| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
به کجا چنین شتابان می روم که در بیابان
به رهی شوم نمایان به کفی شوم ز نالان
تو مرا ملک تو هستی ز دلم دوا تو هستی
چو گهر شفا مرا ده چو گیا در دل باران
تو شهی بی زن و جفتی تو پسر کجا که داری
نه فزا تو بر به آری نه ز بن تو ای کاردان
تو ز هر غیبی بدانی همه را ز دل ببینی
بنهی به ما ز مزدی همه ما به حال دوران
ملکا تو کار گشایی همه را به لطف سپاری
همه عز ز بر تو هستی ملکا تو ای کاردان
علی درستکار سیانی
سبکِ شعرِ تازه ای از عشق امد در سرم
از کلنجاری که بر پا شد درون دفترم
چشمِ تو شور غزل، لبها دوبیتی آفرین
مثنوی هائی ست در امواج مویت، دلبرم
در هوایت بال می گیرد دل پر حسرتم
آرزوهای محالم را به پهلو می کشم
گر جهان از من گریزد، با تو می سازم حَرَم
در هوای گنبدت مثل کبوتر می پرم
دل به نامت بستهام، شک نیست دیگر در یقین
با تو کامل می شود معنای خامِ باورم
تو نسیمی ! در میان کوچه و پس کوچه ها
عطر تو پیچیده در من هر نفس از تو پُرم
از نگاهت سوختم اما پشیمان نیستم
سر براوردم چو ققنوس از دل خاکسترم
بر کویر سینه ام باریده ای شوق و امید
از درونم میتراود چشمهای، چون کوثرم
با تو فهمیدم که با یک گل بهاران می رسد
رویِ تالابِ دلم وا میشود نیلوفرم
بوسه هایت باده ی عشقند و در من جاری اند
هر نفس لبریزِ تو، در اختیارِ ساغرم
هر غزل با یادِ تو آغاز و پایانی گرفت
خوش به حال من که تو هستی شروع و آخرم
بهاره هفت شایجانی
در جاده های گمنامی
دیوار سایه ها را چنان چیدند
که در پشت غبار تن
آه مان را چگونه باید حس
که در گرمای اندیشه ها
در نگاههایی خاموش
در خاموشی ممتد چشم دلهایمان
در دودهای غبار آلود روزگاران مان
با شعله هایی که بر دفتر شعر دلهایمان
چنان اثر گذاشت
که در این شبح تار شبانگاهی
در این سوختن های دل
تکرار در تکرار
صداهای ممتدی بود
در حال نواختن
بر ایستایی و توقف انسان
بر قدغن بودن لحظه های شیرین
بر عدم پویایی و جنبش
و بدینسان بود
که دستانی بسان قلاب
در تفکری در زوال
در خستگی های مفرطِ حاصل آن
در این خاموشیهای بی پایان
در گریزگاه هایی بسوی تلخکامی
و در سکوتی ممتد
با چنان محدودیتی در گسترش فهم لحظه ها
که حاصلش خسته بودن
در سنگینی خستگی لحظه ها
که معنا و مفهومی بجز بی معنایی نداشت
و چنان در زیر گامهای زمانه
گمگشتگی را احساس
که روح در نزاعی بی امان
درگیر تجسمی بود در جسمی ناخشنود
حال که چنین
ای سایه های پنهان شده
در پشت دیوارهای راکد بی حاصلی
کجاست آن اندیشه های گرم
در شیرینی گرمای لحظه ها
دریابید
لحظه ای دریافتن را
لحظه ای پویایی را
خارج از ایستایی و توقف در بن بست را
بدور از سایه های دیوار مانند فکری را.
احمد رضا رهنمون
این بار که آمدی
بمان…
مگذار چشمانم
عکاس خیابانهای شهرم شود
طیبه ایرانیان
وادار به سکوت می شوم..
بعد از این همه تقلا_
که سنگ های صیقلی کنار آب
هر بار خواستند
به آسمان بگویند:
دوستت دارم.
موج،
صورتشان را برد !
شیما اسلام پناه
من،
سالهاست
در رحمِ خودم میچرخم
میانِ تودههای خاموشِ رؤیا،
در دهلیز تنگِ معنا،
با بندِ نافِ اندیشه
به تنفسِ تاریکی وصلام.
نه قابلهای هست
که درد مرا بداند،
نه مادری
که نام مرا صدا کند
من از خودم حاملهام،
از سایهام،
از سنگینیِ تردیدی که در استخوانم میروید.
و جهان،
با لبخندی خسته،
مرا به حسابِ جنون میگذارد!
گاهی
از پهلویم نوری بیرون میریزد
شاید جنینِ واژهایست
که در خوابِ سطرها تکان می خورد...
اما صبح که برمیخیزم،
جز لکهای خونِ خاموش
روی دفتر نیست.
من زاییده ام...
خودم را،
هزار بار،
و هر بار،
کمی کمتر از پیش.
در هر تولد
بخشی از من جا مانده،
میانِ خاکسترِ یک فکرِ نیمهتمام،
یا در نگاهِ زنی که نفهمید
درونِ چشمهایم چه میبالید…!
و حالا،
در سکوتِ آخرین شب،
در دلِ رحمِ خستهام،
احساس میکنم چیزی هنوز میجنبد
آخرین جنینِ من،
شاید نوریست
که از ویرانیِ من
زاده خواهد شد!
بینش پارسا

