یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

شاید به چشم ظاهر من نبینم

شاید به چشم ظاهر من نبینم
با یه چشم دیگه به دل میشینم
تو میبینی همش نور و طراوت
منم میبینم،اما بی شکایت
همون نوری که تو چشمت نشسته
با انگشتای من پیمان بسته
مرتب بم میگه من جای چشمات
باهات هستم نداشته باشی غصه
ادامه میدم چونکه من میتونم

دلیلی نداره تنها بمونم
تو دنیای منم روزا قشنگه
شبای من پراز غوغا و رنگه
میتونم باتو باشم‌گرم صحبت
اگه باشی توهم اهل محبت
عصای دست من رنگش سفیده
مسیر زندگیم سمت امیده
همین دستای پر عشقِ غریبم
شکوفه های عاشقیُ چیده

عسل پروانه

شاعر شده ام تا که بگویم بانو

شاعر شده ام تا که بگویم بانو
چشمت قلمم کشیده سمت جادو

با چشمکِ سرکشِ به ناز آلودت
تیری زده بر دل از کمانِ ابرو

تا یاد نگاه دلکشت می افتم
اشکی به لبم چشانده نقش دارو

داروی دل شکسته در دنیا نیست
رو بر نکش از دلم که بر دارد مو

گرچه دو تن اما من و تو یک ماییم
هرگز نبُرد دستهٔ خود را چاقو

عادل پورنادعلی

ایزد یزدانم

ایزد یزدانم
به
گواه دانم

که
چها خسته از چرب زبان هایم

بغضی را
بی صدا حملش دارم

هرچند
سنگینیش ، می شکند استخوانم

لیکن در آخر

مرا
نامیان پروردگارم
خشنود نگه می دارد

پوران گشولی

بخواهم ، باز ممکن نیست

بخواهم ، باز ممکن نیست
تو رادیدن ، نفس گشته
نگاهم صبح و شب
سرگشته و بی تاب
می خواند نگاهت را
کدامین سوی برگردم
به امید نگاه آشنایت
تا کجا چرخم
بخواهم ، باز ممکن نیست
دلم از هر جهت پر میکشد سویت
تورا دیدن ، نفس گشته


سمیه کریمی درمنی

مهربانی کن، ببین در دل چه پنهان مانده جان

مهربانی کن، ببین در دل چه پنهان مانده جان
در دلِ دریا چه رازی هست، پیدا از نشان

آن که بر تو مهر ورزید از صفای بی‌ریا
می‌سپارد عهدِ دل، یا می‌گریزد ناگهان؟

یک نفر چون ابرِ نیسان می‌چکد بی‌چشم‌داشت
دیگری مهرش حسابی‌ست با سود و زیان

آن یکی از جان محبت می‌کند بی‌منتش
وان دگر در بندِ باید، دل شکسته، بی‌امان

پس ببخشا تا ببینی آینه‌ای از صفا
تا ببینی گوهرِ دل در دلِ این بحرِ نهان

مهر اگر از دل برآید، سبزه‌ای روید ز خاک
ور ز تکلیف آید آن، نقشِ دیوار است و جان


در نگاهِ مهر و احسان، بنگر و بشناس یار
اصلِ هر دل آشکار است از وفا و از نشان

مریم نقی پور خانه سر

وقتی عشق گره خورد

وقتی
عشق گره خورد
به دکمه پیراهنت
انگشتی که می غلتد بر اندامت
تا بدمد شور عشقی به جانت
تا در بند بکشد شور حرارت تنت
مثل ناخدایی که بادبانش رها گشته
در آغوش امواج از خود بی خود گشته
جاری می کنند شوکران تلخ خویش
رقت بار واژه ای از عشق را حلاجی کنند
حقیرانه؛ غرقه در اندوهی از شکست
دندان فرو می زند بر استخوان هایت
بر فراز پشت پلک های باروتی ات
مرواریده های فروریخته چشمانت
سرخی لبت صلیب سرخ بی طرف
سرزمینی ست برهنه و سرد
در ورای مرز تنت
نعره های طبلی آشوب گر
دزدانه عیاشی می کنند با تنت
کُمانش که شبی جای عشقش جا شوی
یک شب مهتابی صورتت چون روی او شوی
چون پیراهنت بوی زلیخا گرفت
هوس عشقبازی به یوسف کنعان می دهی
چون خیالت آن یوسف ته چاه ست
بی اختیار پیراهن برایش خیرات می دهی
او ندارد حاجتی جز به میل عشق مرده اش
دست درازی می کند
بر تنت بی رحمی می کنند


مهری خسروجودی