| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
هیهات از دست غمت هر روز غوغا می کند
پیش کس و ناکس مرا هر بار رسوا می کند
الله اکبر روز و شب او پا به پایم میدود
استغفرالله آمده در کفش من پا می کند
در کوچهها ی شهر خود در به درم کرده غمت
بر هر دری هم میزنم آن را خودش وا می کند
بر راه دیگر میزنم خود را ولی بیهوده است
لعنت به شیطان تازه او انگیزه پیدا می کند
نه خواب دارد نه خوراک هر لحظه پیگیر من است
وقتی به خود اینگونه شد بنگر چه با ما می کند
از بس که دمخور بوده ایم در تار و پودم رخنه کرد
دل را بگو بیچاره با مهمان چه خوش تا می کند
یاد تو که همواره هست آغشته میگردد به او
هر آنچه میبینم دگر با غصه معنا می کند
الحمدلله پایه است ناگفته می داند خودش
صد قل هو الله این بلا حل معما می کند
اینها شکایت از تو نیست با او مدارا میکنم
آرایه گاهی در غزل این گونه القا می کند
هر بار تنها می روم در گوشهی دنج اتاق
آنجا کنار یاد تو برنامه اجرا می کند
چشمم که اغلب خیره بر دیوار غرق صحنه است
گاهی به شوق دیدنت هنگامه بر پا می کند
وقتی به من زل میزنی با دست زیر چانه ات
انگار در گلدان کسی یک ماه اهدا می کند
در عمق آن طرز نگاهت خاطره گل میکند
باز این دل دیوانه را چشم تو شیدا می کند
یک ناخدا عاشق که شد دل را به دریا میزند
غم را به یاد دلبرش در عمق دل جا میکند
چیزی ندارد غیر از این او با همین ها دل خوش است
پایش بیفتد بابت غم هم تمنا میکند
احمدحسنی
حلقه ها را تنگ تر کن
کوچه ها را بسته تر
جاده ها را بی قرار
از عابرانش خسته تر
روزگارا بگذر از
بی چتر و بارانی که هست
ضربه هابت را بزن
اما کمی آهسته تر...
فرزانه فرح زاد
قلم!
گرتیشهی «فرهاد» گردد…
واژههای تلخ هم
«شیرین» شوند.
سعید رضا لیریایی داودی
باران
حرفهایش را
نصفه میزند
روی شیشههایی که
دیگر کسی با انگشت
اسمِ کسی را
نمینویسد
من هنوز
کفشهایم را
روبهروی در گذاشتهام
تا اگر برگردی
زمین یادش بماند
قدمهای تو
یک روز
جاذبه را خط زده اند
سال هاست
با بندِ دومِ ترانه
گریه میکنم
درست وسطِ آهنگ
صداها میفهمند
که عشق
به آخر نرسیده
دکتر سید هادی محمدی
منم آن برگه پاییزی، سراسر غصه و دردم
اسیر دستِ تقدیرم و به گردِ باد میگردم
بده گوشی به افکارم سراسر بغضم و آهم..
شدم پارمال آدمها چه ظلمی بر بشر کردم؟..
به زیر پایم، انگار تلاشی در وجودم نیست
امیدی نیست در ماندن دگر از زندگی سردم
ولی ای شاخیه عاشق، بده گوشی به نجوایم
دوباره در تو میرویم اگر کُشتند مرا هردم
به جنگل میدهم مژده، بهار از راه میآید
دوباره سبز میگردم اگر چه این چنین زردم
رسول مجیری
عشق می ماند
هرچه انکار کنی
شب و روز بی وقفه حاشا کنی
پرده ای دل را بپوشی و پنهان کنی
عشق می ماند
همچو قویی که ماند در برِ آب
همچو فرهاد که ماند در برِ کوه
همچو جانی که ماند در برِ یار
عشق می ماند
تا نفسی هست به جان
تا بهاری برود سوی خزان
تا که باشد این جهان
عشق می ماند
بی هیچ تردید و گمان...
اسماعیل رئیسی

