یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

حالا میرسیم به بالبداهه ای که ،

حالا میرسیم به بالبداهه ای که ،
از مشنگ ذهن تراوید

اول روحی همچوطاووس ،
به باغ جان خرامید
پس ازآنکه دلخوشی زیردلش زد ،
نومیدی ،
جاشُو داد به امید

به زمین و زمان مشکوک شد و گفت :
شما همه خرابید
زفحش و ناسزا دریغ نمیکرد
حتی ، ترورِشخصیت و افکار را ،
کاملاً روا دید

به هرجایی و مکانی سرکشید
نخود هرآش شد ، بی روادید

با اینکه جغد شده بود ،
تَوَهُم زد و گاه خود را ،
طاووس این سرا و گاه ،
طاووس آن سرا دید
غرورش رسید بیخ خرخره ش
خودش را در اوجهای اعلی دید
حتی خود را ، از مَلک فرا دید
حتی خود را ،
انگیزه ی هر اُم القری دید
حتی خود را ،
معاون خدا دید
دیگر خود را ،
زیرهیچ ، لوا نمیدید
حتی ازاین که حکومت ، چندروزی ،
به دستانش افتاده ، خود را ، وَرا دید
بلاهت های آدمها ، ورای همه اینهاست

کدام آدمِ جاهل را تودیدی ، که رَوَد سوی صلاحدید ؟

بهمن بیدقی

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد