| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
هیچ آمدنی
این کامِ تلخِ دوری را
ادا نخواهد کرد
اگر بیبوسه
زخمهایم را
مرهم نشوی ...
نیلوفر_ثانی
بر دیوار
آویزان شده
ناقوس
زنگ زده
پر صدا
تا باشد
بر گردن که افتد
و
رمه به پیش
برد
خنده نکن
بر
بر پیشرانه
بد صدا
این ناقوس
به گردن
هرکه افتاد
خود به آن
میبرد
آیین گمنام
بد مستان آفرینش
خواسته یا ناخواسته
مرکب این
ناقوس می شوند
دیر وقتی ست
یا
شاید امروز
نویت ناقوس توست
سیاوش دریابار
منم آن روح سرگردان، رها در خلوت ویران
نهان از چشم بی معنا، شکسته در دل طوفان
ز آتش های خاموشم، شرر برخاست بی پروا
که میسوزد دل هستی، به آهی از دل انسان
نه در آیینه میگنجم، نه در تعبیر این عالم
که جانم سایه رو دارد، به سوی نور بی پایان
منم کز بیم شب بگذشتم از تاریکی پنهان
رهیدم از خیال سرد، به صبح روشن ایمان
درونم شعله ای خاموش، ولی بیدار در وجدان
که میسازد ز ویرانی، بنای مهر جاویدان
مصطفی نجفی راد
خیرگی های من
در مردمک چشم تو
میان دیوارهای قرنیه ات
سالها در حال حفاریست،
برای فرار از این دنیا ....
شیما اسلام پناه
بر دیوار
آویزان شده
ناقوس
زنگ زده
پر صدا
تا باشد
بر گردن که افتد
و
رمه به پیش
برد
خنده نکن
بر
بر پیشرانه
بد صدا
این ناقوس
به گردن
هرکه افتاد
خود به آن
میبرد
آیین گمنام
بد مستان آفرینش
خواسته یا ناخواسته
مرکب این
ناقوس می شوند
دیر وقتی ست
یا
شاید امروز
نویت ناقوس توست
سیاوش دریابار
یک روز بدون تو روزی است
که تمام نمیشود،
شهری است بدون باغ،
زمینیست بی آسمان...
آلبر_کامو
یکی پر زنور سیاهی بیامد پدید
که منم آیینه اعمال شنیع و پلید
گفتم که چگونه رخ تو زنگار دمید
دل تو وز چه سبب گشته عجیب
گفتا به جنگل می بریدم تن بید
خانه گنجشک ها را کردم ناپدید
با بینیازی با دیدن یک بید جدید
باز تبر میزدمش از حرص شدید
گنجشککی بر شاخه بید لانه گزید
در لانه او بود چهار جوجه مهشید
تبر آمد بدست و آه پرنده نشنید
تنه را برید و آن لانه ئ امید ندید
بیافتاد زمین درخت چون خورشید
بالَش بشکست جوجها شد شهید
با اشک و ناله او خدایش را طلبید
که عذابی همانند من بر وی کنید
این بید برید و جوجهایم را ندید؟
خانه اش ویران و بچهایش کُشید
چون دادگر صدای ناله او بشنید
ببید گفت درکاخش آتش شوید
چو برگشت و بمنزل برسید دید
آتشی از شعله های انباشته بید
عهد و عیال منزلش سوخته دید
همچون پرنده ناله میکرد و دوید
رفت و خاموش کند آن آتش بید
شاخه ای تیز به چشمش برسید
شد کور و بدنیا دگر هیچ ندید
بعد ویرانی و کوری تازه فهمید
آه پرنده به هستیم آتش دمید
وز آه جگر سوز می باید ترسید
محمد علی میری
