ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
شش دانگ حواسم ، به تو بوده که چنین با رفتنت ،
داغون شده احساسِ لطیفم
داغون شده دیگر آنهمه ، رفتارِ ردیفم
وضع وحالِ من را گر اینک ببینی ،
دانی که دگر من یه عتیقه م
با اینهمه خاک گرفتگیِ اندیشه ،
با این حالِ پریشان ،
که همچون سنگِ قبری بی کس و کار،
به گوشه ای فتاده ، دگرمثلِ یک کتیبه م
انگارکه قرنهاست ز من گذشته
اما ازمن تا جوانی ، مگر چند وقت گذشته ؟
آیا میخورَد به وَجَناتم ،
که دراین دنیای خاکی ، خلیفه م ؟
انگار تنها به میانِ نانوایی ، یه خلیفه م
هق هق میکنم ، آنهم با چه صدایی ، زوزه مانند
مدتیست شیادیِ گرگ رخنه کرده ، به همه آدمیتِ من
کجا رفت آنهمه احساسِ لطیفم ؟
انگار که از جیبم افتاد
یا که آنرا زدند ازمن، دنیادارانِ حرامی
فهمیدم ، آری آن دزد ،
آن عابرِ ظاهرالصلاح بود دقیقاً
خوب شد که ندیدی که چگونه ،
مدعیانِ غارتگرِ آخرت ،
ایمانم را دزدیدند و بردند
ایمانِ مرا ، که یه شهروندِ شریفم
خوب شد که ندیدی که چگونه ،
این روحِ مصورکه روزی میگفت دنیا را حریفم ،
همان دنیاطلبان ، چه آوردند برسرش که ،
درد دل میکند این مغزِ مغموم ، که چگونه ،
دزدیدند ازمن ، آن راه و طریقم
چه بگویم که از وقتی که تو رفتی ،
خشن گشته است احساسِ لطیفم
بهمن بیدقی