یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

سعادت را لابه لای لایه های زندگی

سعادت را لابه لای لایه های زندگی
با انبوهی از وحشت و دل شوره ی فردا
دیگر بس است
درد را سکوت برگزیده ای
بجای
رهایی
زندان را تا باشی

برده ای تا همیشه
خوکرده به زنجیر
تتمه ی جان را تا باشی

در دل شوره ی فردا
این نیامده ی مجهول
چه فریبی
رنج امروز را تا سعادت فردا
تا باشی
درد را سکوت برگزیده ای
تا باشی
زندان را
تا باشی
زنجیر را
تا باشی



یحیی رشیدی

عشق می‌تپد

عشق
می‌تپد
در مرزِ آغوشِ زن
قلمروِ بی‌نقشه.

سیدحسن نبی پور

وَالتّین وَ بر لبان تو زیتون کشیده است

وَالتّین وَ بر لبان تو زیتون کشیده است
چشم تو را که آبی و موزون کشیده است

ابرویت را کمانی و مشکین _ غزال وار
بر گونه هایت لاله ای گلگون کشیده است


افسانه ای ظهورِ خدایان باستان
وصفِ تو را زِ فلسفه بیرون کشیده است

دنباله های گیس تو را مولفان غزل
بر سنگ های شعر به مضمون کشیده است

از من دو پلک گمشده،یک صندلی،طناب
مردی خراب و نشه ی افیون کشیده است

وَالتّین وَ آیه، آیه تو را دختران شعر
بر شاخه های نازکِ زیتون کشیده است

ارشاد احمد تاج پور

خیال تو نرفت از یاد

خیال تو نرفت از یاد
من دیوانه را
انگشت نمای مردم کرد
شهر چراغانی را
یه شبِ، خاموش و نابود کرد
دل اسیرِ قفس را
یه آزاد دیوانه کرد
تمام دلخوش ها را
یه کابوس توی بیداری کرد
نه دیگر تردید مرا بودو نه بهتان
تو را در من آفرید وعشق مرا
یه آواره یه ویرانه کرد


عابد عارفی

قرص ماه صورتت

قرص ماه صورتت
مسکن خواب‌آور بی‌خوابی‌هاست
در انتهای شب‌های بی‌صدا
یا علت شب‌زنده‌داری‌های
شاعرانه‌ام ...
که در آن
هر ستاره شاهد
بی تابی واژه هایی است
که نامت را با صدای آهسته ی
قلم بر کاغذ می نویسند
تا ماه حسادت نکند


سمیه مهرجوئی

محوِ قامتِ بی‌قرینه‌ات

محوِ قامتِ بی‌قرینه‌ات
پشتِ پنجره‌ی خیال
اینجا
تنها
گذری ست میانِ دو سکوت.
پاییز می‌گردد
بر پلّه‌های شهر
با کلاهِ بارانیِ تر...
من
پشتِ عکس‌هایت
آبستنِ معجزه‌ام
یک فنجان سکوت
دو حلقه ی دود
و ناگهان...
شکفتنِ تو.
شیرین
چه کسی اجازه داد؟
قناری‌های خیالت
در قفس‌های سطرهایم آواز بخوانند؟
من
که تنها مشغول شمردنِ
دانه‌های تقدیر بودم
پیش از آمدنت...
حرف‌هایم را ببخش
اگر گاه
سوژه‌ی نقّاشی‌های بی‌طرح می‌شوند...
تو را می‌بینم
در هر شئِ گمشده‌ای
در خطِّ کمرِ این فنجان
در انحنای این نیمکت
در فرورفتگیِ بالشتی که خالی ست...
آرام دل.....
عشق
احتمالی ست محض...
مثلِ بارانی که ناگهان می‌آید
بی‌اجازه
بر پیاده‌روی خشکِ یک چهارشنبه...
من
چترم را بسته‌ام
تا کاملاً تر شوم.
می‌خواهم نزدیک‌تر آیم
نه چون شاعری پرطمطراق
بلکه در قامتِ پرسشی ساده
"آیا می‌توانم...
خطوطِ دستانت را بخوانم؟
پیش از آنکه وقت
همه ی نقش‌ها را شسته باشد...
و من
شعرهایم را
همان‌ها که انباشته بود از"من"
در گورستانی از کاغذها می‌گذارم...
تا برای تو
تنها"تو" را بگویم
بی‌حاشا،بی‌ایهام...
تنها"تو" را
چنان که گویی
تو
نخستین واژه‌ای هستی که جهان
جرأت تلفظش را می‌یابد.


حسین گودرزی