| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
اینجا چه روشن است...!
گویی که رهگذری با کوله بار نور
تاریکی شب و این خانه را درید
یا پرتوی از یک ستاره که
بر آسمان شب این پنجره دمید
اینجا چه روشن است...!
اینجا چه روشن است و چه من غرق حیرتم...
در قعر این شب دور از نگاه صبح
در تنگنای ظلمت و امید چون سراب
در گیر و دار غم و وحشت و سکوت
در سایه سار ابر گرفتار التهاب
رگهای پر خروش شب سرد و غمزده
آکنده از تو اند
آکنده تر ز همیشه ز یاد تو
گرم نوازش یاد و نگاه تو
مست می تو اند...
آری تو با منی...
انگار گوش این شب مبهوت بی کسی
بوی تو را شنید
گویی چو پیچکی
دست نوازش تو بر قامتم رسید
آری تو با منی...
این یاد ناب توست که بر خاطرم خزید
در لابلای غربت بیگانه با امید
ماه و ستاره و خورشید خفته اند
دست نگاه توست که شعر سحر کشید...
حمید میرزاپور
در دل مردم شهر طوفانی ست!
هیچکس منتظر فردا نیست
همه شاکی که چرا بی آبی ست
در دیاری که هوا بارانی ست
نی بزن ناله که در این برهوت
هیچ کس ناجی این دل ها نیست
رنگ غم چهره ی این شهر گرفت
غم اگر هست دلی تنها نیست
جمع در عمق سکوتی گریان
گریه در این خفقان پیدا نیست
مرد ها را کمر فقر شکاند
مرد چون کاوه دگر پیدا نیست
روح آزادگی ما که مپرس
کنج شهری که پر از زندانی ست
سوختند خانه و کاشانه ی ما
سر هر کوچه پر از ویرانی ست
وحید مشرقی
مقصدت خشکی بود...
موج هایم را اما
تاب نیاوردی...
و حالا، در عمق تاریک سینه ام،
جای توست...
کنار تمام کشتیهای غرق شدهی تاریخ.
شیما اسلام پناه
ز بادِ صبح، چه بویی ز زلفِ یار رسید
دلِ خراب مرا باز اعتبار رسید
نسیمِ عطر تو چون بگذرد ز سینهی من
هزار فتنه ز جانم به اختیار رسید
چه خوش نسیمِ گلافشانِ کوی وصل تو بود
که هر کجا گذری، عید و نوبهار رسید
بهار را چه نیاز است گر تو بگذری
از میانِ کوچه، که از تو هزار بار رسید
به خاک بوسه نهادم، که بوی دوست در آن
ز کوچهخانهی جانم چو لالهزار رسید
نه چشم مانده به خوابم، نه دل به صبر و قرار
چو عطرِ قامتت ای ماهِ خوشعیار رسید
فاضل این همه گفت از نسیمِ عطرِ وصال
که نغمهاش ز لبِ ساقیِ هوشیار رسید
ابوفاضل اکبری
چشمهایم نیست
مرزهای رهاست
اشکهای خالیست
در چالههای کوچه میگِریم
غمهایم کجاست؟
از گریههای ترکخورده
قطرهای نیست در آب
بازتابم زیر پا ناپیداست
به آینه ببر مرا
آنجا از دستان مهگرفتهام
ردی از لمس باقیست
طرح لبخندیست سرد و کور
خندهام آویختهست به قاب
کودکم نیست
چشمهایش نیست
سارا علائی
در ساحلی غمگین و خاک آلود
صدای موج آهنگ غریبی داشت
افق از دور پیدا بود
و من با حالتی غمگین
که از عمق نگاهم میشد
آواز درونم را شنید و دید
غروب سرخ دریا را
به روی پرده ی نقاشی ام
ترسیم می کردم
میدیا جادری

