| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
تو دلت لالایی می خواهد
کودک سالخورده ی من
و من
برای چشمان اشک آلودت
شعر می گویم.
تو فقط بخواب
بخواب و رویا ببین
صدای جیرجیرک شبانه اش با من.
آسمان ابری است
و تو هوس ستاره کرده ای.
باشد
چشمانت را ببند
من اوج می گیرم
من ستاره می شوم
و تو مرا بچین.
تو بخواب
گهواره و نوازش مادرانه اش
با من.
آغوشم برای تو
ای خسته ی راه
نه هنوز نرسیده ایم اما
شاید امشب که بخوابی
فردا سحر شود.
تو بخواب.
بساط سحر و
سفره ی صبحانه اش با من.
صدای گرگ ها را می شنوی؟
دورند دور
من اینجایم و گزندی نیست.
برایت آن فرشته ام
که بال هایش
حجاب نورانی شبند.
برایت شب نشینی دارم.
تو بخواب
می و طرب و ترانه اش با من.
سحر غفوریان
لبانت سرختر از آتش دوزخ!
نگاهت پاکتر از روح در برزخ!
میان خطخطیها و هزاران کاغذ باطل شده
صدا زد کوس رسوایی!
که یک مرد مسلمان عاشق یک دختر ترسا است!
و در امواج تنهایی
به روی موج وحشی شد شناور
و در آفاق سرگردان!
شده مبهوت و گیج و گم
از این شیدایی!
لبانم خشکتر از ماسهی صحرا است!
و در کوزه هزاران جرعه غم با وسعت دریا است!
کجا افتاد مشکلها؟!
کجا رفتند محملها؟!
نمود عشق آسان بود
ولی در دل صدای انقلاب و شورش و دعوا است!
در این آشفته بازار
که زیرارو شده افکار
تمام لذّت دنیا
برای من
تماشای نگاه دختر ترسا است!
نمیدانم چرا اشعار شخصی مینویسم؟!
چرا شعر سیاسی، اجتماعی یا حماسی نیست در قاموسم؟!
نمیدانم چرا وقتی گلی در دست میگیرم
تو گویی خشک سالی آمده، پژمرده میگردد؟!
من از لبخند آن دختر
که دل را زیر و رو کرده
فروغ عشق را دیدم!
حریق عشق کلّ بیشه را سوزاند
درخت منطق از ریشه شده خاکستر
چه ترسا باشم و مسلم!
و تنها عشق میماند
برای باقی دنیا!
فرشید ربانی
گاهم به قاب عکس
خیره مانده
گویی با من سخن دارد
در پس زمانه
قصه هایی ناگفته
در سینه خود ، انباشته دارد
می شنوم ، بگو ای قاب عکس
بگذار اول من بگویم
تا آرامش گیرد
لبان خسته از سکوتم
احساس میکنم
صدای نفس کشیدن
عکست در قاب چشمانم
را می شنوم
یکی بود ، یکی نبود
یک جان بود و آن یکی جانان
یکی سر به فدا
آن یکی سپهر ستاره گون
من خموش و آواره نگاه تو
آن یکی مستانه بدنبال سبوی میکده
چه گذشت در اتاقم
صدای نفس عکس تو را می شنوم
طپش قلب خودم را
در پژواک اندیشه تو دیدم
می دانم ، تو هم در ذهنت شنیدی
صدای فکرت ، تبلور عشق من
به تک تک نگاه های توست
صدای نفس کشیدن عکس تو
در امتداد یک خواهش
شکل گرفت
من آهنگ گمشده در
کوچه های بی قراری ام را
در پشت پنجره بسته اتاقم را
نقاشی کردم
تصویر خنده ات
در آخرین روز پاییز
طنین آن آهنگ بود
ترانه عاشقی را
همراه با آواز
پرندگان مهاجر
با هم زمزمه می کردیم
من از روزگار شیرین با تو می گفتم
تو از سرگشتگی ناقه ساربان می گفتی
کاش قافله در دشت
به سردرگمی ساربان می خندید
من عاشق ، سوار ناقه عشق شدم
عاشق آن نظر بی مثال گشتم
که همواره در قاب چشمانم
می درخشد
آری ، باور دارم
عکست در اتاقم نفس می کشد
حسین رسومی
در تاریکی
نه خواباند
نه بیدار
رگهایشان
مثل سیمِ خیسِ برق
در دهانِ پنجره میلرزد
خرناسههاشان شکسته
کج
در گلویی
پُر از مُهرِ نامهای بی باور
یکی
روی بالشِ خیس از گرده ی زرد گندم
بندِ صدا پاره میکند
و دانههای بیمزه ی ساعت
توی گوشش
قیقاج میرقصد
دیگری
بین قفسه ی سینه
و سقفِ کوتاه
ماه را با شانهاش میتکاند
تا خاکسترِ مردی قدیمی
از نفسش بریزد
همهی اینها
در یک لنگهدرِ نیمهباز
اتفاق میافتد
جایی که لالایی های بیوزن
به خرناسهها
چفت میشوند
و جهان
مثل پوستِ میوهی گندیده
به لبهی تختهاشان
میچسبد.
خرناسهی ناکوک
پایان ندارد
موجیست که در خوابِ شهر
بلند میشود
و در دهانِ ما
برمیگردد
دکتر سید هادی محمدی
غمی
همزاد زمین ست
جانفزاتر از هر غروب
علیرضاعزیزی
بتاب!
مرا،
در تنِ تب دارِ خویش.
در پنجره ای باز،
مرا از نو بساز.
نامحرمی نیست،
رخ بنما!
ماهِ رویت را،
زبانت فرمانروای کفر است
و من گوشه گیرِ نگاهی،
قمر در عقربم!
در رخسارۀ تنورِ زبانت
میسوزم.
بتاب،
روزهای کور را،
در مردمکِ تاریکت.
در پیاله ی خواب،
به مستی ام بیا!
که در تُنگِ دلِ من می چکد،
و میجوشد
چون سرکهای کهنه،
که از زخمِ عشق،
شراب می سازد،
خرابم می کند.
غرقِِ تابیدنِ تو،
در خوابِ خودت
در جاده ای که حال شد،
در واژه ای که لال شد،
در هجرتی که ملال شد.
بتاب،
گیسوانت را در رؤیایم،
در دریایی سبز،
که مدام
تو را میزاید در مواجِ جانم.
بتاب، ای زیبای در خوابم!
ای خفته در ماه،
شب!
چون آغوشی مقدس
تورا
مینوشد.
بیدار شو
تا جهانی بیتو از خود بگریزد.
چشمانت را به آب بزن،
مرا بشوران در نگاهت.
هنوز میرقصم،
در مطنطنِ کلماتِ کالِ تو،
(حاجیفیروزم
در نوروزِ تو.)
سکهسکه دلم لرزانِ هجرانت.
بتاب،
که شب شدهام بیمهتاب.
بتاب،
تا خدایم
به خوابِ عشق آید
بیتابِ بیتاب...
سعید رضا لیریایی داودی

