| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
کاش
در این جهان،
تمامِ خانههایی که تو را در بر میگیرند،
از تپشِ قلبِ من ساخته بود،
و هر چشمی که تو را میدید،
انعکاسی از نگاهِ من بود.
شاید آنگاه
مرزِ میانِ من و تو
فرو میریخت،
و عشق
تعریفی دوباره از هستی میشد.
تا ابد
برایِ تو شعر خواهم نوشت،
و در روشنایِ نگاهت
جاودانه
خواهم ماند.
مینو_پناهپور
پاییز آمد، بیصدا آمد
نه با فریاد،که با آهی زرد
بر شانههای خسته ی درختان.
هر برگ،
رقصی بود در باد،
پرسشی بیپاسخ
در سکوت بلند آسمان.
شاخهها
چه آسان دل میکنند
از تابستان،
از رنگ،
از خاطره.
گویی رهایی را
در دل رها کردن یافتهاند:
که سبکباری،
همان گذشتن است
بیآنکه دل بلرزد.
اما من
در میانه ی این کوچِ ناگزیر،
ایستادهام
با انبوهی از برگهای مرده
در سینه.
خزان درونم
سربهزیرتر است
از هر درخت عریان.
باران میبارد.
قطرهها
بر بوم خیابان
نقش میزنند و میمیرند.
هستی
انگار تمرین میکند
برای پاککردن هر آنچه بودهای.
و من
هنوز
در نخستین سطر
در جا زدهام.
پاییز،
آینه ی بزرگ گذرا بودن،
یادآور میشود
که هر خزانی
بهاری است
برای ریشهها،
در تاریکی بارور زمین.
مریم نقی پور خانه سر
شب رسید و حال من شد بیقرار دیدنت
کس نداند دل شده ست دیوانه وار دیدنت
از تمام شهر دوری وز نگاه چشمها
چشمم ار لایق شود بر افتخار دیدنت!
تا سحر در بستر تنهایی و بیداریام
گوشهی چشمی ندارم غیرِ کار دیدنت
از ستاره پرس و جو کردم کجا جویم تورا؟
گفت : ماه پنهان شده در انتظار دیدنت
کوچهها تاریک و خاموشند اما در دلم
هست امّیدِ نسیمِ نوبهار دیدنت
من که عمری در قفس بودم، تو را گم کردهام
حال میجویم رهایی در حصار دیدنت...!
صبا یوسفی صدر
آه قلبم در فراقت سازها دم میزند
لیک عقلم در پناهت یادها پس میزند
چشم شب در جستجویت خواب را گم کرده است
ماه اما در دل شب نور را پس میزند
هر نسیمی از نگاهت بوی بودن میدهد
عطر جانم در هوایت بالها رس میزند
در سکوت کوچه های بیکسی، نامت هنوز
بر درختان خیالم برگها رج میزند
با تو بودن، بی تو بودن، هر دو درد است ای عزیز
عشق در آیینه ی من نقشها خس میزند
سایه ات افتاده بر دیوار جانم بیصدا
نور تو در تیرگی ها رنگ را حس میزند
مصطفی نجفی راد
دلم نمیخواست ولی مجبور بودم
به تحمل کردن جهانی که در هم میلولید؛
از کوچه پرسیدم
که چرا غمگین است؟
خندهاش تلخ ولی شیرین بود!
به انگشت اشاره، جوی را نشانش دادم؛
گفتم: زندگی! از آنجا جاریست!
باز هم میخندید و لبی کج میکرد،
و به سوی چشم های آسمان میگریید؛
اشک هایش به زمین نقش میزد،
میرفت و جوی را پر میکرد؛
با صدایی گیرا، زیر لب دادی زد:
زندگی! از اینجا جاریست!
نخ و سوزنی برداشتم و
دوختم زبانم را به سقف کلمات،
تا که شاید لال شود و زندگی! از اینجا جاریست...
سوار پر پرواز پرنده،
با خجالت با شرم،
مهمان قصه شهر شدم؛
نفسم را حبس کردم و بعد،
راهی دیدن لولیدن این باغ شدم.
باغ ما دود میکرد،
زیر آواز جهان خم میشد؛
آتش شعله عشق، باغ ما را جهنم میکرد.
به زمین افتادم؛
به جهانی که در هم میلولید...
پر پرواز پرنده؟ رفت دستی برساند به نجات لانه!
مثل یک زنجیری، میدویدم به نجات لانه...
من از پنجره باز، جهانی دیدم
که به من گفت کمک!
چه صدایی داشت آن جهان بی جان؛
و منم داد زدم:
وای کمک!
پنجره دلزده شد؛
شیشه ها را به نشانی بشکست!
نور را خفه کرد و دست تکان داد:
زندگی! از درونت جاریست...
صدایم خفه بود؛
داد میزدم ولی، هیچ، فایدهای نبود...
از نفس افتاده بودم، ولی از پا نه!
از دست رفته بود جانم، ولی حالا نه!
زیر پایم علف سبز شده بود؛
خیابان داد زد:
زندگی! از آنجا جاریست!
از جهانی که در هم میلولید...
احسان حاجی علی اکبری
امدی و سوز دلم ساز شد
راه خوشی ها به دلم باز شد
قاصدک خوش خبر امد ز راه
گفت مرا میرسد ان جان پناه
گرچه ره عشق پر از سختی است
خنده واشکش همه خوشبختی است
ای رخ تو نور شب و روز من
مژده ی قلبم، گل نوروز من
ان شب هجران که به فردا رسید
خاک کویری که به دریا رسید
هر نفست جان مرا تازه کرد
عشق مرا با تو هم اندازه کرد
داود رزاقی راد
دلت هوای روزهایی را کرده
که من را نمیشناختی!
به گمانم باید به یادت بیاورم
گفتن حقیقت
شهامت نخواسته، نمیخواهد
شهامت مولود ندانستن است.
من به خرد پناه میبرم.
گفتن حقیقت خرد میخواهد
حقیقت این است که تو
دلت هوای...!
مصطفی ولیعبدی
