمع یاران گشته بود نزدیک بیست
پس درین اقدام تعلل بهر چیست
برگرفتم گوشی از روی ادب
تا نیفتد از قلم کس بی سبب
گرچه دختم رفته است شهر فرنگ
هم برادر خواهران جای قشنگ
لیک دو خواهر ساکنند در شهر من
شوق دیدار است مدام از بهر من
از قضا چندین نفر یار شفیق
طی ایام گشته ایم با هم رفیق
خواهران را چون گرفتم من سراغ
تا درین کلبه درخشند چون چراغ
اولی هی صحبت از گرما بکرد
تو نداری در سرا تکنیک سرد
آن دگر گفت رفته ام اندر سفر
تا دو هفته بر نمی گردم دگر
جسم تو سالم ،بزی سرحال و شاد
هر چه خواهی از جهان گیری مراد
زنگ زدم آزرده و خاطر ملال
تا به مهمانی بیاد دوستم جلال
گفت که او با خانمش در کندوان
خانه سنگی روند خیلی گران
چند نفر دیگر پیام دادم بیان
لیک دریغ از یک جواب تا این زمان
بره سرخکرده چون مشتاق نداشت
جای آن میشد به جشن مرغی گذاشت
جشن ما برپا شد اما بی صدا
باقی مرغ را سپردیم به گدا
با عیالم جشن ما پرنور شد
قلب ما زین حال خوش مسرور شد
همسرم گفت چون رئیس در هر امور
تا نشد قطع آب شهر ،ظرف را بشور !
حسن زاهدی سوادکوه
داغت به دلم ماند که در یاد بمانی
غمگین شده ام تا گل من شاد بمانی
گفتی قفس عشق برای یکی از ماست
ماندم به قفس تا که تو آزاد بمانی
با قاصدکان همچو نسیمی به خزانم
نا بود شوم تا به خزان باد بمانی
من ارگ بمم خشت به خشتم همه ویران
ویرانه شده ام تا به دل آباد بمانی
امیرحسین نصراللهی آزاد
از شعله هایی
که پشت کرده بودند به آب
یکی با زبان
طلسم خاموشی را می جوید
و دیگری
در لبه ی چراغ
چکه چکه به عقب می سوخت
پروانه را به شعاع سر هل دادم
تا در ژانویه
پیله ی خود را ببلعد
من حالا
از دهان پچ پچها بیرون افتاده ام
و ریه های خالی از برفم
مرا به زبان آتش ترجمه می کند
پس من
برای پریدن از روی قطره ها
روی تو حساب باز کرده ام
و شعله نیز
چک روشن شده اش را
به شعور تبخیر دستان تو سپرده است
اینک
نوبتی هم که باشد
نوبت من است
که نگذارم
تب نور بالا برود
باید او را
در حوض شنا دهم
شاید آن شعله آبی بماند
فروغ گودرزی

