یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

فقط دو پا مونده برام اما ،


پای رفتنم نیست

خودمو یه عمر نوشتم تووی دفتر
اما دفترم نیست

وجدانمو چپوندم ، توو جونِ یه کفترِجَلد
اما کفترم نیست

مستی ام رُو ریختم توو شراب
اما چَتوَلم نیست

متقاطع شده ایده هام ، تووی جدول
دراینهمه تقاطع، جدولم نیست

اونروز کفن به من گفت :
ازتو خفن ترهم هست ؟
بهش گفتم : جزفکرِ زیرِخاک رفتنم نیست

به میل بافتنی گفتم :
رؤیاهای منو بباف
به من میگه :
حس و حالِ بافتنم نیست

به قصه گفتم :
برام حالا که شبه قصه بگو
به من میگه :
حس و حالِ گفتنم نیست

آخرین تیر تَرکِشو درمیکنم
به روح میگم : توو راهِ اینجا خودمو ،
توو بیابون گم کردم
برو منو پیدا کن
به من میگه :
حس و حالِ یافتنم نیست


بهمن بیدقی

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد