| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
در سکوت، نغمهی بیکلام شدم
در بیکران، ذرهی آشنا شدم
آواز باد با دل آگاهم گفت
کز پردهی غروب، نغمهسار شدم
در هر ذره دیدم جهانی نهان
در حیرتم که: «کدام راز جهان شدم؟»
از آینهها گذشته ام، بیتصویر
در هیچ و همه، نقشِ آشنا شدم
نه روشنی، نه تاریکی محض
بر لبهی این دو، بیصدا آرام شدم
در دایرهی هستی، یک دم نبودم
اما در این نفس، همه پیام شدم
گفتم: «تو کیستی؟ که من اینسان شدم؟»
در سایهسکوتش، آتشِ جان شدم
آتشی از جنسِ شعور بیزمان
که در آن، پرسش و پاسخ یکسان شدم
او نبود و من نبودم، یک رقص بود
رقصی از اسرارِ بیپایان شدم
اکرم محمدزاده
شب شد و سکوت و پرواز خیال
صدای بال فرشتگان
گمشده در
صدای پای خیال
صدای فرشتهی خواب
میآید از پس خیال
نوازش گیسوان پریشان
با سرانگشتان نازک خیال
صدای بوسه بر رخسارِ یار
میرسد به گوش خیال
شب است و سکوتِ سایهی خیال
من ماندهام در هوای فرشته و یار و خیال
فرشته و یار در بر هم
من نشستهام بر بال خیال
در این خانه بیدر و دیوار
تنها ماندهام با
یاد یار و
خیال و
خیال
فاطمه گودرزی
این چرخِ کهن، راز نهان با من گفت:
کز خاک برآمد، هر آنکس که برفت.
زیباست جهان، گر بنگری با دلِ شاد،
کز نقشِ فنا، نقشِ بقا باید سُفت.
خورشید دمَد تا به رخِ خاک بخندد،
ماه آید و در جامِ شب، ریزد نفت.
هر لحظه چو گل، تازه بزی، ای دانا،
کاین باغ نماند، گرچه پر از بوی و زُفت.
در دهر مکن تکیه بر این بادِ غرور،
کاین چرخ، نمانَد به کسی تا به سَلفت.
می نوش و ببین دهر چه زیباست هنوز،
کز خندهی تو، زندگی آغاز گرفت.
صادق کیانی
گویمت حواست باشد
چشمانت به سیاهی عادت نکند
که بعد از آن دیدن سفید
دشوار است.
چه؟
نه.
نگویمت زل بزن به خورشید
جان من
طاقت خوبی هم چشم شرمنده را
می سوزاند.
چه طلسمی است در این
هفت گنبد پر زِآتش
که خورشید مستقیم
چشمان نگون بخت بیننده را
می سوزاند.
هه.
مرا باش برایت داستان از نور و
تیرگی و چشمان کور می گویم.
چشم می بندی؟
تو غافلی ز دیدن.
گویمت چرا؟
تو گویی
دیدن را نمی خواهم.
" لطف ارباب پینه ی کف دست بنده را
می سوزاند."
صبر کن.
چشم باز کن و ببین و بسوز.
دیگر نگویمت که چه کن.
چشم بسته و دهان باز
قرعه ی فال و بخت برنده را
می سوزاند.
سحر غفوریان
پاییز میغرد
در طلوع خفته
بر تن آینهی دلتنگی،
غبار خاطرات نشسته.
تنهایی را لمس میکنم
با انگشتانم
چشمانم آبستن باراناند،
یادت در یاد من نشسته.
اما گلهای اشک
بر گونههای لرزانم
میروید،
و من در چشمانت میریزم.
سمیرا مرادی
قلم به دست گرفتم که از خزان بنویسم
که از حرارت عشق تو بی امان بنویسم
قلم به دست گرفتم که در میان غزل ها
ز بند بند وجودم ، ز عمق جان بنویسم
بگویم از غم فرهاد و بی قراری شیرین
ز تیشه و ز شر ر ها ی آسمان بنویسم
شکایت از تو بگویم به گوش باد به باران
ز موج و صخره و ساحل ز بادبان بنویسم
مثال ناله نی از گلوی خسته چوپان
و از سکوت لب خشک قمریان بنویسم
از آنکه داده دلم را به دست سرد زمستان
ز شکوه های دل تنگِ باغبان بنویسم
نمی رود چو ز خاطر خیال مست نگاهت
تمام خستگی ام را به دیگران بنویسم
سعید صفرزاده

