یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

حتی اگر نباشی ، دنیا ادامه دارد!

حتی اگر نباشی ، دنیا ادامه دارد!
دردا که درد امروز فردا ادامه دارد

بعد از تو خاطراتت ماندند تا بدانم
گیرم به شکل کابوس رویا ادامه دارد

افسانه چون خود عشق پایان نمی پذیرد
حتی در این تغزل نیما ادامه دارد


صدها جمال هر روز چین میخورند اما
تا جذبه ی جنون هست لیلا ادامه دارد

سر در هوایی موج او را به صخره کوبید
اما بدون او هم دریا ادامه دارد

عشق است و راه دورش راهی که در دل ما
جایی اگر نباشد بی جا ادامه دارد

غلامرضا طریقی

پاییز و بهار، ماجرا ها دارند

پاییز و بهار، ماجرا ها دارند
این عاشق و معشوقِ به چاه افتاده
این رفت، سه ماه دیگر آن دنبالش
با پای پیاده تازه راه افتاده...


عرفان‌پارسا

زندگی باغی‌ست پنهان در درونِ هر وجود،

زندگی باغی‌ست پنهان در درونِ هر وجود،
هرکه آگاهش شود، یابد بهشتِ بی‌حدود.

ریشه در خاکِ تجربه، برگ در بادِ خیال،
شاخه‌اش رو سویِ بالا، می‌رسد تا عرشِ بود.

رشدِ انسان، بی‌کرانه‌ست چو دریایِ شعور،
می‌برد جانش به جایی کز زمان آید فرود.

هر نفس، فرصتِ تکرارِ تولد در خویش،
هر نگاه، آینه‌ای از دلِ ناپیدا نمود.

زندگی یعنی شکفتن، در تمامِ بود و نیست،
در زمین و آسمان، در جسم و در روح و شهود.


محمد قاسمی

اینجا سکوت،

اینجا سکوت،
مثل پتوی یخ‌زده‌ای‌ست
که شب را در آغوش گرفته
و هیچ‌کس
نه صدایی دارد
نه سایه‌ای.

من روی ماه ایستاده‌ام،
بی‌جاذبه،
بی‌زمان،
بی‌تو.


زمین از دور،
اندازه‌ی یک دل‌تنگی‌ست
که با هر تپش
کچ می‌شود میان سینه‌ام.
تو آنجایی،
میان کوچه‌ای که غروبش هنوز بوی تو را می‌دهد،
میان شعرهایی که دیگر
هیچ‌کس نمی‌خواندشان.

اینجا همه چیز زیباست،
اما هیچ چیز نیست.
نه دست‌هایت،
نه خنده‌ات،
نه حتی دعوای کودکانه‌ات که "چرا زود رفتی؟"

کاش ماه
پل می‌شد، نه فاصله
که برمی‌گشتم
با مشتی سکوتِ نقره‌ای،
تا بریزم روی شانه‌ات
و بگویم: دیدی
بی‌تو حتا ماه هم
تنهاتر از من است..."


امیرعلی علیزاده

گفتی که به پایم بنشین تا که برای تو بمانم

گفتی که به پایم بنشین تا که برای تو بمانم
من ماندم و بنشَستم و اما تو نماندی

گفتی که همه عُمر و جوانیم به پای تو بریزم
من عمرو جوانیم زهجر تو هدر گشت،ولی باز نماندی

گُفتی به شب تار،تو فانوس بَرُ، ره بلدم باش
من در شب تاریک، خودم سوختم و اما تو نماندی

گفتی که چه کردی ونمودی به ره منزل عُشاق
اندر ره عشق تو همه عمر دویدم،ولیکن تو نماندی

گفتی که در این رهگذر عُمر برایم تو چه کردی؟
من عمر گران رابه ره عشق تو دادم ودریغا تو نماندی


گفتی که جوانیم فنا گشت به دلدادگی تو
این گفته آخرین مرا کُشت، و آخر تو نماندی...!

احمد عابدی

نمی ماند کسی در خا نه ی قلبم

نمی ماند کسی در خا نه ی قلبم
و اندوهی که از احساس یک فریاد
بر جسم غریبم ماند
ویران کرده این دل را
نمی ماند و می راند نگاه عاشقی خسته
و می کوچد به سمت یاس سرگردان
صدای خرده های شیشه ی قلبی
که می افتاد همچون برگ پاییزی
خیال کوچ یک پروانه را پژمرد
نمی ماند کسی در خانه ی قلبم


میدیا جادری