یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

به بویِ نامِ یاری رفت، جانِ خسته‌ی ما را

به بویِ نامِ یاری رفت، جانِ خسته‌ی ما را
که در آیینه می‌جوید، نشانِ آشنا را

دلِ ما خُرد شد روزی، زِ سنگِ امتحانی تلخ
ولی آموخت صبر از نو، طریقِ پارسا را

مگو دنیا وفادار است، فریبش را نخواهی یافت
که پنهان کرده در لبخند، نِیّاتِ جفا را

به خونِ دل نوشتم من، بر اوراقِ حقیقت‌ها
که باید شُست با اشکِ صفا، نقشِ خطا را

چو دریا گِردِ ساحل گَشت، دل با خویش می‌گوید
که این گرداب‌ها آخر، کجا بُردند ما را؟

درونِ سینه رازِ عشق، چون آتش نهان دارم
که سوزاندست صد عاقل، یکی برقِ هوا را

به چشمِ دل ببین ای یار، اگر خواهی حقیقت را
که جز با دیدنِ دل، کس ندید این ماجرا را

چه سود از تخت و از افسر، چو تاجت خاک خواهد خورد؟
بیا بنگر چه می‌ماند زِ نَخوت، پادشا را

زمانی می‌رسد روزی، که لب‌ها چون گذشت از لب
به غیرِ آه، نخواهد ماند از آن شور و نوا را

به خوابِ ناز اگر رفتی، بدان دنیا نمی‌ماند
که بیداری بُوَد بخشش، نه خوابِ بی‌عطا را

به نَفسِ خویش بد کردم، نه دشمن، نه رقیب من
خودم بستم به غفلت، راهِ نورِ انتها را

به هر برگِ درختی هست، پیغامِ خدا پنهان
بخوان ای دل، اگر خواهی، کتابِ کبریا را

نصیحت‌گو مشو بی‌عِلم، که در ظاهر توان گفتن
ولی باید بدانی رنجِ خاموشی چرا را

اگر در بندِ زر مانی، زِ جان آزاد نتوانی
که زر در بند می‌دارد، دلِ اهلِ وفا را

خموش ای دل، که در غوغاست، بازارِ زبان‌بازی
بیا بنشان به لب لبخند، و پایان دِه تو دعوا را

و چون بشکفتِ دل در نورِ صدق و مهرِ حق، دیدم
که دل آرام می‌گیرد، نوای دلگشا را


علی حکمت اندیش

ای دل تو را خدا هست، چرا ز خلق می‌طلبی؟

ای دل تو را خدا هست، چرا ز خلق می‌طلبی؟
در دیده‌ی حق روشن، چرا به سراب می‌نگری؟

ای مسافر به کوی دوست، چرا حیرانی؟
چون که اصل هستی او، چرا در سایه می‌گردی؟

ای قوم به حج رفته کجایید، کجایید؟
که او در هر جاست، بی‌خانه و بی پناهید؟


تا هست خدا در دل، چه حاجت به جوی دیگر؟
بشنو این پیام را که اوست والاتر از نظر

حسین ملا

اقیانوس دلم

اقیانوس دلم
پرتلاطم
عجیب، او
هنوز زنده
نفس می‌کشد در من


عاطفه کیانی

تو که می‌خندی، زمین می‌چرخه باز،

تو که می‌خندی، زمین می‌چرخه باز،
شبِ خاموش، می‌شه لبریزِ ناز.
ماه می‌رقصه تویِ گیسویِ تو،
دلِ من گم می‌شه، تویِ بویِ تو.

تو که می‌خندی، تمومِ شهر گل می‌شه،
دلِ من با تـو فقط قابلِ حل می‌شه.
از نگات آتیش می‌باره، ماهِ من،
خنده‌ت آرامشِ هر آهِ من.

یه صدایِ دل‌نشین، از تو می‌خونه،
می‌گه عاشق با تـو بودن، بی‌بهونه.
ای تمامِ شعرهایِ ناگفته‌م،
با تـو من بارون‌ترین بوسه‌ی وقته‌م.

تو که می‌خندی، جهان مستِ تو می‌شه،
عقل می‌ره، دل گرفتارِ تو می‌شه.
بخند ای شورِ جنون، ای نغمه‌ی ناب،
با تو هر لحظه پر از رقصِ مه و آب!


الهه سعادت

با یاد و نام تو آریم ز سینه برون دمی نفس

با یاد و نام تو آریم ز سینه برون دمی نفس
مرغ دلم پریده ز سینه ی این استخوان قفس
این خسته رمیده ز تن ، جان دگر نداشت
گوش از پی امید ،سپرده به بانگ جرس
ما را ز بهر خیال روی تو زنده نگاه داشت
سالهاست که افتاده به جانم تو را هوس
ترسم تو را ندیده ، ز جان رخت بر کنم
هر روز و شب اجل ز پیم بنشسته بر فرس

میلم دگر، به سوی هیچ لذتی روا نبود
هرآنچه خورده ایم ترش بوده یا که ملس
شیرینی از برای ما بوده از ازل حرام
خارها به پیش پای فکنده هرگز نشد هرس
افشان بنه عنان دل خود به تقدیر روزگار
شاید پرده ز رخ بر فکند آن یار همنفس

محمد ابوالفضلی

هوا ناگهان پیر شد؛

هوا ناگهان پیر شد؛
همان جور که پول در کیف می‌میرد،
بی‌صدا.
این فصل،فصل رفتن برگ نیست
فصل رفتن آرزوهاست
پشت ویترینی که قیمتش هر روز دوباره می‌شود.

در خیابان
صدای کارتِخوان لیز خورد
برگ‌های پاییز افتادند
مثل سکه‌های ریزِ باقیمانده از خرج نان.
نور چراغ از گرانی می‌ترسید.
سایه‌ها به هم پناه بردند
برای آنکه سهمی از گرما داشته باشند.
کسی نفهمید چرا.

رفتم
رفتم تا جایی که قدرت خرید تمام شد
تا لبه‌ی یأس
و تو در روشنایی فلق،
آن کالای رویایی بی‌قیمت
تکرار شدی.


مریم نقی پور خانه سر

شمع می سوزد،

شمع می سوزد،
نور می پاشد،
عدم قطعیت نظاره گر،
چه می گوید؟

شمع: لحظه آکاهی،
می سوزد: تجربه هستی،
نور می پاشد: شناخت،
عدم قطعیت:ناظر سوختنِ معنا.

می گوید:
من یقین را در خود سوزانده ام
تا تردید روشن شود.
شاید هم چیزی نمی گوید،
تنها بازتاب نوری ست که از سوختن می گذرد.

دکتر محمد گروکان