ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
حالا میرسیم به بالبداهه ای که ،
از مشنگ ذهن تراوید
اول روحی همچوطاووس ،
به باغ جان خرامید
پس ازآنکه دلخوشی زیردلش زد ،
نومیدی ،
جاشُو داد به امید
به زمین و زمان مشکوک شد و گفت :
شما همه خرابید
زفحش و ناسزا دریغ نمیکرد
حتی ، ترورِشخصیت و افکار را ،
کاملاً روا دید
به هرجایی و مکانی سرکشید
نخود هرآش شد ، بی روادید
با اینکه جغد شده بود ،
تَوَهُم زد و گاه خود را ،
طاووس این سرا و گاه ،
طاووس آن سرا دید
غرورش رسید بیخ خرخره ش
خودش را در اوجهای اعلی دید
حتی خود را ، از مَلک فرا دید
حتی خود را ،
انگیزه ی هر اُم القری دید
حتی خود را ،
معاون خدا دید
دیگر خود را ،
زیرهیچ ، لوا نمیدید
حتی ازاین که حکومت ، چندروزی ،
به دستانش افتاده ، خود را ، وَرا دید
بلاهت های آدمها ، ورای همه اینهاست
کدام آدمِ جاهل را تودیدی ، که رَوَد سوی صلاحدید ؟
بهمن بیدقی