یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

کوچه های بسیاری را دیده ام

کوچه های بسیاری را دیده ام
بدون هیچ رد پایی
بیابان های
که میان رد پاها گم شدم
دنیاهایی
که دریاها را در آغوش می گرفت
و آغوش هایی
که بکارت یک هم آغوشی را
درون تنهایی خودشان جار می زدند
تو میان باغ ها
بابل بودی
جنگ ها ترانه نمی خوانند
و مستی اسب ها
پیاده راه می روند
میان قدم زدن های تو
میان خلوت خیابان
میان تنهایی کافه
چقدر جهان از نگاه تو
من نمی شود
قطار که می رود
صدای پای رفتنت
دلتنگی های نیامدنت
و اشک های باوری بی سایه
تازه
از راه می رسند


غلامرضا تنها

باران، رشته‌ایست نقره ای

باران، رشته‌ایست نقره ای
بر گیسوانِ خاک
و غروب، زخمِ روشنی
بر ارغوانی آسمان!
تمام شهر،
در بویِ خیسِ تو
غرق است و
خاموش!


محمد ترکمان

ستاره‌های آسمون امشب میان به دیدنت

ستاره‌های آسمون امشب میان به دیدنت
فرشته‌ها گل می‌ریزن سبد سبد به دامنت

پرستوها از این سفر با تو میان به لونشون
پروانه‌های رنگارنگ پر می‌کشن به خونشون

عطر گلای نسترن، بوی بهار اطلسی
منتظر نسیم عشق، توی غروب بی‌کسی

از پولک نور خدا گل می‌ریزن بر سر ما
جون می‌گیریم، بلند میشیم باز دوباره روی دو پا

ساقه تُرد سبزه‌ها در زیر پای لحظه‌ها
اگه نباشی عاشقش له میشه زیر پای ما

دست منو به دست تو سپرده دست روزگار
تو فصل پاییز غمین، شدم عروس نوبهار

فروغ قاسمی

پیش از نور،

پیش از نور،
لرزش.
ادراکی بی‌نام.

از فرکانس برخاسته بودم
چشمی در مشت،
چشمی در ذهن،
نگاهی بی‌صاحب.

قاب مرا به یاد آورد.
پله، به حافظه ختم شد.
زن، در شیشه تبخیر شد.


باران نقشه‌ای بر تنم کشید
که از خودم گریخته بود.
سیگار، تاریخ را دود کرد.

چشم، خطرناک‌تر از چاقو.
دیدن، گناهِ بیداری.

اکنون
با گوش می‌بینم،
با زخم می‌فهمم،
با تاریکی حرف می‌زنم.

در ازدحام،
روشنایی خطاست.

رنگم
نشتیِ رؤیاست
بر پیراهنِ جهان بی‌خواب.

من لکه‌ام،
یا آینده‌ای
که هنوز اجازه‌ی بودن ندارد.

و این‌چنین،
پس از نگاه،
انسان
فقط حضور است،
پژواکِ نوری
که خود را خواب می‌بیند.


شیوا فدائی

من تمنّا کردم

من تمنّا کردم
که در من بمانی،
در هوایم، در خوابم،
تو گفتی: «هرگز...»
جمله‌ای سرد،
که جانم را لرزاند،
از آن پس،
در من برف بارید،
و هیچ بهاری
جرأتِ روییدن نداشت.


عرفان محمدی

هر بار دل سپردنت از روی دشمنی ست

هر بار دل سپردنت از روی دشمنی ست
دیگر نیا!اگر چه که آن روی دیدنی ست

دیگر به ماندن تو نباید امید داشت
باید قبول کرد سفر کرده رفتنی ست

حرمت نگه نداشت دلت،جایِ شکوه نیست
شیشه به چشم سنگ متاعی شکستنی ست

در چشم خلق متهمی بیش نیستم
بی آبرویی ام ثمر پاکدامنی ست

آخر عزیز می شوم اینجا به دست مرگ
پایان شاهنامه من نیز خواندنی ست


علیرضا آصفی

هر ناز نگاه تو خریدن دارد

هر ناز نگاه تو خریدن دارد
در کوی تو دل ،شوق پریدن دارد
هست از آن قند لبت، شهرت شیراز
کن ناز ، که ناز تو ،کشیدن دارد
وه که هنگام نظر بازی عشق
چشمان بلورین تو دیدن دارد
به در کوی نگار از سر شوق
مجنون ، ز پی یار ، دویدن دارد
وا کن دهن خویش و شکر ریزی کن

الفاظ قشنگ تو شنیدن دارد
زنبور عسل خورد ، از آن شهد لبانت
یک بوسه ز لبهای تو چیدن دارد
قد سر وم ، به برت ، یار عزیز
با شوق نماز تو ، خمید ن دارد
هر دست هو سنا ک ، که بود از پی تو
از شوق نگاه تو بریدن دارد
بر دشت دل ، از گل خبری نیست
بر چهره ی تو لاله ، دمیدن دارد
بس که شیرین و شکر زاست، لبانت
بی شک که ، رطب وار چشیدن دارد
رفتی از پیش من و خاطره گشتی
هجران توام جامه دریدن دارد
سببی ساز ، به صحرای نگاهت
آهوی دلم ، شوق رمیدن دارد

نادر خدابنده لویی