| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
بـه حالی رفت عاشق ســوی دلـدار
کـو لبـریز شــادی ویــــن یـکی زار
کـه ای زیبـــا چـرا بـــر مـــا نیفتد
نگـــاه همچــو تیــــرت آه یکبــار
شدم عـاشق بـه پنـــدار و نگاهت
منم در بند گیســــــویت گـرفتــار
نگـاهی ، صحبتی ، آخــــر کــلامی
گــــره بگشای ز کـــار ایـن گنهکـار
چنــــان روی بــرگــرداند ز عـاشق
تو گویی اوگل است وین یکی خار
بـــــرو شیرین سخن بر دیگری گو
که دیده تا کنـون عشقی به اجبـار
جواد مهاجرپور
دوستت دارم،
همچون شبنمی که سحرگاهان
نرگسی را در آغوش ، عزیز میکند
دوستت دارم، چون آب
در پس ذهن آرزومند تشنهکامان
دوستت دارم چون سار
که درخت را، و چون مه
که خورشید شامگاهان را.
سید یونس حسینی بقا
با سکوتم
به دوچشمی که شبیه قرص قمر است
، سخن میگفتم
با لبی بسته
به نجوای دلت می سِپُرَم دل،
می سپارم همه ی عمرم را
تو درون دل من جانداری
این ،تویی قلب
تویی، روح
و تویی معبودم
کعبه ی من
همه ی نماز من
قبله گاه دل مومن شده ام
لک لبیک
لک لبیک
ساقیِ من
همه ی مستی ام از چشم تو بود
من خمار خُم و میخانه ی کوی تو شدم
من خراباتی چشم تو شدم،
کارم این است
که شب های فراق
سر آن کوچه که رفتی
مست، با یاد تو آواز بخوانم،
سینه چاک
پای برهنه
من خمار دل زیبای تو ام
کعبه ی من
همه ی نماز من
قبله گاه دل مومن شده ام
لک لبیک
لک لبیک
خالق عشق
کعبه و راه تویی
حجرالاسود من شانه ی توست
و دو چشمت شده ان صراط من
حرمت آغوش است ،
چشم سر بستم و در حال سماع
گوشه چشمی بنما،
تا که آشفته تر از این نشوم
در شبستان دلت
به نمازم همه وقت
در سجودم
تا که محراب بفریاد رسد
کعبه ی من
همه ی نماز من
قبله گاه دل مومن شده ام
لک لبیک
لک لبیک
محمد_علی_معصوم_زاد
نامت حک شده بر تنه چوبی مدادم
نامت برافراشته بر دیواره های
نمایشگاهِ جاویدِ آثارت
نامت قلم خورده بر
طبیعتی بی جان ،
جان گرفته از جانِ دستانت
جان گرفته از رنگ های
روشنِ بومِ دلت ،
نامت به روشنی صبحگاه
نامت به جاودانگی خورشید
نامت ماناست...
سمیه کریمی
وقتی دلتنگی مرا میبلعد،
اتاقم به ماهی کوچکی،
در حباب بیرنگ بدل میشود.
من،
با جریانش بیصدا شنا میکنم.
دیوارها
نغمههای بیصدا را میخوابانند،
و پنجرهها،
چشمهایی که هرگز پلک نمیزنند،
غروب را در مشت خود له میکنند.
میفشارند،
و باز رها نمیکنند.
ثانیهها
روی لبهی زبانم میرقصند.
هر «تیک»، هر «تاک»،
خاطرهها را بر استخوان روز میکوبد،
صدای نازک و دردناکشان
در اتاق طنین میاندازد.
خورشید،
در روشناییاش، شک میکند.
زمان
روی پوست ساعت میخزد،
و در گذر خاطرات پنهان میماند.
اتاقم،
خلایی از سکوت و خاطره محبوس است؛
جایی که هر لحظه
خود را دوباره و دوباره تکرار میکند.
هر قطره باران روی شیشه،
پژواک صدای توست؛
صدایی که میان سکوت اتاق شناور است.
میرقصد،
و گاه با خاموشی یکی میشود.
هر رهگذر،
سایهایست
که میتواند لحظهای از حضورت باشد؛
که در گذر ثانیهها،
خاطراتت
روی دیوارهای خالی اتاقم میلغزد.
سکوت،
مانند دستی سرد، گلوی مرا میفشارد.
نفسهایم کوتاه میشوند،
و قلبم، پرندهای زخمی،
بیصدا در سینه میلرزد.
هر ضربهاش،
همصدای تیکتاک خاطرات تو،
رنگ زمان را بر استخوان روز میکوبد،
صدایی که با هر کوبش
رگهای زمان را میلرزاند.
نامت
به سنگینی تمام جهان
روی شانههایم میافتد،
و من،
چون بارانی که هرگز فرو نمینشیند،
قطرهقطره،
در تاریکی اتاق،
به نبودنت میچکم.
مسیرها
همه به شب میرسند،
و شب،
پنجرهایست که نام تو را
در دل ستارهها تکرار میکند.
حضور تو،
بر سطح تاریکی میتابد،
و همهجا را لمس میکند،
حتی جایی که خاطرهها و زمان با هم گره خوردهاند.
میخواهم زمان را بگیرم
و هر ثانیه با تو بودن را کش بیاورم،
چنان که هر قطره باران،
هر تیک و تاک،
لحظهای از تو را نگه دارد.
دلتنگی…
بیصداست،
بیانتهاست،
بیکس است.
هر لحظهاش
به تو خلاصه میشود.
نامت،
بر دیوارها میرقصد،
و اتاق و خاطرهها
در رقصی بیپایان
تو را
همیشه
در خود نگه میدارند.
تورج آریا
چشمهای دریا
از خستگیِ شور ابدی،
نام تو را مینوشند.
ساحل،
گوشِ پنهانِ زمین است
که هنوز، از خاطرهٔ موج،
زمزمهٔ نیایش میشنود.
ابر،
پلکِ نیمهبازِ آسمان؛
هر بار که میبارد،
جهان،
اشکِ خوابدیدهٔ تو را
به یاد میآورد.
باد،
واژهٔ گمشدهٔ عبورت را
در هوا میرقصاند.
و من،
میان یقین و سایه،
چون ماسهای که از نگاهِ موج
میلغزد،
به تردیدِ تو میپیوندم.
اگر جهان
چشمی داشت،
تو بودی
نخستین نگاهِ خدا
بر چهرهٔ آب،
آنگاه که آفرینش
هنوز خوابِ خیال بود
و جهان،
در نفسِ تو شکل میگرفت.
تورج آریا
چند روزیست بوسه هایت لب پر شده
خنده هایت بوی تلخی بادام می دهد به پنجره
سراغ راه خانه زاغ و پری برایت تکراری شده
گونه هایت رو به سرخی تن می دهد
شکر
دل ما به رضایت خوشی یار هست کفایت
نگاهت روی کفه ترازو به ما از سر تکبر می کند سنگینی
تن پوش سیمین می دهی تحفه نگاهت
سیلاب اشک هایت به خرسندی می رود
فریاد فرهاد را سوغات دست نویس باد صبا می کنی
گامهای تا تی تاتی دیروزت لی لی امروز گشته
سفارش تن پوش بزم شبانه ات زرین گشنه
سپیدی جان می بری به حجله
باش و دلخوش و شاد وخرم
یادت باشد اما اینجا هنوز هستم دل نشین این خانه
گر بودت نا خوشی به ایام به کامت
در حیات این خانه به سیمین روزیت هست باز
حسین اصغرزاده سنگ سپید
