| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
کاش برادرانی داشتم هم چو برادران یوسف
در چاه سیاهم می انداختن
از بهر حسادت به بردگی ام می فروختن
کاش زلیخایی بود که دم به دم نفس به نفس ش بند بود
عاشق رخ مجنون خود بود
اما
از بهر دیوانگی پی گناه بود
کاش همچو زنان مصری دستانم بریده بود
که لباسی را پاره کرده بود
حتی یک لحظه هم شرم از رسوا شدنش نداشتم
اما
چشم در چشم او بود و نفسم به نفسش بند بود
کاش در زندانی بودم که در آن معشوق را به بند می کشیدن
مرا هم بند او می کردن و بندگی اش می کردم
کاش مرا به خدایی خدا دعوت می کرد
رسالت عشق خدای را در من زنده می کرد
کاش خوابی می دیدم او تعبیر می کرد
از بند گنهم مرا آزاد می کرد
کاش همیشه سر کوچه می نشستم
چشمم پی دنبال گرفتارش می گشتم
از فرت پیری و فرسودگی جوانم می کرد
مرا حجت دین خود و رسالتش می کرد
کاش با خدای خود سخنی می گفتم
همچو زلیخا که دل یوسف ش را آرام کرد
عشق زلیخا در دلش بیدار کرد
زلیخا راستش را بگو :
چه به خدای یوسف گفتی که این چنین پادرمیانی کرد ...؟
بهمن فیرورقی
صد جمله غزل گفتم کز چشم تو حاصل شد
اندوه فزون کردم، چشمم همه ساحل شد
بستم در چشمم را غیر از تو ندیدم من
آن چشم عقاب دل، از غیر تو غافل شد
چون بار سفر بستی آرام جهانم رفت
مُهر لب خندانم از هجر تو باطل شد
چشمت به غزل گفتم چشمم به غمت لرزید
آن قصه ی بی مهری انگار که کامل شد
گویند که جهل است این، بیهوده سرودن ها
مجنونِ تو ای جانا دانست که جاهل شد
پیداست برای من کاو رفته نمی آید
این عقل پرآشوبم دل باخت و عاقل شد
غلامرضا خجسته
چه حاصل از کتاب و زهد و تسبیحِ فراوانم؟
که در آخر نه دف میماند، ای ساقی، نه پیمانم
به هر دفتر که خواندم حکمت آغاز و انجامی
ندانستم چرا گم بود، نامی از خدا، جانم
جهان را همچو خواب نیمروزی دیدم و رفتم
نه خوابی مانده در چشمم، نه بیداری به فرمانم
به ساقی گفتم این راز از ازل با من همآوا بود:
نه من مانم، نه تو مانی، نه حتی شور و عرفانم
بیا فاضل، که در این چرخِ بازیگر، به غیر از جام
چه میماند؟ چه میخندد؟ چه میمانَد ز انسانم؟
ابوفاضل اکبری
دو صد شعرم به آنی پاره کردم
هزاران واژه را آواره کردم
دوبیتی و قصیده هم غزل را
بسان مثنوی بیچاره کردم
همه دیوانه خوانندم که مُردی
ندانستند که "نه" را آره کردم
زدم آتش همه احساس خود را
که من رویش به سنگِ خاره کردم
من این داغی که دارم بر تن و جان
به یک جرعه محبّت چاره کردم
کنون من ماندم و این دستهٔ گل
که پنهان از صف مکّاره کردم
چو بستم با خدا پیمان عشقم
همه دیگر به هیچ انگاره کردم
فروغ قاسمی
ما را بهشت برین چه وعده ها دادند
نقد را گرفته حلوای نسیه جا دادند
ز آنچه لذت و خوبی منعمان کردند
بر خود تمام لذت دنیا سوا دادند
نعمت برفت ز نیرنگ و دوز و کلک
آخر همه چیز را گرفته چه ها دادند
بهر شفای درد خود، چه کارها که نشد
بر ما ز بهر عافیت وعده ی دعا دادند
بیمار چون شدند ره اروپا گرفتند پیش
بر ما راه علاج تنها وعده بر شفا دادند
بر جان ما قیمتی و شانی که قائل نیست
بیشتر ، بر خودی های بیگانه بها دادند
هر آن چه را که مال ما بود چاپیدند
جمع کرده بر آقا زادگان خوددرخفا دادند
نایی دگر نمانده که تا گلایه کنیم
بر گوش ما چه نغمه های حزین نوا دادند
آخر به کی وعده فردا میکنی ما را؟!
«افشان» شد حاصل ما آنچه از جفا دادند
محمد ابوالفضلی قمصری
در آغاز
به آن اکنون
عشق سرآغاز شد
تا شدن و بودن معنا یابد
در قلمروی وجود
ما قطره ایم
وعشق کتابِ گشودهای است
بر ورقهای شفافِ باران
که هر جملهاش را باد برایم میخواند
و هر کلمهاش بر سنگفرشِ خیابانهای شهر
نقش "بودن" میزند
عشق ،نهال ریشهداری است
که پدر،تنهاش بود و مادر، شاخسارش
عشق ،سفری است بلند
که شکوه بلبل را به خزان میرساند
در فراق گلی که هنوز بر لب جهان لبخند دارد
عشق ، باران بیمنت است
که میبارد بر ریگزار تشنه ی وجود
و در هر قطره،دریایی از معنا نهفته
"دوستت دارم"
این سه سیلاب به ظاهر کوچک
چه جهانهایی را در سینه پنهان دارند
گاه،چتر میشوند در روزهای بارانی غم
گاه،خورشید میشوند بر پشت ابرهای تردید
اما در پس این همه گفتن و خواندن و بخشیدن
من
همچنان تشنهام
تشنهٔ آبی که در این کویر پهناور
راهی به سوی ریشههایم بجوید
تشنه ی نگاهی که در این شب طولانی
چراغی برای رهروان عشق بیافروزد
و عشق…
همان نقش بیانتهایی است
که هر کس
فقط بخشی از آن را بر پرده ی هستی میبیند
و باقی
در حافظه ی اساطیر زمان گم میشود.
حسین گودرزی
پاییز، ای نوای دلتنگی، عطرِ غم در هوایت پیچیده
فصلی که در آغوشش، هم عشق میورزم، هم از آن میگریزم
در این خزانِ رنگین، هر آنچه دلبسته بودم، پَر کشید و دور شد.
گویی تقدیر من، با حسرت و اندوه گره خورده، و بیغم زیستن، برایم افسانهای بیش نیست.
ای خدای مهربان، تو گواهی بر این قلبِ رنجور، آیا شادی نیز سهمی از این دل ندارد؟
شادی که میتواند مرحمی باشد بر زخمهای کهنهمان، چرا از ما پنهانش میکنی؟
آه، گذشته، ای رویای شیرین، کاش میشد در تو ماند و سفر نکرد.
و از آیندهی مبهم، به ناکجا گریخت، اما افسوس، این تمنایی عبث است.
دریغا که گردش ایام، بسیاری از آرزوها را به بند میکشد.
الناز شیروانی باغشاهی
