| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
شرمسارم
مرا ببخش
به خاطر گناهی که او کرد.
من هستم و گناه؟
نعوذبالله
من هستم و تیرگی؟
مرا ببخش که آواز جغد شوم است و
مرد جوان به نبودن فکر می کند.
مرا ببخش که کودک همسایه دیریست
مریض احوال است و
دل همسایه دیریست پر درد.
مرا ببخش که دختر کوچک شهرمان
به بی بی دل حسودی می کند.
دخترکم
تو خودت بی بی جهانی.
مرا ببخش اگر...
فراموش کن بخشیدن را
فراموش کن که گناه که بود که ماهی مرد
که کبوتر بی خانه شد.
ببین:
گربه ی ملوس هر روز
به کودکانش شیر می دهد و
مادر زیر لب به سرکشی فرزند
می خندد.
گل های گرما
زیر سوزندگی خورشید
جوانه می زنند و...
راستی ننه سرما
چه موهای زیبایی دارد!
و من برای عید خواب می بینم.
تو؟
تو مرا ببخش
که هر روزمان عید نیست
اما قول می دهم
اگر همیشه بخندی
سر سفره ی هفت سین هر سالت
از عشق
یک "سحر" اضافه کنم.
شش سین دیگرش یا تو.
سحر غفوریان
ای شقایق ز نگاه تو خوشم میآید
وَز دل پاک و سیاه تو خوشم میآید
دل زیبای تو در جامهی ابر سیه است
آنچه پوشد دل ماه تو خوشم میآید
ماهتاب شب تاری به کویر دل من
بودهام چشم به راه تو خوشم میآید
سرو زیبا که به باغ دل من روییدی
من از این جلوه و جاه تو خوشم میآید
شاه شطرج فرو بسته ره کیش مرا
من ز دانایی شاه تو خوشم میآید
جام خود پُر ز می ناب بکن گهگاهی
می بزن من ز گناه تو خوشم میآید
شب یلدا که عزیزی و گرامی اما
از سحرگاه و پگاه تو خوشم میآید
خواندم اشعار تو «سینا» و طرفدار شدم
چون از این ژرف نگاه تو خوشم میآید
رحیم سینایی
چشمه ها
از جوشش باز ایستادند
رودها
دریاچه ها
خشکیدند
ابرها
باران را خاطره کردند
یک اعتصاب دسته جمعی !
....
من چند قطره
از آنها
در زیر پلکهایم
پنهان کردم
تا در مراسم سوگواری زمین
اشکی برای باریدن
داشته باشم !
شما چطور؟
احمد پویان فر
در این سکوتِ پر از زمزمههای بلند،
تنها چیزی که هست،
همان چیزی است که نیست.
دستم را در نور میبینم،
ولی سایهام بر دیوار تاریک،
انکارِ این دیدار است.
عشق میورزم به انزوایی که
پر از حضوری بیپایان است،
و در این آغوشِ باز،
جهانی از فاصله را پرورش میدهم.
میخندم با چشمانی پر از اشک،
در طلوعی که غروب را نوید میدهد،
و آزادم،
در زنجیری از آرزوهای بیمرز.
ای تناقضِ زیبا!
تو همان رشتهای که پاره میکنی تا ببندی،
تو همان آتشی که با سوختن،
جان میبخشی.
مریم نقی پور خانه سر
خورشید امروز
از پشت کدام نخل طلوع خواهد کرد؟
تویی که موهایت به رنگ خرماست
و زیبایی از شاخههایت آویزان است!
به من بگو
آیا تنهاییِ امروز،
طعم تو را خواهد داد؟
دانه بریز...
کبوتری سفید
روی شال یشمیات
آه میکشد
از تنهایی
و از گرسنگی؛
اما ترجیح میدهد
روی شال تو بماند
گرسنگی بکشد
تنهایی بکشد
آه بکشد
اما روی شال تو بماند
تا تو هر روز دُور گردنت بپیچیاش
مرتبش کنی
تایَش کنی
آویزانش کنی به جالباسیات
به قلبت
به موهایت
تا شاید روزی پرواز را بیاموزد،
واقعی بودن را بیاموزد
و بوسیدن تو را بیاموزد.
چه سایهای دارند ابروان تو
و چه لذتیست در گرمای تابستان
به خنکای تو تکیه دادن
از لبهای تو نوشیدن
از چشمهای تو مست شدن
و از آغوش تو سر رفتن...
چه مژِگان بلندی!
وقتی پلک میزنی
پُلی در انتهای قلبم میشکند
محکومی بیاختیار
به سمت جوخه میرود
به طنابش بوسه میزند
و بدون آنکه صدای اذان را شنیده باشد
خودش را حلقآویز میکند
تو صدای اذانی
تو تجلّیِ بزرگیِ نام خدایی
تویی که به رستگاری ختم میشوی
به بهترین عمل ختم میشوی
به نماز ختم میشوی
به ایمان ختم میشوی
تو مسبب توبه کردن شاعرانی...
چه صبری داری تو
که عاشق خودت نمیشوی
خودت را نمیبوسی
خودت را نمیبینی
خودت را در آغوش نمیکشی
چطور از حسرتِ داشتنِ خودت دِق نمیکنی؟
چه صبری دارند آینهها
که از نگاه تو نمیشکنند
از وقار تو نمیشکنند
و همچنان دست به دامن نور
تو را منعکس میکنند.
چه صبری دارد واژهٔ «زیبایی»
که هنگام تلاوت شدنت
همچنان معنایش را از دست نمیدهد...
چه صبری دارد زنگ خانهٔ من
که سالهاست در انتظار آمدن تو
به دستان هیچ زنی
اعتنا نمیکند؛
به فشرده شدن اعتنا نمیکند
و همچنان منتظر است
تا ظرافت انگشتان تو از خواب بیدارش کند
چه صبری دارم من
که تنها پنجرهٔ قلبم
رو به چشمهای تو باز میشود
آرمان صفاریان
هنگامی که آتش کل وجودم را فرا گرفته
دلم خستهُ تنم بی جان
تنها بوسه ی تو بر گونه هایم
آتش وجودم را خاموش
دلم را شاد
تنم را سرزنده خواهد کرد
.
.
.
تمام وجودم برای توست......
مهدیس نیک
در دست تـو دنیای من ، غریبتر
در آغوش تو،جهان من، عجیبتر
فقط همین کـه بگویم نیافتم
از چشم روشن تو، دلفریبتر
تو فصل نـابِ تجلی روزهای من
در امتدادِ تـو ، غـزلها نجیبتر
با هـر نفس کـنار تو آرام میشوم
در این سکوت،واژههایم شکیبتر
موی تو را نسیم سحرگاه میبرد
با هر وزش،بوی عطر تو، مهیبتر
در خوابِ من، خیال تو آرام میچکد
هـر قطرهاش ، در وجودم ، طبیبتر
گممانده در حلقهی تکرارهای این غزل
هر نغمه اش ، به شوق تو بیرقیبتر...
محمد بهرامی
