یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

جمله ی ناتمام دل با تو تمام میشود

جمله ی ناتمام دل با تو تمام میشود
عشق همیشه بی سبب حسن ختام می شود
چشم تو تابیده شبی به عشق ، بین واژه ها
برق نگاه اینچنین تکیه کلام میشود
گرچه میان غربتم کوی تو بی مسیر شد
لیک خیال دیدنت گام به گام میشود
تا که بجویمت شبی از سر پلکان غم
دل به هوای کوی تو بر سر بام میشود

امشب اگر پیاله ام بشکند اعتراض نیست
آن دو نگاه آخرت شُرب مدام میشود
بارگه خیال تو میدهدم پناه و دل
در گذر از خاطره ای غرق سلام میشود
اینهمه راز و آرزو ریخته در سبوی جان
لب بگشا بگو خودت کی و کدام میشود؟

ساره صائب

قبل از آنکه بگذری

قبل از آنکه بگذری
از میان خاکی سینه ام
خاک پایت را گلستان خواهم کرد
ای عشق
چنان که مردم شهر

از عطر نفسهایم
عاشقت شوند
و شعرهایم
تو را به یاد من بیاورند

مهردخت خاوری

درکنار برکه ای تنها وبا درد دلم

درکنار برکه ای تنها وبا درد دلم
یکه و تنها کنار تکه سنگ ایستاده ام
تکیه بر سنگ و صدایم در گلو فریاد میگوید ولی...
راه آن بسته است نمیآید برون از سینه ام

چشم های من هنوز بر برکه خیره مانده اند
تا ببینی اشک من خشکیده است بر گونه ام
ناز شیرین تو شیرینی حرفای تو
میبرد هوش از دل و جان و کند مستانه ام

ای خوشا آنان که با یارند و از غم ها جدا
کس نمیداند چه میآید سر پیمانه ام
من دلم را داده ام نمیدانم کجا ...؟
کس نمیآید بگوید من کجا افتاده ام؟!

دل به دستانم سپارم دلبری پیدا کنم
من نمیدانم که دل را از کجا آورده ام؟
گر چه میدانم که احساس قشنگی است عاشقی...
اما تنها مانده ام تا بشنوی آوازه ام...


احمد خلقی

خلاق کردگار همینکه اراده کرد

خلاق کردگار همینکه اراده کرد
طرحی برای عالم خلقت کشد کشید

الحمدلله الذی رب العالمین
بی جوهروقلم طبقی مستند کشید

نقاش عالمین که نازم به خامه اش
هرچه قرار شد که کشد صد ز صد کشید

آورد از عدم به وجود عالم وجود
فرش ازل مزین عرش ابد کشید


نه آب و خاک بود میان و نه بذر وشخم
خلقت به آب عشق چه مستانه قد کشید

نوبت که بر تجلی نوع بشر رسید
از روح خود دمید بر آدم خرد کشید

یاللعجب ز عرضه اعجوبه خرد
گفتا بخودتورا فتبارک سزد کشید

الحمدلله الذی واجب الوجود
قل را نوشت بعد هوالله احد کشید

احمق کسی که جبر ببنید مقاله را
گوید تورا چه خوب مرا هم چه بدکشید

حدی معین است به هرقال و هرمقال
آنکوکه خواندقصه شب را رمد کشید

گیرم تمام لذت عالم به خوردن است
اما نه اینکه یکسره درد کبد کشید

نشخواری شتر به بیابان گرم وخشک
آمد دلیل اینکه گلویش لبد کشید


هرنقطه روی حرف خود افتدمبارک است
کی نابلد به مقصد خود نابلد کشید

بذل محبت است چنین نیز ای رفیق
افراط گرم بودن ما بر صرد کشید

هرکس به قدر جهدخود آورد نان به خوان
ورنه به راه رزق نه رزاق سدکشید

راه گزیر و چاه گریزی ندیده ام
بر هر سری که دست اجل بر لحدکشید

محبوب خوشدل و گل بیگانه گرد من
آهو به دشت رفت به دندان فهدکشید

طنازمن بس است خدارا بیا نشین
جانم نباید آنچه ز دستت کشد کشید


اینجا عسل به شرط عمل مزد میدهند
زین باغ پس توان که سبد در سبد کشید

نازم به همت دل دریایی خودم
طغیان نکرد زآنچه سر جزر و مد کشید

گفتم مرا به عالم شیدایی ات ببر
رسوایی معاشقه بر من سندکشید

از هر رگی به وسعت ظرفش کشندخون
ساقی ز من به میکده بیرون ز حدکشید

حتی شراب( عارف) و ساقی چنان نمود
در من توان نماند بر او دست رد کشید



هستم سراغ آنکه توان در کنار او
زندان عصر رفت و نشست وابدکشید

علی فخری

باران می بارد

باران می بارد
سیل می شود
زندگی می بخشد
هدر می رود

آهااااای باران
چرا می باری؟
نمی داند!


باران فقط می بارد!
مگر باران باید همه چیز را بداند؟

چتر را می بندم
زیر باران خیس می شوم
می لرزم
می رقصم
بوی خاک باران زده می آید

باران می بارد

مهردخت خاوری

بی محبت به نگاهی دلخوشم،این را نگیر

بی محبت به نگاهی دلخوشم،این را نگیر
میروم تا اوج با خندیدنت ،این را نگیر
می‌شود رامم کنی آرام گیرم در زمین
هر چه میخواهی بگیر و خاطراتت را نگیر
یک نگاهت بس بود تا من ، من شوم
خوب می‌دانی عزیزی ،از دلم این را نگیر
کاش گاهی حرف نه ، نیشم میزدی
تا بدانم مانده ام در قلب تو این را نگیر
ما قسم خوردیم یادت هست ،یک شب زیر ماه
هر چه آمد بین ما باشد ، ولی دل را نگیر
من کم آوردم، تو محکم باش بر پیمانمان
ارتباطت را بگیر ، اما ولی خود را نگیر
بی قرارم دوست دارم خوب باشم اما ولی!
آن صبوری های بعد از مستیت را جان من ازمن نگیر

یاسر منیری

دلم گشوده است به تو

دلم گشوده است به تو
مثل این پنجره به نور
به درخت
به گل
آمده ای همیشه ی ابدی من
مثل عبور ماه از پنحره
به آغوش اتاق



ساراآرندان