یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

با منی که از دور تو را می نگرم

من عاشق
چندیست در خیالات خود غرق شدم
در خانه ایی سرسبز
که عطر وبویی دارد
همچون بهاران که مستت
خواهد کرد
من حیاط آن خانه را با اشک هایم
می شویم
میزی از قصه ی دل از برایت می چینم
که بر آن میزسفر ه ایی
پهن خواهم کردم
از شقایق های عاشق
و دلم را مثل گلی بر گلدانی
کز جانم خواهد بود
بر رویش می گسترانم
اگرم باران آید
چتری خواهم ساخت از برای ورودت
به این خانه ی مهر
با دو فنجان چای با نقش گل سرخ
مهمانت خواهم کرد
اگرم باران نیاید
آسمان ابری باشد
به درخت بید گوشه ی حیاط
می گویم:
با شاخه ها یش همچو دستی
ابرها را به کناری بزند
تا زمان آمدنت
آسمان آبی باشد
وز آب باران در حوض خیالی
آب خواهم ریخت
و چند ماهی قرمز را
در خیال خویش نقاشی خواهم کرد
و در آن حوض به رنگ آبی
رها خواهم ساخت
آه یادم رفت
کوچه های قبل خانه را
با گل یاس
پر خواهم کرد
نام این کوچه را عشق می نامم
کز آن به خانه ی عشاق راهی دارد
و منم در گوشه ایی
پنهانی نگاهت خواهم کرد.
من زبانم از دیدن این همه شوق
این همه عشق بند می آید
نتوانم نتوانم
که صدایت بکنم
آری افسوس رفیق
عشق در خیالات منم
غرق سکوت است


پس چه کنم؟
من تنها
تنها در گوشه ایی
پنهانی صدای قدمت را
می شنوم
ضرب آهنگ زیبایی دارد
پنداری عشق را در نوایی
عیان ساخته ایی
و من افسوس افسوس
نتوانم صدایت بکنم
شایدم با چشمانی بارانی
و بغضی در گلو
در دلم تنها بگویم
سلام
آری من با بستن چشمانم
ترا در خانه ایی
و حیاطی در کنار حوضی
و میزی با دو فنجان چای
که نقشش گل سر خیست
و کوچه ایی
پر شده از
گل یاس
خواهم دید
که صد افسوس با باز شدن چشمانم
نه صدایی نه خیالی می ماند
اما من تنها
در خیالی دیگر
باز هم من باشم و آن
خانه ی سبز

و تویی که خواهی آمد

با قدم های که پنداری عشق را با
ضرب اهنگی می نوازد

با منی که از دور تو را می نگرم
با لبخندی
و صد افسوس در خیالی
که بر یک چشم بر هم زدن
هیچ شود
در خیالی غرقه شوم
که نبود
وندیدم ونباشد هرگز

شیدا جوادیان

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد