| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
چه کسی به در میکوبد؟
صدای پای جهان است؛
که مرا از کنج نرم بالشها
و از پشت توری مهآلود پنجره
به بیرون میخواند.
باید بروم، در بگشایم؛
با قامتی راستتر از دروغ
و لبخندی به روشنی یک روز آفتابی
تا دل شکسته را
از چشم ناظران پاکپوش قضاوت
پنهان کنم.
و بروم
به اندازه یک کاسه پُر
از همدردی، مهربان باشم؛
چرا که ماندن
تنها ماندن در این اتاق کوچک
با شاخه گلی پژمرده و این دل کهنهی خسته
انکار دردی است
که میدانم
نه تنها مرا، که دیگری را نیز میآزارد.
میروم تا بال شکسته پرنده را مرهم نهم
میروم تا به گُل تشنه
تمام ابر اندوهبار درونم را ببخشم
و سنگ را تحسین میکنم
به صبوری بی پایانش
زیر تازیانهی نوازش باد
زهرا نمازخواجو،بیتا
یک سو هوس چشم سیاهت به کمین است
یک سو دل من در طلب دامی چنین است
یک سو گره کارِ من و حُسنِ تمامت،
یک سو نگه مست و دل سر به هوایت.
یک سو شب زلف تو و بیداد سیاهی
یک سو من و یک عمر تمنای پگاهی...
یک سو طلب مهر تو و شوقِ پریدن،
یک سو غم و این حسرتِ هرگز نرسیدن...
یک سو همه عالم به تماشای نگاهت
یک سو منِ مجنون شده ی چشم سیاهت
هیهات که این آتش پنهان دل من
یک روز شود با من دلباخته دشمن
من سوزم و کاری نتوانم برم از پیش
حل میشوم اندر نگهت می روم از خویش
ساغر عارف پور
دلبر شیرین من امروز و فردا میکند
در درون سینهام هر لحظه غوغا میکند
چون سر زلفش پریشانست بر حالم دلش
آنکه با رویش دل شوریده سودا میکند
مینماید پیش روی او مرا صد گونه ناز
مینماید هر دمی خوبی و زیبا میکند
در هوای حسن او هر لحظه از سر تا قدم
صد هزاران درد و محنت با من و ما میکند
در دل عشاق دارد ذوق دیدار حبیب
این دل من عاشق و از عشق شیدامیکند
با هوای دلبری آید به پیشم نازنین
در طریق عاشقی آنگاه مأوا میکند
من نمیدانم که در عالم کسی بی مهر کیست
این چنین مهر از کجا پنهان و پیدا میکند
کاش آید در کنارم در عبور از لحظه ها
با نگاهش او برایم عشق معنا میکند
امین طیبی
عشق آغاز نبود، عشق فرجام نبود
عشق اندازه ی این جام نبود
عشق پیدایش ذوقی ناگاه
خارج از وصف دو خط شعر و کتاب
بعد از افتادن چشمم بر تو
یک نگاه و صد آه
عشق آن سیب کمی لک زده بود
که تو هنگام گذر از کوچه
به زمین افکندیش
و چه می دانستی
یادگار من از آن روز نخستین دیدار
تا هنوزم که هنوز
هسته ی سیب کمی لک زده بود
که در آن افسانه
آدم عاصی ساکن به بهشت
از همان سیب چشید
مرتضی عربلو
آسمان ، ابری و باران در پی اش
مستی و بس سرخوشی در آن می اش
می تپد در این هوا جانِ زمین
می خرامد هر غزل در آن پی اش
می سراید جویکی آواز عشق
می گسارد لک لکی از آن می اش
همچو باد در پیچ و تاب آن گیسوان سبزِ بید
بوی نرگس، عندلیب ، آواز خوانان در پی اش
می چکد چون دُرّ غلتان شبنمی از روی گل
بوی گل گیرد زمین ، رقصان بهاران در پی اش
بوی گل مستان و رقصان ریشه های تاکِ ما
جام ما رنگین و سرخ و پُر ز مستی از پی اش
ای دریغ از آن زمینی کز سماء سودی نبُرد
شد کویری و هراسان باد و طوفان در پی اش
سرالله گالشی
در خزان پنداری
دلتنگی
دو چندان می گردد
هر شبش گویی شب یلدایست
و من می مانم
که با این
همه تنهایی و دلتنگی
چه کنم؟
به تو می اندیشم
گاه به آهنگی با صدایت
آرام می گیرم
گاه نقش عشقت را بر دیوار
می بینم
با خودم می گویم:
چه خوب با آهنگی
و نقش عشقی
بی حضوری در کنارم
می باشد
شاید این بی تابی
تقدیر است
نمی دانم من
تو مثل یک خورشیدی
در جهان هستی
و منم یک سیارک
گرد وجودت می گردم
نه تحمل که نزدیک شوم
می سوزم
و نه من طاقت دوری دارم
ترسم از فاصله است
می دانی
حس سرمای زمستانی دارد
تو در کشور جانم
نیمه ی پنهانم شده ایی
نه دلم
دل کز همان لحظه ی اول
صید نگاهت شد و رفت
و من اما نمی دانم که چرا؟
از برای چه با دلم می جنگم
جز خموشی چاره نمانده است
من دگر به حیرانی
خویش خو کردم
گه گاهی در نیم شبان تنهایی
به هوای تو و دل
غرق خیالی می گردم
تو و دل را
با لبی خندان می بینم
آه!
که چشمانم تاب این
همه شوق ندارد
زیر سیلاب غمش گم گشته
است
می دانی!
من دگر با دیده ی جان
به تو و دل می نگرم
گاه در زمزمه ایی
رویایی
با تو و دل
همراه می گردم
یا که نه پنداری
از این همه شور و مستی
می رقصم
می خندم
می خوانم
آه!
که به یکباره
آسمان خیالم
ابری می شود و
نه تو می مانی و
دل
نه همخوانی من
باز من می مانم
با چشم ترم
و من اما در زمزمه ایی که کسی نشود آن را
جز خداوند عزیز
می گویم
که خدایا من آنها را دیدم
شاهدش چشمانم
که هنوز
از این
همه مستی و شوق می بارد
شیدا جوادیان
