| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
قهوه میریزم
در فنجانی که هنوز
طعمِ لبانت را به یاد دارد.
ابرِ رویایی بالا میآید،
مثل آن روزِ بهاری
که در چشمهایم جا مانده.
این بار، قهوهام را تلخ میخواهم
مثل حقیقتِ عشقت
که هنوز در من میجوشد.
هر جرعهاش یادِ توست؛
گرم، آرام،
اما کمی دور.
و من،
در انتهایِ این فنجانِ سیاه،
دوباره انتظارت را میچشم.
طناز سرشار
عشق تو مرا دیوانه چنان کرد که هستم
پروانه صفت ، دور تو گردیده و مستم
آن زلف برون ریخته ،گمراه ترم کرد
آنگونه که بر یاد تو خون رفته ز دستم
هرگوشه به دنبال تو گشتم همه جا را
امید به دیدار ، دمـی از پا ننشستم
تا پای در این کلبه ویرانه گذاری
مهر ازهمه دنیا بریده به دامان تو رستم
جز مهر تو هرگز نبود بر دل زارم
آن عهد که بر پای تو بستم ،نشکستم
از رنگ و ریا دورم از حیله و تزویر
آن گونه به تو مهر بورزم که هستم
افشان پی دیدار رخت ،شام سحرکرد
گفتا پی نوشیدن از آن جام الستم
محمد ابوالفضلی
همچو پرنده ای بی بال و پر
میان قفسی تهی ز عشق
زندگی را به کام مرگ برد
می دانی؟
دگر پرنده را
نه چشم انتظاری بود
نه حتی عشق رنگ اش پیدا!
باز ایستاد
قلبی تپنده در خون
پری ،پر ز حسرت پرواز در قفس
زمان کشدار عاشقانه ها
لمس تن اطلسی واژه ها
جاری زندگی حتی
باز ایستاد!
پشت مردمکان غمزده ی این اندوه
من گریستم
آه از رنگ ماسیده شده ی
عشق که دگر میان دستان م
پیدا نبود....
آه از تن زخمی عشق ..
درد جانکاه ش ..
گناه ش ...
جان دادن اش حتی..
تقلای اش میان مرگ و زندگی
درست میان شیار مورب دستان م
آه از غیاب انسانی برای انسان
در ناتاب آورترین لحظات ....
آه از لمس نشدن
رگ های برجسته ی عشق دستان اش
که خود شاهکار زندگی ام بود
آه از تمام باز ایستادن ها!
نازی شمس الواعظین
من که دانم روزی آید، دل به یغما میرود
راز پنهان تو ،آن روز، یکباره پیدا میشود
آن توقعهای بیجا، غم انگیز است و تلخ
عاقبت این ماجراها، سوی دعوا می رود
گرمی دل میگریزد، سردی آید در کفِ دست
عشقِ پرشور تو آن روز، سوی سردی می رود
هم نشینی ، خاطراتی در دلِ عکس ها می شود
جمعِ خوش، روزی به غربت، تک و تنها می شود
در تمنایِ ملاقات، گاه دل به تنگی می رود
آرزوی دیدنِ یار، با افسوس همراه می شود
فکرِ تو، گاهی مرا، دریاد آن روزها میبرد
دردهایِ مانده در دل، موج دریا می شود
علی اکبرمحمدی
دلم تنگ است ای یار سفر کرده
تمام خاطراتم را سراسر، آن خود کرده
غروب جمعه ها را تا به کی پنهان کنم از دل؟
طلوع صبح فرداها امیدم را سپر کرده
بسان تک درختی مانده در صحرای تنهایی
که از جانم تبرها ساختند و بودنم را بی ثمر کرده
خداوندا نگهبان سفر باش و تمام خاطراتم
هزاران خاطره با یار جانی دارم او گاه سفر کرده.
محمد رضا الهی
می روم چنانکه گویی
هرگز نبوده ام
گویی آبی ننوشیدم
دستانت را بر دستم نفشردم
در آغوشت نخوابیدم
می روم بدون ِ نگاهی سرد
بدونِ وداع
بدونِ بودنی رمزآلود
بدونِ گفتن کلامی از مهر
بودنم را مه ای از فراموشی
ابری از ندیدن
غباری از نخواندن
فرا می گیرد
گویی از آغاز
هرگز نبوده ام
سمیه کریمی درمنی
