یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

در خویش به جز قلب گرفتار ندارم

در خویش به جز قلب گرفتار ندارم
جز آهِ دل و بغض که غمخوار ندارم
همصحبت خود بوده ام و هم سفر دل
ولله به حرف دگران کار ندارم
دیوانه تر از من منِ آرام و غمین است
جز این دل محزون شده ام یار ندارم
خود خواسته ام خلوت دنجی و دلی زار
حلاج زمان گرچه منم دار ندارم

بازار محبت همه گرم است به هر جا
من با دلِ رنجیده خریدار ندارم

لیدانظری

چشم‌هایم

چشم‌هایم
نامی ناپیدا را می‌خوانند
دست‌هایت می‌لغزد
میان خلأ و نور
و جاری می‌شود


طیبه ایرانیان

جهان، میدان قمار نیست

جهان، میدان قمار نیست
زمین،
تنفسِ لحظه‌های روشن است
نه برنده‌ای،
نه بازنده‌ای.
آمده‌ایم
تا با بادِ پاییزی
دست بدهیم،
با آفتاب بخندیم،
و در تپشِ هر نفس،
دلِ عزیزان‌مان را
به تصرفِ مهر درآوریم.

سیدحسن نبی پور

از روزی که رفتی...

از روزی که رفتی...
شب، از تنم عبور می‌کند
بی‌تو
پوستم در تبِ یادِ تو می‌سوزد.
ابرها
از بوسه‌ی ناتمام‌مان می‌بارند
و دریا
می‌لرزد میان ران‌های غروب
من مانده‌ام...
مثل شمعی خاموش
که شعله‌اش هنوز
به بوی تو معتاد است.


سیدحسن نبی پور

نور در فاصله‌ی هر نفس می‌تابد

نور
در فاصله‌ی هر نفس
می‌تابد

سایه‌ها
می‌گریزند
بی‌صدا

هر گام
راهی‌ست به درون
به جایی که
من و نیستی
یکی می‌شوند

و تنها
نور باقی می‌ماند
خاموش‌ناشدنی


محمد قاسمی

هیچ می دانی ازکجا می آیند؟!

هیچ می دانی
ازکجا می آیند؟!
شعر ها...
از کلبه ی احساس؛ خیال ، عشق ...
از ارواح مجروح مهربان ...
از ته ناکجا آباد زبان سکوت...
از جنگل خیالاتی احساس ...
زاده می شود از درد
و درد از کلماتی که زبان قادر به گفتنش نیست.

شعر پناه است برای کسانی که
نمی دانند سر پرشورشان را کجا بگذارند
به آنجا خواهم رفت و در آغوش مهربانش
برای همیشه نفس خواهم کشید
که شفای اندوه آدمی است هر واژه اش...


سمیه مهرجوئی