| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
صبح فردا
وقتی
پایت به چمن خیس رسید
باد
از میان ساقههای سبز،
نام تورادوباره صدا میزند
و تو
جای رد قدمها را
به خورشید کمحوصله نشان میدهی
چیز مهمی توی روز نیست
جز همین خیس شدن ناگهانی گوشهی شلوار
جز همین لمس بیتکلف برگ
که دارد
بیهیاهو
از قانون آهن و آمار
تو را نجات میدهد
صبح فردا
فقط یک لحظه
بایست
هر چیزی که باید بشنوی
همین صدای کوتاه
افتادن یک قطرهی کوچک
از گندمزار جهان است
و باقی همه
تکرار نامفهوم ماجراها…
حمیدرضانظری مهرورانی
فرستادم برایت یا کریمِ عشق را
دو بالِ خونی ام دیده، حریمِ عشق را
مگر روزی به میلِ آفتابِ خوبی ات
بجوید خوشه ی گندم نسیمِ عشق را
شبی اندوهِ تاریکی بر اندامِ زمین
شمیمِ ماهِ رویت کو یتیمِ عشق را؟
بگو تا گم نگردد سالکِ پا در گلیم
که دوری باطل ست اینجا مقیمِ عشق را
چه دنیایی ست؟! مردمُ گُم در این هیچ زار!
نخورده آبِ کوثر را و گُم کرده تمیمِ عشق را !
هوای مردگان دارد، نمی بویم مگر
که دریابند یارانِ صمیمِ عشق را
ازل بود و دلم در بندِ زلف ای دوستان
به یاد آرید آن عهدِ قدیمِ عشق را
مهدی محمدی
بوی سَمَن و یاسَمَنِ بَهاران می دَهی
با نِگاهَت ، جان ، بَر جانان می دَهی
پَرنیانِ مَهرو و باشُکوه و باسَعادَتی...
عاشِقَت را ، شأنِ ، شایِگان می دَهی
چشمه ی زُلالیُ و بِرکه یِ عاشِقِ دِلَت
آب مُهَنا ، بر عَطَشِ یاران ، می دَهی
رامین منصورخانی
زنی در آینه میبافد موهایش را
که من نیستم!
جا گذاشته ام خودم را
در میان قدمهایی بی تاب،
در امتدادِ آبی پررنگ آسمانِ غروب
میان دستهای در هم گره خورده،
در عطر خوش خاطره ای دور
در التهاب از یادرفته ی روزها
خودم را جا گذاشته ام در تو...
آرزو هدایتی
دلم را بردی و گفتی که دل بردن گناهی نیست
تو را دیدم، دگر با من سر توبهست، نگاهی نیست
به یک لبخند شیرینت، شدم بیخویش و پرسیدم:
خموشی چیست؟ گفتی: تا نگویی، اشتباهی نیست
نهانم کن در آغوشت، که دنیایم پر از شور است
که بیرون از دل عاشق، به جز زنجیر و راهی نیست
در آن چشمِ پر از فتنه، خدایا چیست پنهانتر
که هر کس دید، افتاد و ندانست انتهایی نیست؟
نه از زهد و نه از واعظ، دلم آرام میگیرد
که این بادهست در پیمانهام، و جز پناهی نیست
به فاضل گفت معشوقش: در این ره، جان مگذار ای دل
که ما را با دل عاشق، به جز آهی، پناهی نیست
ابوفاضل اکبری
بگـویـم نکتــه ای را یـادگـاری
نـــداری بــــر تَــولّــد اختیـاری
تَحـوُّل اختیــارِ تــو بـه هــر آن
خوشی دل را به ایزد می سپاری
سلیمان ابوالقاسمی
ها کن،
دستان این سرمازده ی تنها را
جای اینکه،
بروی از پشت پنجره به تماشای
برف بنشینی....!
مصطفی ولیعبدی
به من گفتا بیا آفتاب اینجاست
فروغ آن مه شب تاب اینجاست
به تاریکی مرو سر در گریبان
نمیبینی مگر مهتاب اینجاست
به گوش لحظه های باور خویش
بگفتم گوهر نایاب اینجاست
شدم عاشقترین رفتم به سویش
بگفتا وامق بی تاب اینجاست
بگفتم روز و شب بهرم یکی شد
بگفتا عاشق بیخواب اینجاست
فروغ قاسمی