یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

تو خاکبازیِ رویاهام

تو خاکبازیِ رویاهام
به دنبالِ طلا بودم
که یادِ مادر افتادم
که میگفت : دخترم دستت به خاکی خورد
طلا گردد
وجودت بی بلا گردد

نمیدانم چرا اینقد دعام میکرد!!
مگر کاری بجز دوستداشتنش داشتم؟
یا عشقی که واسه دلبردنش داشتم؟
دعایش وسوسه م میکرد
با عشقش همقَسَم میکرد
به دنبالِ طلا بودم _ به دعا مبتلا بودم
طلایی که بی منت بود
طلا که نَه
به دنبالِ خدا بودم
میدونم قَدِ تو مادر نمیدونم
ولی تا زنده ام قدرِتو میدونم
ولی تا زنده ام قدرتو میدونم

مهین بزرگپور سوادجانی

عشق مالیاتِ روح است.

عشق
مالیاتِ روح است.
بگریزی
نمی‌گریزد.
نه بخشودگی دارد
نه فرار
بوسه
مُهرِ پرداخت است
بر قبضِ دل.


سیدحسن نبی پور

گشودم چشم دل، در صبح آرام

گشودم چشم دل، در صبح آرام
شداین عالم به چشمم ،جلوه در جام

ندیدم زشت در، آیینه‌ی دوست
هر آنچه خلقِ رب، بین او چه نیکوست

به چشمِ سر، چه زشتی‌ها پدید است
ولی باچشمِ دل، ظلمت سپید است

اگر چشمی به نورِ او گشایی
جهان را بینی اندر روشنایی

خَس و گلبن، پدید از یک زمین است
به آن‌ها ،هر قضاوت در کمین است

نه خس را خوار دان از بی‌نوایی
نه گلبن را نگه، در خودنمایی

که در هر ذره ،جاری نوری از رب
رسد صبحی، پس از هر سایه در شب

نه خار از خشم و نه ،گل از غرور است
هر آن‌چه زنده در سکّان نور است

گل و خارند هر یک، رازِ یزدان
یکی در جلوه، آن دیگر، ز پنهان

کسی را بد شمردن ،جهل مطلق
که باشد این عمل ،تعبیر ناحق

درونِ هر دلی، نوری نهان است
که از مهرِ ازل ،در او روان است

نگر باطن ، نه بر هرانچه ظاهِر
که پنهان است ،در دریا مناظر

ز صورت بگذر و ،بنگر به معنا
که جان گردد ،به روی هرچه بینا

جهان یک نقش از رویِ نگار است
یکی شفاف و آن یک در غبار است

تو با دل بین، نه با چشمِ تماشا
ز رازِ هر عیانی ،پرده بگشا

اگر بینی بدی را بی محابا
نگاهت عیب دارد، ای فریبا

خدایا، چشمِ من را نور گردان
نگاهم را به هر بد کور گردان

که بینم در رُخِ هر آفریده
تو را، ای عشقِ بی‌پایان به دیده

به من آموختی راه و طریقت
که بینم در پسِ هر جان حقیقت

ز دیدِ خویش گر بگسسته گردم
به دیدارِ تو گردم زنده هر دم

تو زیبایی، تویی هر ذره‌ی نور
تو در زشتی نهان کردی سرِ شور

اگر دیده شود با چشمِ دلدار
جهان یک چهره دارد: یارِ ستّار

به دنیا خوب و بد نِی در تعارض
که وحدت می‌زند ساز تناقض

شَمی با چشم دل بنگر نه بر رنگ
که نور رب نهان در دام یک سنگ


شبنم ولیدی

زندگی

زندگی
شاید همان خیاطی باشد
که برای برخی
لباسی از جنس غم می دوزد
و برای برخی
لباسی از جنس شادی


بهمن نوری قاضی کند

در این اجاق مرده ، دیگر شراره ای نیست

در این اجاق مرده ،  دیگر شراره ای نیست
بر  آسمان   تیره  ،  نقش  ستاره ای   نیست

از عشق و از دمیدن  شوری ست  در سر اما
در این دلِ شکسته ، شوق دوباره ای نیست

نه  حال  و نه  هوایی  ،  نه درد و نه  دوایی
باید  بسازی  ای  دل  ، انگار  چاره ای نیست

چون قایقی  شکسته  در  دست های موجم
دریای  ملتهب  را   گویی   کناره ای  نیست

رفتی و بی تو  ماندم ،  بی عشق   تو  نگارا
بر تکه های  این  دل   نقش نگاره ای  نیست


دیر آمدی  دلآرا  ،  آن  عشق رفته  از  دست
در این  اجاق مرده   دیگر  شراره ای نیست

حسنعلی رمضانی مقدم

دل ربا ترین غزل هایم

دل ربا ترین غزل هایم

را به مجنون ترین ها نویسم

خواه
لیلی بهایش
را بداند یا نداند


چرا که
دل حکمش
را داده به تعبیرش


بسزاترین ها برایم

گفته ها بوده در قلمم

که چه طریق
ربوده هوش را از دفترم


پس حکمش نوشتن است در سرم


پوران گشولی