| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
در را به هوای تو گشودن فقط این خوب و قشنگ است
از تو سخن عشق شنودن فقط این خوب و قشنگ است
زیبایی و حسن تو تمام است و نگنجد به کلامی
در کار تماشای تو بودن فقط این خوب و قشنگ است
در وصف نیایی که بگویم که چنینی و چنانی
از تو غزلی تازه سرودن فقط این خوب و قشنگ است
من موج خروشنده و تو ساحل امنی و کنارت
آهسته و آرام غنودن فقط این خوب و قشنگ است
ای مایه ی آرامش و حال خوش و لبخند و رضایت
هرلحظه به تو روی نمودن فقط این خوب و قشنگ است
ای خالق خوشحالی و وجد و طرب وشوق و دل خوش
هر لحظه تورا نیک ستودن فقط این خوب و قشنگ است
یحیی رشیدی
باز هم من و سکوت شب ومهتاب وپنجره
وبغضی غریبانه که از غم تو نشسته بر حنجره
چقدر خالی ست خانه از آهنگ صدایت
نشسته ام دست به دعا به زیر پایت
نگاه خسته و بی فروغت می خراشد روح خسته ام را
کجاست آن دست های مهربان که پناه بود مرا
خدایا من که کوه صبر واستقامت بودم
امروز برای اولین بار کم آوردم
مادر ای فرشته ای که آمده ای زبهشت
نمی دانم در تقدیر تو خداوند چه نوشت
دگر مرا مجال نمی دهد اشک ، امشب
وگرنه می نویسم دردهای تو را از صبح تا شب
تو ماه شبهای منی ، شوق نفس کشیدنی
بمانی تا همیشه برایم که جان منی
بهنوش میرزایی
آمدم ،
روزی که باران
خاک را بیدار کرد،
و آن لحظه که خورشید
بر لب تاریکی بوسه زد.
آسمان نامم را بر پلوتو خواند
و از آن پس
هر بار که نپتون آه کشید
زحل خندید و گفت:
صبوری کن ،
کیهان به تو خواهد آموخت .
در ذهنم ،
مرکوری بی قرار
درونم فریاد می کشید
ای فرزند تردید!
کدامین نور را باور داری ؟
اورانوس ،
دنباله های سکون را برید
آواز رهایی سر داد
و
مریخ در رگهایم جوشید .
پلوتو در گوشم زمزمه کرد:
به ژرفا برو !
آنجا که حقیقت
در تاریکی نفس می کشد.
با ژوپیتر ، ستاره به دست
بر مدارها چرخیدم
و از مرزها گذشتم
تا لبخند ونوس
در تاریکی کهکشان
در چشمانم طلوع کرد !
پروانه دلداده
که از دور چون سنگی خاکستری، فرسوده
از نزدیک لرزان است،
می زداید زمان را
و در دل زمین
شکافی عمیق می گشاید.
هر لرزشش خاطره ای را می بلعد،
سکوت را می شکند،
مانندخاطره ای که نمی میرد،
اما هیچکاه تمام نمی شود.
در عمق شکافها،
صدای لرزش با سکوت نجوا می کند،
زمان را می کاهد،
و هر ذره گذشته را
چون برگهای پژمرده می ریزد.
و تو
که از دور تماشا میکنی،
میدانی
سنگی که خاموش بنظر می رسد،
در درون خود همه جهان را می بلعد،
ودر هر شکاف،
همه چیز را نگه می دارد؟
و شاید
در همان لحظه که شکاف عمیق ترین است،
نور ناپیدا
از لبه های سنگ فرسوده نگاهت می کند،
به تو نشان می دهد
که حتی در دل فرسوده زمان
چیزی هنوز زنده است،
چیزی هنوز می لرزد،
و شاید،
همه نبودن ها آغاز می شوند.
دکتر محمد گروکان
ای همنوردِ تنها، دستم را محکم بگیر،
میان درختان وحشی و زمزمه باد از دل شب عبور کنیم،
طوفان در موهایت پیچیده ، شعله ای آن بالاها سوسو میزنه
پاشو،
پاشو از صخره ها و گردنه های بیرحم بگذریم
پاشو بریم سبلان،تا آتشِ کهن،
تا قلب دماوند،
جایی که خورشید تنها شاهدِ ما باشد
.
سعید مقامی
داشتنت
یا نداشتنت،
هردو
برای من
شکلی از باختناند.
میان این هیاهو،
میان این آشوبِ بیانتها،
نه راهی به تو دارم،
نه راهی از تو.
هر قدم،
به سویی از دلتنگی میرسد،
هر نگاه،
به زخمی از انتظار.
تو شدی مرزی
میان من و خودم،
میان خواستن و گریختن
و من،
در میانهی این دو تبعید،
هر شب
با نامِ تو
خوابِ شکست میبینم.
من ماندهام
میان دو ترسِ بینام،
میان دو آغوشِ ناتمام،
که یکی، خیالِ توست،
و دیگری،
سایهی مردی
که هر شب
در آینه
از من
جا میماند.
سایهی مردی،
که لبخند را
چون نقابی مقدس
بر چهره میزند،
تا کسی نبیند
ویرانیِ آرامِ درونش را.
مردی
که هر روز،
در خود
کمی بیشتر محو میشود،
تا جهان
به نبودِ او
عادت کند.
و تو،
در دوردستِ خاموشِ خودت،
چنان حضوری ناپیدا داری
که نبودت هم
شکلِ بودنت شده.
تو،
علتِ پیدایشِ خلأیی هستی
که نامش را
عشق گذاشتهاند.
داشتنت،
نداشتنت
فرقی ندارد...
هر دو
شکلی از ادامهندادنِ مناند...
یزدان گرگانی

