| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
مه،
ادامهی اندوهِ جهان است
وقتی نمیخواهد
خودش را به یاد آورد.
زمان،
بیصدا میچرخد،
چون ماری که پوستِ لحظه را میبلعد
و دوباره
در ما متولّد میشود.
پل،
حافظهی خاموشِ سنگ است
میان دو نیستی میایستد
و وانمود میکند
راهی هست.
من،
از میانِ مه میگذرم
تا شاید خودم را
در فاصلهی دو دیدارِ نابینا بیابم.
هر عبور،
کوتاهتر از اندیشه است
و هر ایستادن،
شکلی از رفتن.
در پایان،
تنها پل میماند
که از یک سمتِ نبود
به سمتِ دیگرِ نبود
امتداد دارد.
و مه،
چشمهای بستهی جهان است
وقتی ما را
برای همیشه
فراموش میکند.
راضیه هاشمی
من چه ویرانه چه آباد، تو باشی خوبم
چه اسیرانه چه آزاد، تو باشی خوبم
من همان بغض شب تاریکم
پشت یک حنجره فریاد، تو باشی خوبم
حس یک خودزنی شیرینی
که به هر زخم غمت شاد، تو باشی خوبم
مثل بیماری بدخیم به عشق
که به اعجاز تو دل داد، تو باشی خوبم
و چه شب ها و چه موهای سپید
عمر یا غم شده جلاد؟، تو باشی خوبم
امید ارژنگی
باد اگـر آیـد ز دیـــــروزت، بـــگو آرام بـــاش
من تمـاشــاگــر شـدم، با چشم پُــر دیدار باش
دل ببـر از نـاله ی دیــروز، با امـروز باش
با صدای تازه ای، در قـله ی اسـرار باش
راه را با نـور باور، همـسفر با عشـق کن
سایه را بـگذار و با خــورشید، هم پرگار باش
گر جـهان آواز تـکرار است، تـو معنا بساز
در سکوتت ریشه کن، با عشــقِ خود گفتار باش
کوه اگـر پـژواک دارد، قـصه سنگین مگو
قـــله شو، آواز ســـر ده، در سکـوتِ یـــار باش
بـرف دیرین را بپـاش از شانه ات، ای جان من
با دلِ روشن بخند و همـدم دیدار باش
مـرغ دل را در قفـس از نـالههـا آزاد کــن
پای در راهِ امیــد و دســــت در پیـکار باش
گر گذشت از راهِ تو، طوفــان و بـاران ریخت بر
مثل یک کوه استـوار، پایـدار و یــار باش
زخم دیروزت اگــرچه ریـشه دارد در دلـت
گل بکار از خاک او، بـــا جان خود گلزار باش
گر زمیـن از نالههای کهـنه پر شد سالها
آسمانی کن دلت، بیزخـم و بیآزار باش
هرکجا پـژواک غم آمد، نزن بر سینه زخم
ساز تازه ساز و با نو سرخـوشی بسیار باش
لحـظهها چـون قلهاند، ای رهسـپار آفتـاب
بــا شکیـبایی بـــمان، در پای او پیـکار باش
گرچـه در تکرار پـژواک است کوه زندگی
خود صدایی تازه شـو، در بیکران تکرار باش
کــوه باش و اسـتوار، از بادها لرزان مشـو
بنگر از قـله به فــردا، پر ز شور و کار باش
برف دیـروزت فرو ریزد چــو اشک کوهــسار
گر دل آبـــی شد روان، با چشـمهی دیدار باش
دلـگشا در قلـه فـردا چـو آوازی نـــهاد
با نوایی روشــن و پرنــور، هم اسرار باش
علی حکمت اندیش
از آتش عشق آن نامهربان نگار
شده ام به دردی بی درمان دچار
ندارد فصل های سال بدون او معنا
چه پاییز و زمستان چه تابستان و بهار
لحظه به لحظه دارم حس و حالی بیقرار
هر لحظه هستم از این حال در حال فرار
کشیده شده به دورم غمی چون حصار
خسته شدم دگر از بار اینهمه فشار
کاش تمام شود زودتر این دوران ناسازگار
صبرم تمام است و رسیده ام به احتضار
یا بیا و برایم بمان عشقی ماندگار
یا بکش مارا و راحت کن از این انتظار
ابوذر فخارزاده
هرچـه را با داغ دیــروزی نوشـتی پــاک کن
پنـجره بر روشنایِ زنـدگی، صــــد بار کن
ساقـهی سبـز امیدت تشـنـهی فردا شده
ریشه را از خـاک غم بردار و بــاران کار کن
باغ خشک عمر را از اشــک دیـروزت مشوی
با تپـش مهرِ امیـد، امــروز را گـــلزار کن
شـوره زار خـاطـرت حاصـل ندارد جـز مـلال
بـذر نـو در جانِ خود افشان و رنگ آغاز کن
هر نفس را همچــو گل، با مهر و معنا باز کن
صبـح را در قلب شب، با یاد دل بیدار کن
درد اگر دیــروز بود، امـروز را بر هـم مزن
با امیـدی تـازه تر، امـروز را بسیـــار کن
لحـظه را با نور جـانت غـرق دریـای صــــفا
غصـههای بیثـمر را یک به یک انکـار کن
با نسیـم آرزو، جـان خسـته را پــرواز ده
خاک سـرد خاطــره را با دعا گلـزار کن
خندهای کن بر غــروب و دل به خورشـیدی سپار
شام تاریــک گذشـته، تا سحــر تکرار کن
چون درختـی باش، ای دل، ریشـه در امیـد زن
هر غمی را با شکوفایی ز جــانت تار کن
گر گذشت از شاخهات برگـــی، مگیرش سخت دل
نو بهــاری میرسـد، این قــصه را تکرار کن
بر ســر هر زخــم، مهــری از تولاّ برنشان
با گذشت و مهــربانی، سینه را گلزار کن
گرچه شـبها سخت باشد، روز میآیـد به پای
این یقیـن را در دل روشن، بدان معـیار کن
دلـــگشا در رهگـذار رنج، رو سوی خداست
با امیــد و نور ایـــمان، زنــدگی را یار کن
علی حکمت اندیش
از نو سرودن
و به تو اندیشیدن
نه چون عادتی
به شکل فنجانی چای
به ساعت تلخ
که
ضرورتی است
بایسته و بی انکار
چون
حضور فرهاد
در خلوت رویا
به ساعت شیرین
نادر صفریان

