یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

باز فال قهوه میگیرم برات

باز فال قهوه میگیرم برات
نقش تو چه زیبا ته فنجون می کشم

میشم نقّاش به عشق تو فقط
عکسمو کنارت زیر بارون می کشم

ضربان قلبم میره بالا باهات
نفس هامو یکی درمیون می کشم


آره عاشقم اعتراف میکنم
لیلا شدم و درد مجنون می کشم

کنار دریا روی ماسه ها
دور از همه نقش تو پنهون می کشم...

ساراگوهری

کوچه اقاقی ها

کوچه اقاقی ها
شبی آرام،
از دلِ کوچه‌های خلوتِ اقاقی‌ها،
زیباترین ترانه را سرودم...

باد،
پیام‌آورِ عطرهای پنهانی بود
و ماه،
سایه‌روشنِ قدم‌های من را
روی سنگ‌فرش‌های خیس می‌پاشید.

کوچه ساکت بود،
اما گوش‌هایم
صدای تپشِ درختان را می‌شنید،
و برگ‌ها
با هر نسیم،
واژه‌های تازه‌ای اختراع می‌کردند.

من ماندم،
در میانه‌ی راهی
که نمی‌دانست
به کدام دلتنگی ختم می‌شود،
و شعر
از لابه‌لای سینه‌ام
مثل آبی از چشمه‌ای ناشناس
جاری شد.

آری،
در همان شبِ آرام،
در همان کوچه‌ی خاموشِ اقاقی‌ها،
زیباترین ترانه را سرودم؛
ترانه‌ای
که کسی نشنید،
جز خدا
و شاید
دلی که در دوردست
برای من می‌تپید...

غلامرضا خضری

گفته بودم روزهای خوب کم کم می رسد

گفته بودم روزهای خوب کم کم می رسد
بر لبان تشنه ات باران نم نم می رسد

ای گل باران زده از اشک حسرت غم مخور
موسم عیش تو هم فردای خرم می رسد

بین که هر کس که ترا آزرد آخر شد ذلیل
اندک اندک نا نجیبان را شب غم می رسد


غم مخور جانا که انسان را رعایت کرده ایم
از پس صبرو شکیبایی ظفر هم می‌رسد

تا به کی خورشید ماند در پس ابر سیه
روز روشن از پی این ابر مبهم می رسد

زین به پشت و پشت بر زین روزگاران بگذرد
بار دیگر روزگار خسرو جم می رسد

بشکفد گلهای زیبای امید و آرزو
فصل عطر افشانی گلهای مریم می رسد

می دهد عطر بهار و بوی باران این غزل
جوهر شعر (محرّم) چون ز شبنم می رسد

سید محمد رضاموسوی

عمیق تر بگرد

عمیق تر بگرد
دستانت را
به خون خاک آغشته کن
نگاهی هست؟
شاید!
یافتی؟
نه!
آنگاه به روبرو بنگر.
درست هم شانه ی خودت.
چه می بینی؟
هیچ.
گفته بودم هیچم.
یک هیچ روبرویت ایستاده
بی صدا
بی نگاه.
خجلت زده ی نور و
ماتمکده ی پرسش.
باید لایه لایه جستجویم کنی.
من را
هیچ را.
تا انگشتانت زخمی نگاه نشود
تو هم هیچ خواهی بود.
مرا جستجو کن
پشت نشانه های بودن
پشت تعریف
گفتم که
پشت نگاه.
مرا بیاب.
هیچ را
نگاه را
همه چیز را
و آنگاه ببین
هیچ همه میشود.
به چه فکر می کنی رفیق؟
هیچ خود تویی.

سحر غفوریان

ای دوست داشتنی ترین حادثه عمرم

تو را دوست دارم
ورای احساسم
بدون لمست
به درک پوستت رسیده ام


تو را دوست دارم
ورای قلبم
بدون دیدنت
تو را چشیده ام

تو را دوست دارم
ورای حضورت
در کنارم بودنت
و تماشای لبخندت

روزها مدام در چشمم طلوع میکنی
و شبها مدام در قلبم غروب میکنی
تو را می خواهم
برای مراقبت از خودمان
هر روز در چشمم
کلیشه به کلیشه
میایی و می روی
بی انکه ببینندمان
بی آنکه همدیگر را ببینیم
تو را هروز حس میکنم
در بی فاصله ترین مکان
بدون حضور زمان
سالهاست تورا دوست میدارم
ای دوست داشتنی ترین حادثه عمرم

محمد علی اشراقی

تو آشکارترین رازِ منی

تو
آشکارترین رازِ منی
سخت است
پنهان کردنت

زیباترین
آرایه ی شعرهایم
نامِ توست


در تشبیهی زیبا
و کنایه ای گنگ
در مراعات نظیری بی نظیر...

مریم ابراهیمی

همه شب چشم دلم محو تماشای تو بود

همه شب چشم دلم محو تماشای تو بود
زین میان هر هوسی خاک تمنای تو بود

نفس عشق تو زد بر دل و جانم شرری
گرچه آن جور و جفا از لب مینای تو بود

دلم از بهر وجودت به جهان خنده نمود
هرچه بود از سر آن قامت رعنای تو بود


خرد از باده مستانه جانانه بسوخت
وه چه سوزی که از آن نرگس شهلای تو بود

طلب از غیر تو کردیم و ندیدیم وفا
هرچه در پرده که رفت از رخ زیبای تو بود

محمدرضا گلی احمدگورابی