یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

در سکوتِ بعدازظهر،

در سکوتِ بعدازظهر،
نورِ نیمه‌خوابِ خورشید بر پرده،
و من
در خیالِ چشمان تو غرقم.

چشمانی که جهان را نرم می‌کنند،
مثل تاری شفافِ رویا،
وقتی بسته می‌شوند،
ماه از دلِ روز می‌روید.

صورتت،
روشنیِ آرامِ من است،
مثل نسیمِ روی بالش،
که هر بار،
یادِ نرمیِ گونه‌هایت را می‌آورد.

من لحظه‌لحظه می‌گذرم،
در فکرِ تو،
در یادِ تو،
در نفسِ خواب‌آلودِ عشق،
که بی‌پایان است...

هر روزِ من، خوابِ توست،
و هر شبِ من، بیداریِ چشمانت.


علی یوسفی

آنقدر دوست دارمت نه همین دوست دارمت

آنقدر دوست دارمت نه همین دوست دارمت
از شک گذشته ام به یقین دوست دارمت

هرکس به رسم اعتقاد  خودش می خورد قسم
بر جمع اعتقاد به دین دوست دارمت

گر بعد مرگ بر سر خاکم گذر کنی
گویم خوش آمدی بنشین دوست دارمت

روزی ز خط و خال نوشتند شاعران
عصر معاصر است نوین دوست دارمت

هر صبح بانسیم به کویت  گذر کنم
بر تار زلف خویش ببین دوست دارمت

ایکاش زیر پای تو قربانیم کنند
گویم به نعش نقش زمین دوست دارمت

بیر بیت آنا دیلیمده سوزین آخرین دییم
جاندان چوخ ایستیرم سنی نه درین دوست دارمت

ناصر پورصالحی

آسمان، شب.

آسمان، شب.
کوهی از یخ، سرد و تار.
چون تو آتش،
در حرارت،
از برای تو امید.

در بر کوه و در و دشت و سحرگاهان،
می‌نخواند یک نسیمی هم نوامان،
یا که برفی در بیابان،
یا تگرگی،
یا که باران.
من دگر چیزی نگویم؛
از بیابان،
از همین زهد و ریاتان،
یا که از دانای نادان،
از جفاتان.
از همین ترسیده‌ام، من،
که سروم ناخرامان،
یا جوانه، یا که غنچه در بیابان.

در همین بی‌داد زندان،
می‌زنم باز این قلم من،
در همین سرد خیابان
بی‌نوایان!
بی‌وفایان!
می‌نبینم ادعاتان!
همچو آتش،
مهر گونه،
یک شراره بفکنید!
یک شراره
که بسوزد این همه بی‌داد‌ها،
بیدار سازد سرد‌ها، بیمار‌ها،
یک شراره می‌کند بسیار‌ها.
یک شراره،
می‌دهد یک نیمه‌ای جان،
یک پناهی در بیابان،
از همین سرمای سوزان...
لرز لرزان.


مهدی نجف

مهربان ترین زایش دنیا

مهربان ترین زایش دنیا
در این روز زیبا
که آراسته است به نامت
چنان از دور میکنم سلامی
که حس کنم همینجایی
چقدر سخت است
که سلام کنم و نباشد جوابی
ولی باز امروز آدینه است
دوباره میکنم سلامت
هرچند نباشد ش جوابی
میدانم که می‌شنوی
میدانم که میبینی
بگو کی میدهیم
جوابی


سیاوش دریابار

برای چاره‌ی سیاه ام

برای چاره‌ی سیاه ام
پناهی نبود جز چشم هایم ...

چی ماه بخشنده

در چشمانت

در چشمانت
رنگین‌کمانی‌ست
که هر بارِ دیدار
از آغوشِ تو
طلوع می‌کند.


سیدحسن نبی پور

به دست داده ام قلم، تا که نویسم از تو یار

به دست داده ام قلم، تا که نویسم از تو یار
نمی رسد به خاطرم، واژه شده است بی قرار

به دست می نویسم و دلم نمی پسنددش
دوباره می نویسم او، پاک می کند سه بار!

دوباره و سه باره دل، نوشت و پاره کردمش
تا که نوشت حال خود، گرفت آرام‌ و قرار

چو خواندی این نوشته را، بخند و پاسخی بده
به خواهشی که گفته‌ام در انتها به اختصار

تنگ شده است این دلم برای روی خوب تو
چه می شود اگر دمی، ببینمت به یک قرار؟!

اگر که گویمت بیا، به وعده ای ببینمت
شود جواب من بود «چرا که نه، همین یه بار»؟!

به دنجِ کافه ای و یا، به هر کجا که خواستی
بگویم از گذشته و تو از گذشت روزگار ...

مرتضی عربلو