یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

باد می‌لرزد به شانه، تکیه‌گاهش من شدم

باد می‌لرزد به شانه، تکیه‌گاهش من شدم
خانه‌ام راه نجات است، در نگاهش من شدم

چای سرد افتاده تنها روی میز بی‌صدا
لب هنوز منتظر مانده، گاه و بی‌گاهش من شدم

آینه در آتش چشمش سوخت از آن سرمه‌ها
رفت و این خانه دگر شد بی‌پناهش، من شدم

خواب‌ها تصویر تو را قاب می‌گیرند شب
حنجره با گریه می‌لرزد، پناهش من شدم

با خودم گفتم: دگر عشقش نمی‌خواهم، تمام
حاکم تنهایی‌ام، بی‌دست و راهش من شدم

عادت شب‌های تکراری‌ست در جانم هنوز
بگذار این بار بسوزد، خاک و آهش من شدم

رضا فتحی

دل من برگ ی است

دل من
برگ ی است
در دستان بی رحم پاییز ،
لرزان، خیسِ باران،
آکنده از دلشوره و بهانه.
نه پای رفتن دارد،
نه توان ماندن.

بر موجِ باران می‌رقصد،
می‌لغزد میانِ زمین و آسمان،
در سکوتی نرم
بر شانه‌های خسته‌اش می‌نشیند.
راهی به هیچ نمی‌یابد.

من،
تماشاگرِ این رقصِ سرگردان،

در قابِ واپسینِ روزهایِ زندگی،
با چشمانی بی‌فروغ،
در دلِ سکوتِ سردِ پاییز،
می‌نگرم چگونه آرام‌آرام
در مهِ غمناکِ افکارم
گم می‌کنم.

دست‌هایم
ریشه‌هایی بی‌قرارند؛
در دریای بی‌کران دلتنگی می رویند،
اما به جای خاک،
مرگِ آرامِ برگ‌ها را می‌نوشند؛
در دوریِ تو،
تا عمقِ بودن غرق می‌شوند.

تنها حقیقتِ مانده،
برگی ست که می افتد؛
برگی بی جان،
آخرین پژواک من،
که هرگز
به شاخه باز نخواهد گشت.

هر بارِ افتادن،
صدایِ سکوتِ من
در طنینِ باران و پاییز،
به ژرفایِ خاموشِ جهان
فرو می‌رود.


تورج آریا

شب‌های بی‌تو

شب‌های بی‌تو
می‌سوزم
در تمرینِ لمسِ هوا،
که شکلِ تو را
به یاد دارد.
ماه،
قوسِ لبانت را
از لبِ رود می‌نوشد
و من
در سایه‌ی بازِ پنجره
آغوش می‌کشم
به خواب.


سیدحسن نبی پور

از روزی که رفتی...

از روزی که رفتی...
شب، از تنم عبور می‌کند
بی‌تو
پوستم در تبِ یادِ تو می‌سوزد.
ابرها
از بوسه‌ی ناتمام‌مان می‌بارند
و دریا
می‌لرزد میان ران‌های غروب
من مانده‌ام...
مثل شمعی خاموش
که شعله‌اش هنوز
به بوی تو معتاد است.

سیدحسن نبی پور

آسمان کاسه‌ای‌ست پر از رویا

آسمان
کاسه‌ای‌ست پر از رویا
و ماه
سنگی سپید
که در آن افتاده
و موج می‌سازد

کودکی
با کفش‌های کوچک نور
روی بام تاریکی قدم می زند
هر قدمش
جرقه‌ای‌ست
که ستاره ای را نقاشی می کند


در دنج ترین گوشه‌ی شب
گلی سرخ
از نفس سکوت می روید
و عطرش
پرنده‌های خواب را
به پرواز می‌کشد

کاش

دست های کوچک کودک
آنقدر بلند می شد
که ماه را بچیند
در جیبش بگذارد
و کنار گل سرخ
برای همیشه
نگه دارد
تا قاب رویا زنده
بماند

زهراامیریان

فکر من هر ثانیه در حال تغییرست ولی ،

فکر من هر ثانیه در حال تغییرست ولی ،
هر ثباتی میرسد در هستی و افکار توست
قلب من هر ضربه اش دیکته متر زندگی
ریتم و قافیه اش قصه عشق من به توست
زندگی گر درد و درمانیست روی سکه ای
عشق ،غیر از تو آن رویش، درمانش به توست
تا ابد هم فکر من اینجا بماند میتواند
راه دوری ز این فکر گرمی دستان توست


سجاد ابراهیمی

عشق را در چشم ِ زیبای ِ تو باور میکنم

عشق را در چشم ِ زیبای ِ تو باور میکنم
عشق را بازیچه ی افلاک و اختر می‌کنم

این دل ِ آشفته را، در حلقه‌ی غم می‌کشم
با خیالت باز هم غمنامه از بر می‌کنم

من که در دریایِ چشمانت  شناور گشته ام
بوسه ای در کنج لب هایت شناور می‌کنم


عشق و مستی و جنون ، افسانه‌ ی این عشق چیست ؟
با دل دیوانه کز سودای او سر  می‌کنم

در دلِ شب آرزوهایی که پنهان بود را
حسرت چشمِان بیدارم میسّر می‌کنم

این چه شبهایی ست  که در هاله ی مهتابِ صبح
اشک ِ حسرت را در آغوش تو باور می‌کنم

آه!در این باغ سرسبز خزان ،تا صبحدم
عطر ِ گیسو را به برگِ گل معطر می‌کنم

بوسه‌ای از شوق در آغوش ِگرمت آرزوست
در خیالم می‌نشینم با تو لب تر میکنم

امین طیبی