یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

... پاییز،

... پاییز،
مادریست
بی‌فرزند
که بر گهواره‌ ی
شکوفه‌های مرده
خم شده
لالاییِ باران بر لب،
و در آغوشش
سایه‌ای از باد
پیچیده
در شالِ فراموشی!

محمد ترکمان

سربزیرم کردی و شد باورم

سربزیرم کردی و شد باورم
بی تو من در ایستگاه آخرم

درد من پایان پذیرد ای عزیز
گر که آیی یک شبی بر بسترم

درد تنهایی علاجش بوسه ایست
چون ز لبهای تو باشد ، بهترم


شهرت و نام و نشانم پیشکش
با تو من لذت فراوان میبرم

خلوت شب را شلوغش چون کنی
پاسبان را زیرِ قیمت میخرم...


#احسان_حق_شناس

به کار جهان گر تو هستی به هوش

به کار جهان گر تو هستی به هوش
چو پیر گویمت نکته ای بر نیوش
مبند دل به دنیا و چرخ بلند
یکی را کند شاد و یک را نژند
ترا چون سوار زیر و بالا کند
دهد مکنت و چست و والا کند
گهی در نشیبی و گه در فراز
نیرزد که باشی پی حرص و آز
زثروت برد گر تو را اسمان

بسی مردمان گشنه جویای نان
زرندی کسی ره به جایی نبرد
خنک انکه نانش به بازو بخورد
گر از بخت خوش سفره ات شد فراخ
مکن تکیه بر نقش ایوان و کاخ
ازین خوان نعمت که گردد نصیب
به اوفتادگان باش تو یار و حبیب
گر افتاده بینی کسی را مخند
که یل ها نگون کرده است از سمند
ستم را رها کن تو بر زیر دست
قوی و دلیر صد هزار چون تو هست
گرت مدتی تخت شاهیست به پشت
چرا غره گردی و گویی درشت ؟
اگر اهل رزمی و گر مرد جنگ
تو هستی چو ماهی جهان است نهنگ
کجا کرده است دور گردون وفا
نماند بجز نام نیکت بجا
چو صد گور فتاد پیش بهرام بپای
چه ماندست بجز خاک گورش بجای
اگر کافر هستی و گر اهل دین
مکن رو به پستی تو در این زمین
به گیتی مدام راه حق پیشه کن
به صلح و مدارا تو اندیشه کن

حسن زاهدی سوادکوه

درون چشم خمارت شبی جوانه زدم

درون چشم خمارت شبی جوانه زدم
میان زلف پریشانت آشیانه زدم

شراب در رگ من جای خون دوید انگار
به باغ دل، سندِ عشقِ جاودانه زدم

شدم غریقِ نگاهِ پر از اشاره‌ی تو
شبیه موج پریشان به هر کرانه زدم

در آسمان دلم مثل ماه تابیدی
برای وصفِ رخت سر به هر ترانه زدم

سرودم از تو و چشمانِ میگسارت و باز
به جانِ دفترِ شعرم شرر، شبانه زدم

جمیله اتکالی شربیانی

تو... عطر چمنی سیراب در ظهری تابستانی

تو...
عطر چمنی سیراب در ظهری تابستانی
خنکای نسیم صبحگاهی در پس یک شب سخت
گرمای خورشید زمستانی بعد از یک یخبندان تلخ
تو آن نوری که از محل زخم هایم وارد میشوی
تو آن درمانی که چون معجزه راه خود را پیدا میکنی

تو آن تک لاله هستی که حال دشت را عوض میکند
تو بلندای صدایی هستی که به آسمان میرسد
تو آن سکوت دلنشینی به هنگامهٔ خواب پرندگان
تو بارانی و من خاک
"ببار ای خوب دیروزی
بر این بازار خودسوزی
که "عطر یاد تو پر کند آشیانه من


سید یونس حسینی بقا

ساز می‌نالد باز

ساز می‌نالد باز
می‌خراشد تن خویش
به کدامین گله سر باز زده!؟
چه کسی دست به مضراب زده!؟

می‌رهاند دل خویش
می‌رود سوی نسیم
به موازات زمان خواهد رفت
آنقدر خواهد رفت
تا رسد بر دشتی

می‌رسد پای درختی زنده
دست در دامن شب خواهد زد
قبله را سمت خدا خواهد برد


مهدی مزرعه

قصه ی عشق عجیب است حکایت دارد

قصه ی عشق عجیب است حکایت  دارد
این   تبِ تند  به  معشوق   دلالت   دارد

باز هم عشق  به این شهر خزان رو کرده
دلِ  آواره   به   این  حادثه  عادت   دارد

استخوانی ست   گلوگیر    ولی   باداباد
تو فقط مال منی ،  عشق  جسارت  دارد

عشق ورزیدن  و  بدنام شدن آسان نیست
دلِ   دیوانه  در  این   کار   مهارت   دارد

شکل  نیلوفر   مرداب  شکفتی   در   دل
سحرو افسون  تو  با  ماه  رقابت    دارد

مثلِ سنگ است دلت روحِ لطیفِ دریا
به خدا  از  تو   بعید  است ،  قباحت   دارد

هر چه کردی تو به من خاطره ای شیرین شد
دل   بی پیر  ،  چرا   قصد  شکایت   دارد؟

گر چه پایان چنین رابطه ای ناکامی ست
عاشق خسته  به  این  نیز   قناعت  دارد

این غزل عطر دل‌انگیز تو را جاری کرد
شعر( فریاد)   به این  عشق  ارادت  دارد



حسنعلی رمضانی مقدم