یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

بعد از چند سال و بوقی ،

بعد از چند سال و بوقی ،
افتاد در کافه ی منهم ،
یه شوقی
یکی میگفت :
اینهم که پُراز دردست
شوقی ست دروغی

با اینهمه رفتار خُزعبل ،
انگار کَره اش را ،
کشیده اند ز دوغی
آنهم از دوغی دروغی

اما روحم ،
همین هم غنیمتی بود براش طفلک
چجور می خندید از دیدن آن شوق
با چه ذوقی

دلِ زیبادوستِ من ،
آری ،
همین کفترباز هیز
دلش گیرکرده بود اینبار به طوقی
دل من ، یه غیرتی بود
طوقی ماده هم ،
یه زیبای لوند ،
اما آسمون جُل بود و،
یه جورایی ، ملنگ
طوقی عشق من شد
بهر سینه ریزِ زیبایش بود ،
اسمش را گذاشتم طوقی

قلبم میگفت که اینبار،
برو تا آخرخط
مهم عشق است
گورپدرِ گیر و گورهای حقوقی

بهمن بیدقی

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد