یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

شش دانگ حواسم ، به تو بوده که چنین با رفتنت ،

شش دانگ حواسم ، به تو بوده که چنین با رفتنت ،
داغون شده احساسِ لطیفم
داغون شده دیگر آنهمه ، رفتارِ ردیفم

وضع وحالِ من را گر اینک ببینی ،
دانی که دگر من یه عتیقه م
با اینهمه خاک گرفتگیِ اندیشه ،
با این حالِ پریشان ،
که همچون سنگِ قبری بی کس و کار،
به گوشه ای فتاده ، دگرمثلِ یک کتیبه م

انگارکه قرنهاست ز من گذشته
اما ازمن تا جوانی ، مگر چند وقت گذشته ؟
آیا میخورَد به وَجَناتم ،
که دراین دنیای خاکی ، خلیفه م ؟
انگار تنها به میانِ نانوایی ، یه خلیفه م

هق هق میکنم ، آنهم با چه صدایی ، زوزه مانند
مدتیست شیادیِ گرگ رخنه کرده ، به همه آدمیتِ من
کجا رفت آنهمه احساسِ لطیفم ؟
انگار که از جیبم افتاد
یا که آنرا زدند ازمن، دنیادارانِ حرامی
فهمیدم ، آری آن دزد ،
آن عابرِ ظاهرالصلاح بود دقیقاً

خوب شد که ندیدی که چگونه ،
مدعیانِ غارتگرِ آخرت ،
ایمانم را دزدیدند و بردند
ایمانِ مرا ، که یه شهروندِ شریفم
خوب شد که ندیدی که چگونه ،
این روحِ مصورکه روزی میگفت دنیا را حریفم ،
همان دنیاطلبان ، چه آوردند برسرش که ،
درد دل میکند این مغزِ مغموم ، که چگونه ،
دزدیدند ازمن ، آن راه و طریقم

چه بگویم که از وقتی که تو رفتی ،
خشن گشته است احساسِ لطیفم


بهمن بیدقی

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد